Dale Carnegie

دیروز توی پیاده رو راه میرفتم و داشتم تمرین میکردم کتابی رو که خیلی وقت پیشا خونده بودم اجرا کنم یعنی باید سعی میکردم مردم رو دوست داشته باشم و هیچم کار راحتی نبود چون نمیشه مردمی که تند تند راه میرن و اخماشون رو کردن توی هم یا عصبانی یا یه جور افسرده هستن رو دوست داشت بعد دیدم مثل اینکه این تمرینه داره برعکس جواب میده و هی دارم هر کسی که نگاه میکنم رو توی ذهنم قضاوت میکنم و بهش فحش میدم!

خلاصه همینجور مشغول خل بازیهای خودم بودم یه پسر بچه ده دوازده ساله از اینایی که از توی آشغالا پلاستیک جمع میکنن از اون دور داشت می اومد روی کولش یه گونی بود و کنار یه سطل آشغال واستاد و شروع کرد آشغالا رو جا به جا کردن بعدشم یه چیزی پیدا کرد و گذاشت توی گونیی که روی کولش بود و شروع کرد اومدن

همینکه به من رسید بدون مقدمه کف دستش رو بهم نشون داد و ابروها و سرش رو کج کرد و خیلی مظلوم گفت دستم داره خون میاد

نگاه کردم دیدم دستش مثل دست مکانیکا سیاه سیاهه و فقط اون قسمتی که خون اومده بود قرمز بود یه زخم نیم دایره روی دستش بود فکر کنم با یه تیکه حلب بریده بود

از توی جیب کاپشنم یه دستمال کاغذی دراوردم ولی بعد دوباره گذاشتمش سرجاش چون یادم اومد توی کیفم دستمال نمدار دارم بعد سی دی ها و هارد اکسترنال رو اینور اونور کردم تا دستمال نمدارا رو پیدا کردم و باهاش دستش رو پاک کردم و سومین دستمال رو که میکشیدم رو دستش،از قیافه ش معلوم بود خیلی دستش میسوزه،گفتم تحمل کن بعدش که خونا و سیاهی ها پاک شد،دستمال کاغذی رو از توی جیبم دراوردم وچندتا روی هم گذاشتم روی زخمش و گفتم با اون دستت محکم فشارش بده.

گفتم ببین یه مدت اینو فشار بده تا خون نیاد بعدش هم یه پارچه ای چیزی پیدا کن ببندش چونکه اگه خیس بشه یا آشغال بره توش دستت چرک میکنه

بعد با خودم گفتم آخه پرفسور این بچه چرک میدونه چیه؟!

دوباره بهش گفتم ببین این زخمت اگر توش آشغال بره یا خیس بشه هی بزرگتر میشه اون وقت همیشه زخم می مونه و نمیتونی با این دستت کار کنی به خاطر همین باید با یه پارچه ببندیش خوب؟

ببین شب بازش کن اگر زخمت خشک شده بود و خون نمی اومد اون موقع باهاش کار کن ولی بازم خیسش نکن تا خوب بشه خوب؟

گفت مرسی و با اون دستش گونیش رو از روی زمین برداشت گذاشت روی کولش و رفت

منو میگی انگار بهترین دوستم ازم جدا شده بدون اینکه حرفام رو شنیده باشه گیج و منگ شده بودم

بعد که حواسم جمع شد و شروع کردم به رفتن دیدم یه یارو با چشمای متعجب زل زده بهم نگاه میکنه و احتمالا داشته فکر میکرده من چقدر آدم خوبی هستم! و منم داشتم به این فکر میکردم توی این همه آدم این بچه اومد دردش رو به تو گفت و تو الاغ میتونستی براش از داروخانه باند بگیری و زخمش رو ببندی ولی طبق معمول مثل خنگا و گیجا رفتار کردی..

اصولا هر موقع باید یه کار بدون برنامه ریزی انجام بدم گند میزنم و بدتر اینکه بیشتر مواقع مثل دیروز وقت دارم برگردم و کارایی که میشه کرد رو کنم ولی مثل کسی که هیپنوتیزم شده سرم رو میندازم پایین و میرم.یه جور مرض روحی روانیه احتمالا.

