خانم روانشناسی!

چند روز پیش فهمیدم که یه خانوم دکتر روانشناس به طور موقت اومده اداره و یه اتاق بهش داده بودن و کارمندا میرفتن پیشش و فرم پر میکردن و حرف میزدن و اینا

تا بالاخره امروز نوبت طبقه ما شد همکارم که باهم صمیمی هستیم ویه پسره جوونه از پیش اون برگشت تو اتاق و گفت وای پاشو وقتو از دست نده بدو برو پیشش….نمیدونی دکتره چه گوشتیه…. آدم یه بار اینو بکنه ده سال جوون میشه!

گفتم تو که کلن همه رو گوشت میبنی!

گفت حالا برو ببینش نظرت عوض میشه

دکتره اصلا بهش نمیخورد دکتر باشه یعنی اگر تو خیابون میدیدش فکر میکردی دانشجو باشه مثلا دانشجوی هنری چیزی چون خیلی جوون بود و ظاهرش هم عجیب بود و اصولا هیچیش به دکترا نمیخورد و اصلا جدی به نظر نمی اومد خلاصه فرم رو پر کردم،خیلی فرم مسخره ای بود از اینا که میخوان ببینن کسی افسرده هست و در چه مرحله ای از افسردگی ولی راحت میشد فهمید که هدف چیه و اگر افسرده باشی هم یه جوری جواب بدی طرف فکر کنه اصلا افسرده نیستی خلاصه فرم رو پر کردم دادم بهش گفت مرسی …حرفی ندارین؟….مشکلی ….درددلی ….چیزی؟

گفتم نه مرسی با اجازتون و خواستم بلند شم که گفت حالا که شما حرفی ندارید من سوئ استفاده کنم چند تا سوال کامپیوتری ازتون بپرسم

گفتم نه سوئ استفاده نیست خیلی هم خوبه و نیشم رو باز کردم که احساس کنه من آدم کولی هستم

گفت راستش میخوام بدونم من اینجا میرم تو اینترنت ایمیلام رو چک میکنم کارام رو انجام میدم اینا ذخیره میشه مثلا بعدن میتونن ببینن من چه ایمیلی زدم و چه سایتهایی رفتم؟

گفتم نمیتونن ببینن چه ایمیلی زدی یا خوندی ولی میتونن ببینن چه سایتهایی رفتی

گفت شما باید براشون انجام بدین یا مثلا خودشون هم میتونن برن ببینن؟

گفتم خودشون؟یعنی کی مثلا؟

گفت حراست!

گفتم آهان! نه فقط مدیر شبکه دسترسی داره و ما

گفت جاییم نرفتما همین بالاترین و اینا

سعی کردم خیلی لحنم جدی باشه و پائین رو نگاه کردم و گفتم والا چی بگم… خانوم دکتر قبلی گوگل پلاس رفته بود سه ماه انداختنش اوین … بعدش نتونستم ژستم رو ادامه بدم و خندم گرفت اونم یه دهم ثانیه طول کشید تا دوزاریش بی افته ولی بعدش با صدای بلند خندیدیم

حالا اومدم بیرون،کارمندای اتاق روبرویی یه جوری نگام میکنن انگار من ترتیب طرف رو دادم نگاهی حسودانه همراه با نفرت

چجوری شماره بدیم؟!

ساعت حدود ده شب بود توی ایستگاه طالقانی منتظر مترو بودم

سوار شدم خیلی خلوت بود کلی جای نشستن بود

دو تا پسر حدود بیست وسه چهار ساله شبیه دانشجوها بودن داشتن راجع به شماره دادن صحبت میکردن

یکیشون میگفت:خوب میدونم بعدش مخش رو میزنی اما میگم اول چجوری بهش شماره میدی؟

– چجوری نداره بهش شماره میدم دیگه!

مسخره میگم خوب چی میگی قبل از اینکه شماره بدی؟

– چیزی نمیگم همینجوری شماره رو دراز میکنم اونم میگیره

برو بابا کسخل!عمرن نگیره!

