همکار خوشحال من!

امروز بعد از ناهار اومدم تو اتاق سرم رو گذاشتم روی میز خوابم برد

توی اتاق یه گلدون هست که من همیشه بهش آب میدم و همیشه با همکارم جر و بحث میکنم که اگر من بمیرم این گلدون خشک میشه چون هیچ کس بهش آب نمیده و اونم میگه تو بمیر من برای این لوله کشی آبیاری قطره ای میکنم!

خلاصه خوابم برد و خواب دیدم رفتم دارم این گل رو آب میدم بعد یه جوری انگار این گل داده باشه در بالاترین قسمت گل یه موجودی مثل آدم کوچولهای گالیور که تنه ش به این گله وصله داره بهم نگاه میکنه!بعدش هم گفت وقتی تو توی اتاق نیستی این فلانی(اسم همکارم) همش میاد سیگار میکشه خاکستر سیگارش رو میریزه اینجا!من خفه شدم از دستش!

منم داد زدم اسم همکارم رو صدا زدم که بیاد ببینه گل داره حرف میزنه که از خواب پریدم.

همکارم گفت خواب می دیدی؟!

گفتم آره یه ثانیه نشده بود چرتم برده بود ولی خواب دیدم دارم به گل آب میدم،بعد گله یه گل داده که گلش یه آدم خیلی کوچولو اندازه یه لوبیا بود بعد حرف میزد از دست تو شکایت میکرد میگفت تو میایی خاکستر سیگارت رو میریزی توی گلدون و گله خفه میشه!

همکارم از خنده ترکید بعدش هم تکیه داده بود به دیوار دیگه معلوم نبود داره گریه میکنه یا میخنده!بعد که یه ذره حالش بهتر شد میتونست حرف بزنه میگفت تو چی میزنی؟!هرهرهر باز میگفت جنست چیه؟!!بعد باز هرهر میخندید میگفت جون من ساقیت کیه؟!باز دوباره حرفای منو تکرار میکرد هرهر و کرکر و غش و ضعف!

همکار هم انقد بی جنبه؟ خوابه دیگه من چیکار کنم؟

دوش با گوش مسلح

توی گوشم آب میرفت و صبح که از خواب بیدار میشدم میدیدم گوشام خیسه

چند روز پیش گفتم اینکه نمیشه که هر موقع برم دوش بگیرم تو گوشم آب بره و همش یه حالت خارش گوش داشته باشم

یادمه از وقتی بچه بودم آب توی گوشم نمیرفت حتی توی استخر هم گوش گیر و این چیزا نمیذاشتم

نمیدونم چرا الان چند روزه اینجوری شدم

خلاصه یه تیکه پنبه برداشتم و دو تا گوله کوچیک درست کردم بعدش هم روشون پماد ویتامین آ+د مالیدم و گذاشتمشون توی گوشام

بعد رفتم توی حموم

یه جوریه،صدای کشیده شدن لباس به تنت رو کامل میشنوی،هی میخواستم پنبه ها رو دربیارم صداهای بیرون خیلی کم شده بود صداهای دیگه زیاد شده بود

زیر دوش خیلی جالب بود انگار رفتی توی بارون شدید و صداش رو توی بدنت حس میکنی

وقتی آب روی شونه هام میخورد صدای بارون ملایم داشت،توی گردنم میخورد یه ذره بیشتر میشد و روی سرم دیگه خیلی صداش زیاد میشد

تجربه عجیبی بود آرام بخش و یه کمی هم افسرده کننده س البته!چشمام رو بسته بودم وخاطرات بچگی و یه چیزایی شبیه رویاهایی که حالا خواب بوده یا آرزو همش از جلو چشمم رد میشد.

آقا ثابتی!

دبستانی که بودم آقا ثابتی مستاجرمون بود.

آقا ثابتی خیلی آروم و خندون بود،حدود بیست و سه چهار سالش بود هیکل خیلی درشتی داشت و تازه ازدواج کرده بود و شمالی بود و توی یه بیمارستان روانی کار میکرد کارش هم کنترل کردن دیوونه هایی بود که مثلا حرف گوش نمیدادن و دارو نمی خوردن و حمله میکردن،خلاصه یه جور کار عجیب که خودش به مرور برام تعریف کرد.

آقا ثابتی لهجه شمالی داشت و من نصف حرفاش رو متوجه نمیشدم و خانومش که حرف میزد هیچیش رو متوجه نمیشدم به خاطر همین اصلا از خانومش خوشم نمی اومد.