پانوشت بی ربط:بازداشت روزنامه نگاران بدبخت دوباره شروع شد.

روایت مادر ریحانه طباطبایی از بازداشت دخترش توسط وزارت اطلاعات

http://www.kaleme.com/1391/11/12/klm-131576

Smeagol

حدود دو سال پیش یه سری چیزا برام پیش اومد،یادمه از خواب بیدار شدم و نمیدونستم کجا هستم هی به در و دیوار نگاه میکردم بازم یادم نمی اومد که توی خونه خودمم،خلاصه فکر کنم دو سه ثانیه همینجوری گیج بودم و اطراف رو نگاه میکردم.

این شبه الزایمر در چیزای دیگه هم دیده میشد مثلا فامیلی همکارام رو که چند ساله باهاشون بودم یادم میرفت مثلا صدا میکردم خانوم… بعد انقدر مکث میکردم که طرف با لحن بابا ای ول به این مرامت که فامیلی منو یادت رفته،میگفت فلانی هستم!

خیلی چیزا یه هو از ذهنم پاک میشد مثلا توی خیابون یکی ازم آدرس پرسید یه دفعه یادم رفت که من الان پایین میدون ونکم یا بالای میدون و بعد از اینکه یه خورده دور و برم رو نگاه کردم فهمیدم کجا هستم.

خلاصه دیدم اوضاع بی ریخت شده رفتم دکتر مغز و اعصاب گفتم شاید یه چیزی توی مغزم ترکیده و مخم تعطیل شده چون درسته دارم پیر میشم ولی برای آلزایمر خیلی زوده!

دکتر کلی عکس و نوار و اینا گفت نه مخت سالمه،رفتم دکتر اعصاب و روان اونم راجع به مقدار و سابقه مصرف مواد و اینا پرسید!! گفتم بابا جون من این چیزا رو اصلا توی زندگیم ندیدم و سیگارم نمیکشم!گفت مشروب چی؟گفتم اونم دو سه هفته یه بار شاید بخورم شاید نخورم،خلاصه بعد از کلی پول دادن و رفتن اومدن یه مشت ویتامین و خواب آور نوشت که میخواستم بهش بگم یعنی درد من اینه؟نه تو فکر کردی درد من بی خوابیه؟!

ولی نگفتم رفتم یه دکتر دیگه که کلی با آشنا بازی وقت گرفتم ازش و میگفتن خیلی خفنه و فلان بعد بهش گفتم ببین من مشکلم یه چیزی شبیه فراموشی یا یه بیماری شبیه آلزایمره این دکترا رو هم رفتم این نوار و آزمایش این چیزا رو هم دارم که میگن هیچی نیست.

این یکی برعکس اون دکترای قبلی اصلا عجول نبود و خوب گوش میداد ببینه چی میگم..

بعد گفت خوب گفتی دفعه اول که بیدار شدی دیدی توی خونه خودتی ولی یادت نمی اومد خانواده ت رو که دیدی بازم یادت نیومد؟

گفتم من تنها زندگی میکنم ولی کلا یکی دو ثانیه طول کشید تا یادم بیاد که اینجا خونه‌مه.

گفت چند ساله تنها زندگی میکنی؟

گفتم هفت هشت سال.

گفت اوووووه چه خبره؟!هفت هشت ساله که تنهای تنهایی؟!

گفتم نه خوب مهمون میاد بعضی وقتا دوستام میان پنج شیش ماه یه بار پدر و مادرم میان..

گفت ولی در طول روز تنهایي؟

گفتم خوب روزا سر کارم عصرا هم میام خونه تنهام دیگه.

گفت خوب تاحالا شده که یه لحظه یه تصویر غیر واقعی ببینی؟

گفتم نه یعنی توهم بهم دست بده؟

گفت نه حالا به این شدت ولی خوب مثلا وقتی به یه چیزی خیره شدی یه هو حس کنی یه سایه از بغلت رد شد و تا برگردی دیگه نباشه!

گفتم نه اصلا تا حالا همچین چیزی برام پیش نیومده.