– حالا میبینی میگیره یا نمیگیره

خوب الان برو بهش بده دیگه

– الان نه موقع پیاده شدن میدم الان بدم بعدش برگردم بیام اینجا؟!که دوباره چش تو چش بشم باهاش،…موقع پیاده شدن

مسخره نکنیا ولی من به هر کی میخوام شماره بدم کلی مقدمه چینی میکنم آخرش هم نصفشون نمیگیرن

پسر دوم میخنده و میگه مقدمه چینی؟!کسخل مقدمه چینی میخواد شماره دادن؟!همین کارا رو میکنید دخترا شاخ میشن

ا خداکنه برینه بهت آی دلم خنک بشه!

-ببین این که خیلی فنچه من به یه هیولاهایی شماره دادم که اصلا در مخیله ت نمیگنجه….اون روزی که من نتونم شماره بدم روز مرگمه

دیگه برا منم جالب شده بود مسیر نگاهشون رو دنبال کردم دختر مورد نظر حدود بیست ساله و واقعا خوشگل بود

منتظر بودم برسن به ایستگاهشون ببینم شماره رو می گیره یا نه چون خیلی خوشگل بود و بهش می اومد مغرور هم باشه

فطار نزدیک ایستگاه شد پسره بلند شد رفت شماره رو از جیبش درآورد گرفت جلوی دختره دختره اول بهش نگاه کرد و فوری جوری که انگار از قبل قرار بوده این بهش شماره بده شماره رو گرفت و دوباره روبروش رو نگاه کرد

یاد حرف پسره افتادم «روز مرگ منه روزی که نتونم شماره بدم»

با خودم گفتم خوب روز مرگ من کیه؟

یعنی فکر کردم چه کاریه که من انقدر توش استاد باشم و اعتماد به نفس داشته باشم که بگم فلان روز اگر نتونم انجامش بدم روز مرگ منه

یه لیست تو ذهنم اومد که چیزای خوبی بودن ولی شماره دادن این پسره قابل افتخار تر بود!!

پدرگربه!

کامپیوتر رئیس چند روز بود به شبکه وصل نشده بود و سرور ادمینیستریشن آنتی ویروس پیغام میداد که این آپ دیت نگرفته و اینا

خلاصه زنگ زدم به منشیش گفتم آقا این فردا مشکلی براش پیش بیاد یقه ما رو نگیرید

بعد از ده دقیقه زنگ زد گفت هماهنگه بیا ببین چشه

معمولا وقتی اینجوری میگه بیا،رئیس توی اتاق نیست

اما این دفعه در زدم رفتم تو دیدم رئیس با یه خانوم خیلی پیری حدود هشتاد ساله توی قسمت پذیرایی اتاق که با پارتیشن جدا میشه نشستن دارن صحبت میکنن

رفتم کامپیوترش رو چک کردم ببینم چرا آپ دیت نگرفته و کلا مشکلش چیه

بعد همینجوری که مشغول بودم به صحبت های اینا هم گوش میدادم

خانومه گفت آره  اصلا پدر پدربزرگ منم خیر بوده،شوهر خدابیامرزم هم بیمارستان میساخته برا مردم….

رئیس هم هی تائیدش میکرد بعله بعله درسته خانوم دکتر

یه مقدار از صحبتاشون رو نشنیدم بعد این خانومه ادامه داد پدر خدابیامرز من به هر کسی میخواست فحش بده میگفت پدر گربه!مخصوصی میگفتا!!چون هم مثل پدر سگ زشت نیست!! هم یونیکه!!! فحش مخصوص خودش بود دیگه همه میدونستن یه نفر بیشتر تو تهرون نیست که میگه پدر گربه!

بعد باز کلی صحبت کردن که بازم نشنیدم تا موقع رفتن خانومه گفت خلاصه آقای مهندس شماره حساب بدین من بریزم به حساب این سیصد هزار تومن که عرض کرده بودم همین الان تو حساب منه هیچ گیر و گرفتی هم نداره هر موقع بگین من میریزم به حسابتون که ایشالا مدرسه بسازین

بعد رئیس گفت خانوم دکتر سیصد هزار تومن ؟!! آخه دفعه قبلی شما خیلی بیشتر…

گفت من حواس ندارم که سیصد میلیون منظورم بود.

رئیس گفت بعله بعله چشم من در خدمت شما هستم

من دیگه تشتکم پریده بود گفتم ببین این انقدر پول داره براش سیصد هزار تومن و سیصد میلیون یکیه

بعد باخودم فکر میکردم کاش میشد به جای حساب اینجا این پوله میرفت تو حساب من!