الان که چهره ی خانومش رو تصور میکنم میبینم چقدر خوشگل بوده!چشمهای سبز موهای بور و پوست سفید و مثل شوهرش همیشه لبخند به لب داشت.

خلاصه یه روز از مدرسه برمیگشتم خونه توی راه حسابی کتک خورده بودم چون بچه های این مدرسه جدید مثل مدرسه قبلی نبودن و همش دوست داشتن کتک کاری کنن و منم فوق العاده بی عرضه و ترسو بودم.

وقتی رسیدم خونه آقا ثابتی توی حیاط داشت سیگار میکشد آخه شغلش شیفتی بود و بیشتر مواقع خونه بود،یعنی 24 ساعت میرفت سرکار و 48 ساعت خونه بود.

تا منو دید گفت بیا اینجا و نذاشت با اون صورت خونی مالی و روپوش خونی برم خونه،صورتم رو شست بعد گفت روپوشت رو دربیار قایم کن مامانت ببینه گریه میکنه!

بعد گفت چجوری دعوا کردی؟!

گفتم من داشتم می اومدم خونه یه پسره با دوستاش داشت میرفت گفت بیا اینجا ببینم سوسول مامانی!بعدش هم باهام کشتی گرفت انداختم رو زمین و هی کتکم زد میگفت بگو بسه تا ولت کنم،بعدش هم که دماغم خون اومد ولم کردن و رفتن.

گفت تو چیکار کردی؟گریه که نکردی؟

گفتم نه گریه نکردم(راست میگفتم)

گفت تو نزدیش؟

گفتم منم میزدمش ولی هیچیش نمیشد(دروغ میگفتم و از ترس فقط نگاه میکردم بدون کوچیکترین عکس العملی!)

گفت ناهارت رو خوردی بیا من بهت یاد بدم چجوری بزنیش!

خلاصه آموزش شروع شد دستای بزرگش رو گرفت جلوی من گفت مشت بزن!

دستاش خیلی گنده و گوشتالو بود،من مشت زدم گفت نه با اینجا مشت نمیزنن با اینجا بزن!

بعدش هم گفت مشتت رو باز کن بعد دستم رو گرفت و به زور مشت کرد جوری که ناخونام بهش فشار می اومد و درد گرفت،گفت اینجوری مشت کن نه شل و ول!

بعدش هم یه جوراب کرد توی دستش و میگفت مشت بزن جوراب چپ جوراب جوراب چپ چپ …

خلاصه منو تمرین میداد میگفت مشتت محکم باشه ولی کتفت رو شل کن مشتت رو پرت کن

خیلی باحال بود من هر روز میرفتم پیش آقا ثابتی تمرین میکردم دستم درد می اومد ناخونام درد میگرفت ولی دو ساعت سه ساعت مشت میزدم به دستاش

تاثیر آموزشهای آقا ثباتی ولی زیاد نبود!من تقریبا هر روز از دست پسره فرار میکردم و هیچ موقع جرات نمیکردم باهاش دعوا کنم تا میدیدمش با تمام قدرت می دویدم.

یه روز که کیفم سنگین بود،نتونستم از دستش فرار کنم و دوباره بهم گفت سوسول مامانی انقدر میزنمت که گه بالا بیاری!

بعدش هم بازم مثل قبل باهام گلاویز شد انداختم روی زمین و حسابی کتکم زد و بازم میگفت بگو بسه و من هیچی نمیگفتم و تا دماغم خون اومد ولم کرد رفت.

مادرم فرداش به جای اینکه بره اداره اومد مدرسه چون من جوری براش ماجرا رو تعریف کرده بودم که فکر کرده بود پسره خیلی از من بزرگتره،وقتی اومد مدرسه دید بچه تا شونه منم نمیرسه گفت این هر دفعه میزنه تو رو خونی مالی میکنه؟!

این که نصف توه!من روم نمیشه برم به ناظمتون بگم این تو رو زده!

بعدش هم حسابی از دست من کفرش دراومده بود و از مدرسه رفت بیرون.

دیگه آقا ثابتی هم ناامید شده بود و فوقش نیم ساعت باهام تمرین میکرد.

یه بار بهش گفتم آقا ثابتی اون فن بلده اول منو میندازه زمین بعد میشینه روم بعد زانوهاش رو میذاره روی بازوهام من دیگه نمیتونم تکون بخورم بعد هی میزنه!