کلی صحبت کرد که یادم نیست ولی فشرده ش میشد اینکه آدمها نیازمند نوازش های منفی و مثبت و معاشرت هستند و وقتی مدت زیادی اینا رو نداشته باشن دچار فراموشی و توهم میشن و نهایتا مخشون می ترکه!خلاصه نتیجه ش این شد که میگفت نباید تنها باشی باید یا ازدواج کنی یا یه همخونه داشته باشی یا کلن یکی باشه که بعضی وقتا باهاش حرف بزنی و اینا….

منم میخواستم بهش بگم نمیشه بعد پیش خودم گفتم خوب اگر بگم نمیشه میگه مشکل تو اینه راه حلش هم اینه بقیه ش به خودت ربط داره به خاطر همین گفتم آقای دکتر اگر شما رو خدایی نکرده برای چند سال زندان انفرادی بندازن چیکار میکنید که مختون نترکه؟من برای کسی میخوام یا حتی برای خودم اگر یه موقع پیش اومد!

گفت باید با خودت شعرو ترانه هایی که حفظی رو بخونی با خودت تصور کنی خیال بافی کنی جاهای خوبی که رفتی خاطرات خوبت رو،اگر کتاب داشته باشی بخونی اگر قلم داشته باشی بنویسی باید با خودت با صدای بلند صحبت کنی و… بازم خیلی چیزا گفت که من اینقدرش یادمه

خلاصه من از اونروز هر روز که از خواب بیدار میشم شروع میکنم با صدای بلند با خودم صحبت کردن!

مثلا از خواب بیدار میشم با صدای دوبلرهای صدا و سیما داد میزنم میگم خوب امروز چیکار کنیم؟!بعد میگم خوب بریم ماهی گیری یا بریم موج سواری؟بعد میگم هیچ کدوم باید صبحانه بخوریم بریم سر کار!چون ما تو ایرانیم!

بعضی وقتا هم مکالمات جدیه مثلا به خودم با صدای بلند پیشنهاد میدم امروز یه کمی دیر تر بریم؟نه دیر بشه تو ترافیک گیر میکنیم خیلی دیر میرسیم!

بعضی وقتا هم مکالمات لوس بازی میشن مثل یه نفری که خودش رو لوس میکنه و اون یکی بهش امید میده که بالاخره همه چی درست میشه…

ارباب حلقه ها رو دیدین؟یه موجودی توی ارباب حلقه بود اسمش گالوم/اسمیگل بود

این از وقتی دوستش رو کشت و حلقه رو دزدید رفت توی یه غار و تنهایی زندگی میکرد و توی همون غارها پیر شد وقتی پیر شده بود همیشه خودش رو ما مینامید مثلا میگفت ما خسته ایم ما نباید خیانت کنیم یا اگر فلان کارو کنیم می میریم

خلاصه من میدونم اسمیگل بدبخت چرا خودش رو ما می نامید چون مدتها تنهایی با خودش صحبت کرده بود و وقتی مجبور شی با خودت صحبت کنی ناخودآگاه خودت رو ما مینامی چون ذهنت براش راحت تره که تو رو دو نفر تصور کنه یکی که سوال میکنه و یکی که جواب میده..

اینم عکس اسمیگل در ارباب حلقه ها

Sméagol

نوستالوژی ☺

w

اینا گنجای من در زمان های مختلفی بودن!

اول تیله ها بعد مدال و آخر همه هم جاسوئیچی

کسی این جاسوئیچی ها رو یادش میاد؟

سارا

نمیدونم جریان چیه که این بچه های فامیل و دوستان با من خیلی خودمونی و یه جورایی رفیقن،شاید به خاطر اینه که من همیشه آنلاینم و کلا خیلی توی فضای مجازی هستم و نمیدونم چی باعث شده بشم یه چیزی بین اینا و پدر و مادراشون یعنی یه جورایی شکاف نسل ها رو پر کردم!