خلاصه بعد که برگشتم تو اتاق برای دوستم که همکارمم هست جریان رو تعریف کردم

گفت خدایا پولو به کیا دادی!!

من گفتم میدونی چیه میگما من برم دنبال این پیره زنه خونه ش رو یاد بگیرم بعد به جای اینکه بیام اینجا حقوق گوز تومن در ماه بگیرم برم در خونه ش کمین کنم یه روز که این میاد بیرون بره قصابی بغالی برم کمکش کنم و براش جنساش رو ببرم خونه ش بعد همینجوری یواش یواش خودم رو تو دلش جا کنم بعد یه روز بگم آره یه اس ام اس اومده از طرف مهندس فلانی برای مدرسه سازی این شماره حسابه که پول بریزید بهش بعد شماره حساب خودم رو بدم!

دوستمم گفت آره هیچکی نه اونم تو!

حالا از وقتی این حرف مسخره رو زدم همش عذاب وجدان دارم انگار که اینکارو واقعا انجام داده باشم!!!

نه خدائیش آدم از من دیوانه تر پیدا میشه؟!

اه

جن روح تاریکی ترس!

چند روزپیش خونه دوستان مهمون بودم

بعد از شام صبحت کردیم و بحث رسید به ترس!

یعنی هر کسی از چی میترسه

من از سوسک میترسم و از ارتفاع

نمیدونستم میشه مردها هم از تاریکی و جن و روح و این چیزا بترسن!خیلی تعجب کرده بودم سعی میکردم فکر کنم ببینم از چه وقت وچی شد که من از جن و روح و تاریکی دیگه نترسیدم

رفتم به دوران بچگی

وقتی بچه بودم خیلی ازجن و روح و تاریکی میترسیدم کلاس اول دبستان بودم یه روز که از مدرسه اومدم خونه رفتم سلمونی تا موهام رو کوتاه کنم،سلمونی خیلی شلوغ بود و گفت برو یه ساعت دیگه بیا

من یادم رفت و به جای یه ساعت دیگه عصر برگشتم سلمونی و بازم شلوغ بود و تا نوبت من بشه و سرم رو اصلاح کنه دیگه هوا تاریک شده بود

موقع برگشتن خیلی میترسیدم محله ما جایی نبود که نور و رفت و آمد زیاد باشه و خلوت بود و بی صدا و من فکر میکردم توی تاریکی یه جن دنبالم کرده و همش برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم دیگه از ترس گریه افتاده بودم و با تمام قدرت می دویدم و گریه میکردم هر چند ثانیه یه بار هم برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم که جن یا روح منو نگیره

خلاصه یه بار که برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پام به چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین از شانس بدم یه سنگ بزرگ اونجا بود که من با پیشونی رفتم روش وقتی بلند شدم خواستم کلاه بافتنی که سرم بود رو دربیارم ولی پیشونیم انقدر ورم کرده بود که کلاه سخت در اومد دست زدم دیدم خون نیومده ولی خیلی درد میکرد

دیگه نمی دویدم و به روح و جن فکر نمیکردم سرم گیج میرفت پیشونیم در حد مرگ درد میکرد و گریه میکردم

وقتی رسیدم خونه و کلاهم رو دراوردم مادرم تا پیشونیم رو دید چند ثانیه از حال رفت پیشونیم اندازه یه پرتقال باد کرده بود بعد از چند ثانیه بلند شد و منو برد بیمارستان

تا یه ماه که اون ورم از بین بره کل سفیدی چشمام از خون مردگی سیاه شده بود هر کسی به چشمام نگاه میکرد فکر میکرد کور شدم و چندشش میشد و زیر چشمام هم مثل کسی که مشت خورده توی صورتش سیاه و کبود بود

بعد از اون ماجرا هر وقت تاریکی بود و فکر میکردم که جن یا روح میخواد منو بگیره میگفتم بذار بگیره حتی برمیگشتم عقبم رو نگاه میکردم و میگفتم بیا منو بگیر بی پدر و راهم رو میرفتم

ترسم رو به طریقه دردناکی کنار گذاشته بودم اما دیگه هرگز برنگشت