گفت نذار نزدیک بشه!تا نزدیک شد دستت رو سفت مشت کن،صورتش رو نشونه بگیر با تمام قدرت دستت رو پرت کن تو صورتش،از کتف شل از مشت سفت! اون وقت فوری یکی دیگه با اون دستت بزن یکی دیگه با این دستت باید بهش امان ندی،مثل تمرین تند تند بزنی،چپ راستش کنی نه اینکه نگاش کنی تا یقه ت رو بگیره!

و اینکار تقریبا موثر واقع شد چون دفعه بعد تا پسره نزدیکم شد همونجوری که گفته بود صورتش رو نشونه گرفتم و باتمام قدرت مشت زدم،وقتی مشتم بهش خورد یه کمی رفت عقب و سکندری خورد وحسابی ترسیده بود ولی من به جای اجرای بقیه نقشه فرار کردم،خوبیش این بود که این دفعه دیگه دنبالم نکرد!

اونایی اونجا بودن دیده بودن که من چه مشت محکمی زده بودم و فرداش برای همدیگه تعریف کرده بودن،بعد از اون پسره همیشه از دور برام خط و نشون میکشید ولی تا تصمیم میگرفت نزدیک بشه من دستم رو محکم مشت میکردم و نشونه میگرفتم و اونم فوری میفهمید و ادامه نمیداد.

یادمه بعد از این جریان به پدرم التماس میکردم منو بذار کلاس کاراته،بهم میگفت اگه میخوای ورزش کنی میذارمت ژیمناستیک!

میگفتم ژیمناستیک چیه!اگه کاراته برم زورم زیاد میشه میتونم هر کی اذیتم کرد بزنمش!

میگفت دعوا مال بچه پرورشگاهیاس!بچه ی با پدر و مادر دعوا نمیکنه!

آقا ثابتی آدم معمولی و بی ادعایی که بهم یاد داد از خودم دفاع کنم،یکی از کارایی که اگر پدرم انجامش داده بود احتمالا الان روابطمون بهتر بود.

مستی و راستی

دیشب یه مهمونی دعوت بودم که معمولا هر هفته یا دوهفته یه بار برگزار میشه و من بعضی وقتا میرم و پایه ثابت نیستم و اینبار هم  نمیخواستم برم،چون همه با زناشون میان و من تنها میرم و از زن دوستم که خونشون مهمونی بود هم اصلا خوشم نمیاد،ولی وقتی به این فکر کردم که همش یاد مینا می افتم میشینم یه گوشه مثل دپرسا هیچ کاری نمیکنم و فوقش میرم توی اینترنت یا فیلم میبینم واینا فایده ای برای تغییر حالم نخواهد داشت و از همه بدترحتی یه قلوپ مشروب هم ندارم که بتونم باهاش یه کمی از این اوضاع دربیام به این نتیجه رسیدم که قبول کنم و برم.

میزبان دیشب خیلی پولداره و دکتره ولی پولدار بودنش ربطی به دکتر بودنش نداره چونکه اصولا بیشتر تجارت میکنه تا طبابت و خیلی هم از رشته ش بدش میاد ولی زنش که خیلی موجود مزخرفیه و من اگر یه همچین زنی حتی برای یه روز داشتم قطعا از غصه دق میکردم و میمیردم خلاصه زنش فکر میکنه که داک ما از شغل و رشته ش خیلی راضیه و حتی جلوی ما هم دوستمون رو به اسم صدا نمیکنه و دکتر صداش میکنه!و من هر بار که از این کارش اسهال استفراغم میگیره به خودم میگم خوب به هر حال هر کسی از یه حدی از شعور و انسانیت بهره برده و من نباید توقع داشته باشم که همه آدما مثل هم باشن!

خوبی این مهمونی که هر ازگاهی یکی از بچه ها راهش میندازه اینه که غذاهای معمولا خوشمزه و مشروب وجود داره و از همه مهمتر تا نصفه شب بازی میکنیم و بدیش اینه که باید مراقب رفتارت باشی که یه موقع به خانوما چیزی نگی که بهشون بر بخوره یا مثلا کم حرف نباشی که فکر کنن خودت رو گرفتی یا پر حرف نباشی که فکر کنن آخی چقدر تنهایی و چون زن نداری اینجوری هستی و هزار تا مسخره بازی دیگه و از همه بدتر اینکه چون من به طور کلی خیلی بددهن هستم و دائم فحش میدم باید حواسم باشه مخصوصا وقتی مشروب میخورم دهنم کمتر باز بشه!