پدر مادراشون به خاطر اینکه عاقلانه رفتار میکنم،باهام خوبن و بچه ها هم لابد به خاطر کامپیوتر و اینترنت باهام خودمونی هستن

جمعه یکی از اقوام که دو تا دختر دانشجو داره زنگ زد که اولش من بدجوری جا خوردم ولی از لحنش فهمیدم خبری نیست خلاصه احوال پرسی و اینا بعدش هم گفت چرا سر نمیزنی یادته میرفتیم فوتبال چی شد حالا ما پیر شدیم ما رو گذاشتی کنار و این حرفا گفتم والا من الان نزدیک 4 ماهه خونه پدر و مادرم نرفتم هیچ جا نمیرم کلا اداره بعدش هم یکی دو تا کار سرزدنی دارم اونا رو میرم و جمعه ها هم هر هفته میگم میرم خونه بابام اینا ولی این خواب نمیذاره که تا میام به خودم بیام میبینم عصره…

بعد گفت فلانی خیلی علاقه دارم به این نسل سومی ها نزدیک بشم هر کاری میکنم هیچ فایده ای نداره(منظورش دختراش بودن)رفتم تو فیسبوک عضو شدم هر ایمیل جالبی به نظرم میرسه برای بچه ها میفرستم هر کاری میکنم اما تلاش بی خودیه!

میخواستم بهش بگم خوب میخوای نزدیک بشی که چی؟به قول اون رپره نسل بی تفاوت به زندگی نسل باکرگی فوقش تا دوازده سالگی!ولی نگفتم چون داشت راجع به دختراش صحبت میکرد.

گفتم منم نمیدونم چی بگم ولی کلن نزدیک شدن بهشون اتفاق خوبی نیست،نمیدونم چجوری بگم،اونا براشون یه چیزایی مهمه که برای ما نیست عوضش یه چیزایی که برای ما مرگ و زندگیه برای اونا مسخره س.

گفت من سه چهار روز پیش خواب دیدم سارا باهام میگه میخنده هنوز بابت اون خواب خوشحالم،این بچه الان سه چهار ساله که با من نه یه شوخی نه یه خنده ای بعد مکث کرد و عذر خواهی که من چرا دارم اینا رو به تو میگم تو خودت هزار تا بدبختی داری

منم تعارف که نه بابا این چه حرفیه و اینا ولی خدافظی کرد و گفت حالا یه موقع حضوری صحبت میکنیم و بازم تشکر و این حرفا

این آقا دو تا دختر داره که سه چهار سال اختلاف سن دارن هر دوشون الان دانشجوی فوق لیسانس هستن چون بزرگه چند سال طول کشید تا فوق قبول شه ولی کوچیکه در جا قبول شد،بزرگه فوق العاده بچه مثبت و با ادبه وتا اونجایی من فهمیدم یه دوست پسر داره که هر ازگاهی باهم قاط میزنن،خلاصه بزرگه به نظر من نرماله اما اون یکی یه جونوریه که دومیش خودشه!اینم بگم هر دوشون خیلی خیلی خوشگلن چشمای درشت و دماغ کوچیک قلمی بدون اینکه هیچ عمل زیبایی کرده باشن خیلی خوشگلن

سه چهار هفته پیش رفته بودم پیتزا پاشا خلاصه این دخترکوچیکه هم با دوست پسرش اونجا بود و سلام و علیک و اینا بعدش گفت چرا تنهایی؟گفتم من بیشتر وقتا تنها هستم چون تا بیام کسی رو پیدا کنم که با هم جور دربیاییم طول میکشه،خلاصه دوست پسرش رو معرفی کرد یه پسره دکل فکر کنم دومتری قدش بود

خلاصه چند روز بعد چند باری زنگ زد و راجع به لپ تاپ خریدن مشورت گرفت و اینا یه روز گفت هنوز تنهایی؟!گفتم چطور؟گفت یه همکلاسی دارم خیلی دختر خوبیه اینجوریه اونجوریه!منم کلی خندیدم که نه مرسی من خودم کج نیستم!