در واقع تا حالا نشده که من موقع مستی سوتی بدم ولی خوب یه حالتی پیدا میکنم که زیاد خوب نیست،در واقع هر چیزی که بخوام بگم رو اول چک میکنم ببینم اگر از نگفتنش کسی ناراحت نمیشه مثلا ازم مستقیم سوالی نشده یا مثلا نمیگن چرا چیزی نمیگی،حرفی نمیزنم!

اگرهم باید حرفی بزنم چون مدت زیادیه هیچی نگفتم یا ازم سوالی شده باشه،حرفم رو سه چهار بار باخودم مرور میکنم که ناجور نباشه و چیز زشتی توش نباشه چون من دوست دارم بقیه همینطور مثل قبل و به اشتباه فکر کنن من ادم با ادبی هستم و بعد حرف میزنم،این میشه که بچه ها فکر میکنن من وقتی مست میشم دیلی پیدا میکنم و هر سوالی رو ده ثانیه بعدش جواب میدم! و من میگم اینجوری فکر کنن خیلی بهتره که یه هو برگردم به زن داک بگم خفشه شو جنده ی احمق!

خلاصه دیشبم مثل دفعه های قبل خیلی خوش گذشت و از همه مهمتر قسمت بازیش بود که این قسمت رو من راه اندازی کردم!قبلا اینجوری بود که اول بحث سیاسی بود و چون همه مثل هم فکر میکنیم این میشد که تهش میرسید به اینکه ما چقدر بدبختیم چرا این دیوث ها هیچیشون نمیشه و چرا ایران در طول تاریخ به گا رفته و یه روز خوش ندیده و گه بزنن به این وضعیت و اینا و خوب درسته که همه مون همین عقیده رو داشتیم ولی خوب آخرش میشد آه کشیدن و ای بابا گفتن.

اینجوری بود که قرار شد به جای حرف زدن حکم بازی کنیم ولی بدی حکم این بود که چهار نفره بود و ما بعضی وقتا نه نفر بودیم و بدی دیگه ش اینکه خانوما خیلی شرکت نمیکردن و بعضی وقتا هم که بازی میکردن چون خیلی وارد نبودن اوضاع خوب نمیشد و بعضیا بهشون خوش نمیگذشت.

تا اینکه من یه بار پیشنهاد دادم پانتومیم بازی کنیم اولش گفتن نه مسخره س و بی مزه س و اینا بعدش که یه بار بازی کردن دیگه فکر کنم توی خونه شون هم که هستن هر موقع بیکار بشن دو نفری پانتومیم بازی میکنن!و واقعا بعید نیست اینجوری باشه چون هر جلسه بهتر از قبل میشن هم بازیشون هم حدس زدنشون.

دیشب هم بازی خیلی گرم و جالب بود و همش کل کل و جیغ و داد و خوشحالی،مشروب هم میخوردیم و بازی ادامه داشت،بعد که بطری خالی شد دوستم رفت یکی دیگه بیاره دنبالش رفتم و برای اینکه بقیه شک نکنن گفتم من یه ایده ی توپ دارم میخوام به هم تیمیم بگم،اینجوری زنش هم که توی تیم ما نبود دیگه دنبالمون نمی اومد.بهش گفتم ببین میدونم ممکنه فکر کنی چون من از زنت بدم میاد دارم اینو بهت میگم ولی میگم!ببین الان فقط فلانی(اسم زنش) داره پا به پای ماها میخوره و این شیشه دوم رو نیار،بیاری بازم ادامه میده و ممکنه تهش سوتی بده.من نمیخواستم بهت بگم چون میگفتم بذار سوتی بده بخندیم ولی یه طرف قضیه هم تو هستی!این بود که بهت گفتم.

داک نه ناراحت شد نه احساس خطر کرد و گفت من بدمستیاش رو هم دیدم فقط مهربون میشه،نگران نباش،

بعدش هم یه چیزی گفت تو این مایه ها که خیلی خری که فکر کردی وقتی اینو بگی من فکر میکنم چون با فلانی بدی داری بهم میگی!