دوباره چند روز بعد زنگ زد گفت فلان مدل اچ پی برام قیمت بگیر براش قیمت گرفتم قرار شد پنج شنبه بریم بگیریم چون من پنج شنبه ها ساعت کاریم تا ظهره خلاصه پنج شنبه هفته پیش که شنبه ش عزا و تعطیل بود رفتیم لپ تاپ رو گرفتیم و بعدش اومدیم خونه من،ویندوز و درایورها و برنامه ها رو نصب کردیم ساعت 8 شب باباش زنگ زد به مبایلش کجایی؟گفت لپ تاپ رو خریدیم حالا اومدم پانسیون پیش زهرا( یا یه اسم دختر خلاصه یادم نیست دقیقا چی بود)هستم!

بعدش هم گفت اگر کار لپ تاپم زیاد طول بکشه شب همینجا پیش بچه ها می مونم!

گفتم چرا دروغ گفتی؟خوب میگفتی اینجایی

گفت اگر میگفتم اینجا هستم نمیذاشت شب بمونم میگفت فلانی یه پسر مجرده شب هر موقع کارت تموم شد آژانس بگیر بیا خونه

منم هیچی نگفتم که مگه قراره شب بمونی؟با خودم گفتم لابد میخواد ببینه من چی میگم و چه عکس العملی نشون میدم،منم هیچی نگفتم

خلاصه ساعت حدود نه شب لپ تاپش اوکی شد شام الویه خوردیم و یه کم شراب خوردیم که اصلا مستمون نکرد چون کم بود و منم همون یه ذره رو داشتم

خلاصه تا ساعت دو وسه صحبت کردیم از دوست پسراش از اینکه با اونی من دیده بودمش بهم زده و کلا یه عالمه دوست پسر داره و حتی اسماشون رو هم درست یادش نمی مونه،سکس رو همه جوره پایه س و کلا نظرش این بود که پسرا برای سکس دوست میشن و خوب اشکالی نداره اگر خوش تیپ و باحال باشن باید بهشون سرویس داد! و با آب و تاب میگفت که پسرا مرده اورال سکس هستن و گفت مطمئنه که منم همینجورم چون دوست پسر از من بزرگتر هم داشته و اونم مثل بقیه مرده اورال سکس بوده وحتی اس ام اس هایی که بهش زده بودن رو بهم داد تا بخونم که واقعا دلم میخواست مبایلش رو توی سرش خورد کنم که یه همچین چیزایی رو نگه داشته،گفت که بعضی وقتا راجع به من خیال بافی میکنه و منو خون آشام فرض میکنه!گفتم چرا خون آشام؟!گفت چون از وقتی بچه بوده من همین شکلی هستم بعد از خانواده و از گیر دادن های باباش به اینکه شب نباید خونه دیگران بمونی مگر خوابگاه پیش دوستات یا مسافرت گروهی از خواهرش گفت که وقتی دروغ میگه تابلو میشه و هیچ وقت نمیتونه دروغ بگه و فقط یه دوست پسر داره و چهار پنج ساله که یه دوست پسر داره و این کار خواهرش براش مسخره بود و کلن خیلی حرف زد و من بیشتر گوش میدادم و خیلی متعجب شدم که من توی افکار این آدم انقدر بولد هستم و تا اونروز فکرش رو هم نمیتونستم کنم.

صبح صبحانه درست کردم بیدارش کردم بلند شد صبحانه خورد گفت ببین من دیشب اینجا موندم من و تو تنها بودیم اما نه تو به زور با من سکس کردی نه من نصفه شب اومدم پیش تو بگم از تاریکی میترسم بذار تو بغلت بخوابم!تازه قبلش هم کلی حرفای سکسی زدم!گفتم خوب منظور؟گفت شما مردا و بابام فکر میکنید اگر یه دختری شب خونه یه پسری بخوابه حتما سکس میکنن!باور کنید به خدا شبم مثل روزه!

گفتم والا من از این درسا نخوندم!حالا باشه از این به بعد سعی میکنم باور کنم شبم مثل روزه!

دوباره حرف دوستش رو زد که خیلی خوشگل و مهربونه و اگر ببینیش نظرت عوض میشه!که بازم بهش خندیدم و گفتم مرسی

خلاصه ساعت حدود یک ظهر بود و داشتم فکر میکردم ناهار کباب تابه ای درست کنم که باباش زنگ زد و خدافظی کرد و رفت.

دیروز که باباش تلفن رو قطع کرد تمام حرفا و رفتار اون شبش برام یاداوری شد حرفاش رفتارش که هم منو محک میزد هم حواسش بود که این محک زدنه تابلو نشه و یاد اون اس ام اس های داغونی که بهش داده بودن،دخترخوشگل و باهوشی که هیچ خط قرمزی نداره و برای دیگرانی که معلوم نیست کی هستن ادای پورن استارها رو در میاره،دختری که شوخی و خنده هاش رو از باباش دریغ میکنه.

کلا هیچ وقت دلم نمیخواسته یه پدر بشم هر روز هم بیشتر مطمئن میشم که پدر شدن خریتی هست که انسانها در حق خودشون و بچه شون انجام میدن.

وی سبز

دیروز یه سری کامپیوتر آورده بودن چیده بودن تو اتاق که چک کنید کدوم سالمه کدوم خرابه ما هم چک کردیم اونایی سالم بود روشون با یه ماژیک تیک زده بودیم،ماژیکی که تو اتاق بوده سبزه،ماهم با همون تیک زده بودیم

موقع رفتن نگهبانی گفت حاج آقا دیوث زادگان(فامیلی رئیس حراست با کمی تغییرات)گفتن قبل از رفتن برید دفتر حراست

گفتم باشه منظورم این بود باشه بعدن میریم،اومدیم از در بریم بیرون مثل فیلما جوگیر شده پریده در آکاردئونی رو قفل کرده میگه مهندس ما هیچکاره ایم اما گفتن حق ندارید برید باید برید حراست تا خودشون زنگ بزنن بعد تشریف ببرید

گفتم ظاهرن که اینجا شده زندان و شما هم زندان بان ما هستی

رفتیم اونجا میگه:مگه شما موج سبز هستین که روی کامپیوترا وی سبز کشیدین

دقت کنید مرتیکه دیوث بی شرف هنوز نمیدونه جنبش سبزه نه موج سبز

همکارم که یه جوری هول شد و تته پته افتاد انگار اداره ی ما زندان قزل حصاره و این دیوث زادگان هم قاضی صلواتیه گفت نه به خدا حاج آقا اشتباه شده!

منم گفتم بله اشتباه شده اما نه از جانب ما از جانب شما! ماژیکی که ما تو اتاق داریم سبزه و ما وی نکشیدیم و تیک زدیم وی دو طرفش یه اندازه س ولی تیک یه طرفش بلند تره!بعدش هم الان اگه ما وی کشیده بودیم و تیک نبود لابد به نگهبانی میگفتین به جای اینکه ما رو زندونی کنه با همون قفل زنجیره بزنه تو سرمون دیگه نه؟!

نیشش رو باز کرده میگه مهندس ناراحت نشو ما وظیفه مون همینه

گفتم برادر من این وظیفه ی قاضی و دادگاهه نه شما! شما ما رو بازدشت موقت کردی به حکم کدوم دادگاه؟

شما نباید از موقعیتت سوئ استفاده کنی شما نباید به نگهبانی بگی در رو روی ما قفل کنه یه ذره ادب و احترام هم چیز خوبیه ما چون سرمون رو میندازم پائین با کسی کاری نداریم معنیش این نیست که چیزی نمیفهمیم.

برگشته میگه دور برندار ما حق داریم تا هر موقع لازم بدونیم شما رو اینجا نگه داریم

منم گفتم باشه مشکلی نیست الان من میتونم برم؟

بعد یه دفعه جا خورد و هول شد از پشت میزش بلند شد اومد اینور گفت مهندس جان چرا عصبانی میشی بفرما بشین من براتون توضیح میدم!به همکارم هم گفت مهندس جان شما بفرمایید من یه کمی با مهندس صحبت خصوصی دارم

بعد که همکارم با شاخ های بیرون زده از کله ش!از اتاق رفت بیرون،میگه شما خودت خبر داری میدونی امثال ما چقدر زیر فشاریم اگرم اشتباهی میشه به خدا بحث قدرت نمایی نیست از دستمون در میره و…

خلاصه کلی زر زد که جمله هاش یادم نیست آخرش هم گفت من از شما عذر میخوام که احساس کردین زندانیتون کردیم!