خلاصه شیشه دوم هم آورده شد و بازی ادامه داشت تا داک کاپیتان هادوک رو بازی کرد و من خیلی سریع حدس زدم

کاپیتان هادوک شخصیتی در کتابای مصور تن تن بود یه کاپیتان کشتی همیشه مست و بددهن.

و داک کاپیتان هادوک رو اینجوری بازی کرد اول دور بازوش ادای یه پارچه رو دراود من گفتم کاپیتان فوتبال؟که با سر تایید کرد.

بعد ادای مستا رو دراورد،من گفتم مست؟ با سر تائید کرد بعد موهاش رو مثل تن تن نشون داد باز من گفتم تن تن؟

بازم با سر تائید کرد و اشاره کرد که همه اینا با هم من گفتم کاپیتانه فوتباله مسته تن تن؟!بعد گفتم آهان کاپیتان هادوک!

بعد همه جیغ و داد که ای ول چه سریع! و اینجا بود که اون چیزی که من پیشبینی میکردم یعنی طبعات شیشه دوم برای خانوم مورد نظر تقریبا پیش اومد.اومد بالای سر من واستاد ذل زد بهم گفت تو خیلی باهوشی!

منم هیچی نگفتم بعد گفت لابد فکر میکنی من مستم دارم چرند میگم!

گفتم نه باهوش که بد نیست مرسی و نیشم رو باز کردم که این دیالوگ مالیده بشه ولی ادامه داد چون باهوشی زن نمیگیری چون میخوای به کسی وابسته نشی و کسی به تو وابسته نشه که اذیت نشی و اذیت نکنی!منم مثل تو فکر میکردم ولی اینجوری بدتره،زن بگیری فقط یه نفر هست که دلت براش میره ولی وقتی زن نگیری ممکنه روزی صدبار دلت برای صد نفر بره!

گفتم فلانی خانوم یعنی الان برم بگیرم؟! و بعد بازم نیشم رو باز کردم و بقیه هم خندیدن و موضوع جمع شد ولی برام خیلی جالب بود و دیدم ممکنه بعضی آدمها ماسکی که میزنن بد و مهوع باشه ولی در درون وضعیت بهتری داشته باشن،البته هنوزم نظرم راجع به شخصیتش همونه که موجود بی خودیه و دق دهنده س مگر اینکه مست باشه!

دختر احمد آقا

این جریان برخلاف اونچه از اسمش به نظر میرسه غم انگیزه….

خیلی سال پیش وقتی من بچه بودم این محله ای که الان توش زندگی میکنم از خونه ای که با پدرمادرم زندگی میکردیم فاصله داشت ولی فاصله زیاد نبود مثلا نیم ساعت پیاده طول میکشید بیایی اینجا

و یکی از دوستای جون جونی بابام خونه شون تو همین کوچه بود که من الان هستم

خلاصه ما هر چند وقت یه بار مثلا دو هفته ده روز یه بار می اومدیم اینجا خونه این دوست بابام و اونا هم همینطور چند وقت یه بار می اومدن خونه ما و این اسمش شب نشینی بود و باهم حرف میزدن و میخندیدن و میوه و تخمه و بعضی وقتا بستنی یا فالوده و این چیزا میخوردیم و ما بچه ها هم بازی میکردیم

دوست بابام سه تا دختر داشت یکیشون از من چهار پنج سالی بزرگتر بود ولی چون مدرسه میرفت من فکر میکردم خیلی از من بزرگتره و یکیشون هم یه سال از من کوچیکتر بود که من فکر میکردم خیلی کوچولوئه و یکیشونم که شیرخوره بود که اصلا به حساب نمی اومد

خلاصه یه بار من بدون اینکه به مادرم بگم مثل خلها راه افتادم اومدم خونه ی این دوست بابام و چون من خیلی کوچولو بودم مثلا احتمالا شیش سالم بود مادرم فکر کرده بود من گم شدم و خلاصه تا وقتی مینا دختر دوست بابام منو برگردونه خونه مون، مادرم همه جا رو گشته بود و حسابی گریه کرده بود.