منم اخمام رو کرده بودم توی هم زمینو نگا میکردم!

دوباره گفت شما خودتون خبر دارین انقدر روی ما از بالا فشار هست که یه موقع یه همچین چیزایی پیش میاد!

گفتم شما چرا فکر کردی من به جایی وابسته م و از چیزی خبر دارم؟من یه کارمند عادیم الانم میخواستم زودتر از اتاق شما برم بیرون چون اعصاب بحث کردن نداشتم همین.

گفت نه خدا شاهده من نگفتم شما به جایی وابسته ای! من گفتم کدورتی که پیش اومده رو برطرف کنیم!

 

جریان این بود که من واقعا میخواستم زودتر از اتاق بیام بیرون تا کمتر اعصابم خورد بشه ولی این دیوث زادگان فکر کرده بود دستم به جایی بنده و یا آشنایی چیزی دارم  میخوام بدوم برم پنبه ش رو بزنم

 

 

ساقی!

امروز رفته بودم تره بار نخودفرنگی و کالباس و سیب زمینی وخیارشور و سس گرفته بودم برای الویه داشتم می اومدم بیرون دیدم نگهبان تره بار زل زده بهم نگاه میکنه

یه آدم لاغر داراز که قیافه ش به شدت تابلو بود که شر و عوضیه

بعدش هم نیشش رو تا آخر باز کرد و گفت سلام

منم گفتم سلام بعد شروع کردم راهم رو رفتن بعد اسم و فامیلیم رو صدا زد گفت نشناختی نه؟!

شاخ درآورده بودم دوباره نگاش کردم گفتم نه والا

گفت خوب معلومه شما نبایدم ما رو بشناسی

قیافه ش اصلا برام آشنا نبود مخصوصا که بهش می اومد هفت هشت سالی از من بزرگتر باشه،گفتم خوب حالا زیر زبونی میخوای؟!خوب بگو دیگه!

بعد گفت کلاس اول تا سوم راهنمایی همکلاسی بودیم

یادم اومد یه پسره بود خیلی عوضی بود گفتم سالاریان؟

هرهر خندید گفت نه خنگه بعد اسم و فامیلیش رو گفت

نزدیک بود شاخ دربیارم چون یکی از بچه درس خونای کلاس بود کلاس رزمی میرفت،همیشه در حال خنده و شوخی بود،اهل دعوا نبود وبا همه رفیق بود

دنبالش رفتم توی دکه مانند فسقلی که توش میشینن یه بخاری برقی و کتری برقی وقوری وچند تا لیوان و قند و اینا داشت

دلم میخواست بپرسم توکه درسات خوب بود چرا نرفتی دانشگاه؟ بعد با خودم گفتم خوب اگر بخواد خودش میگه

دیدم داره سکوت میشه گفتم اینجا نبودی من خیلی میام اینجا

گفت زندان بودم!

فکر کردم چرت میگه گفتم زر نزن!

بعد کتری برقی رو بلند کرد زیرش چند تا مشماع خیلی کوچیک جاسازی کرده بود گفت اینا رو بگیر

بعد منم دستم رو دراز کردم مشماع ها رو گذاشت تو دستم و گفت اینا رو ازت بیگیرن حکمت اعدامه خیلی راحت و ریلگس گرفتی تو دستت بعدش هم با نیش باز نگاه کرد تو چشمم ببینه عکس العمل من چیه

گفتم عزیزم اینا که سهله منو اگه با دو تن هروئین هم بگیرن،یه نگاه به قیافه م کنن میگن بگو ببینم صاحاب اینا کیه

زد زیر خنده اسم و فامیلیم رو صدا کرد و گفت هنوزم جونوریا

خلاصه چایی خوردیم و شماره ش رو ازش گرفتم و اومدم بیرون

الان که شروع کردم به نوشتنش میبینم تو این یه عمر بدبختی و بدشانسی لابد شانس آوردم که الان صاحاب اون دکه و قیافه داغون و اون مشماع ها نیستم