خلاصه توی راه که می اومدیم چند بار منو بوسید و گاز گرفت و گفت تو دوست پسر منی!که من برای اولین بار بود این لغت رو میشنیدم و فکر میکردم یعنی رفیق پیک،مثل بابام و باباش!(البته فکر خاصی نکنید چون من که جوجه ای بیش نبودم و مینا هم همینطور،فکر کنم کلاس چهارم یا پنجم دبستان بود)

من از بوس و گاز خوشم نمی اومد چون تف مالی میشدم ولی از اینکه باهم دوست بودیم و حرف میزدیم و میخندیدیم خیلی خوشم می اومد

خلاصه این شب نشینی ها و خوش گذشتنا ادامه داشت و یه شب که رفته بودیم خونه شون قرار شد من و مینا بریم از بقالی ماست یا نوشابه بخریم یادم نیست و من توی راه از تاریکی میترسیدم و اونم شروع کرد به تند رفتن و منم گریه افتادم بعد اومد کلی ازم معذرت خواهی کرد و مثل بزرگترا گفت تاریکی که ترس نداره و از این حرفا و بازم یه عالمه بوسم کرد و ازم قول گرفت که به کسی نگم که ترسیدم و گریه کردم

منم این رازو به کسی نگفتم یا اگرهم به مادرم بعدن گفتم جدی گرفته نشده بود چون همیشه من و مینا باهم بازی میکردیم و کسی چیزی نمیگفت،آخه در همین مورد وقتی یه بچه ی فامیل منو زده بود مادرم میگفت با فلانی بازی نکن و وقتی گوش نمیدادم میگفت پس اگر کتک خوردی شکایت نکن!

ولی در مورد بازی و باهم بودن ما دوتا کسی چیزی نمیگفت

تا اینکه یه روز وقتی من کلاس اول بودم بابام و باباش باهم دعواشون شد سر اینکه یه جایی رو شریک شده بودن و اونجا آتیش گرفته بود و چند سال پیش فهمیدم که علت دعواشون بیمه نبودن اونجا بوده،خلاصه دیگه باهم قهر شدن و هر موقع من گریه میکردم که بریم خونه احمد آقا من دلم برای مینا تنگ شده مادرم میگفت نمیشه احمد آقا با بابات قهره و بزگترا وقتی قهر میکنن دیگه آشتی نمیکنن و خودش هم همش به بابام میگفت فراموش کنید و آشتی کنید ولی خبری نمیشد و مادرم هم که میدونست من ممکنه طبق سابقه قبلی سرخود برم اونجا هر موقع میخواستم برم کوچه منو میبرد پارک و وقتی برمیگشتیم خونه هم در رو قفل میکرد و هزار بارهم بهم گفت که اگر بری اونجا بابات دیگه دوستت نداره و آبرو ریزی میشه و این حرفا

خلاصه چند ماه بعد یعنی تابستونی که مهر ماهش من میخواستم برم کلاس دوم دبستان،ما از اون محل رفتیم و من مدتها مینا رو ندیدم و تقریبا داشتم این داستان رو فراموش میکردم که یه روز که رفته بودیم شهربازی من مینا و دوستاش رو توی صف وسایل بازی دیدم من اون موقع راهنمایی بودم و خانوادگی رفته بودم ولی اون خیلی بزرگ شده بود و خانومی شده بود و با دوستاش اومده بود ولی تا منو دید کلی خوشحالی کردو تحویل گرفت و چهل و پنج دقیقه یه ساعتی از پیش دوستاش جدا شد و منو برد باهمدیگه دوتایی چندتا وسیله سوار شدیم و خوراکی خوردیم و همش باهام شوخی میکرد و میگفت بیا منو بگیر دیگه مگه قرارمون یادت رفته؟!من تا کی صبر کنم؟! و هرهر میخندید منم هم خجالت میکشیدم هم خوشحال بودم،در واقع در اون لحظات احساس میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام وآخرش هم موقع خدافظی گفت به عمو فلانی(یعنی بابام) سلام برسون و بگو ما یه بار عید اومدیم خونه تون نبودین و یادداشت هم گذاشتیم.خلاصه بعد از اون جریان من دیگه مینا و احمد آقا و هیچ کدوم از اونا رو ندیدم.

شیش هفت سال پیش از یکی از آشناهای دور این خونه ای که الان توش هستم رو اجاره کردم و اولش یادم نبود که مینا اینا توی این کوچه بودن چون کل کوچه عوض شده بود بعد از یه مدت یواش یواش یادم اومد که اونا اینجا بودن

اولین چیزی که متوجه شدم فوت احمد آقا بود و چند وقت بعد از صاحبخونه م پرسیدم دخترای احمد آقا خدابیامرز ازدواج کردن؟اونم اول نفهمید کدوم احمد آقا رو میگم بعدش هم که یادش اومد گفت من خبر ندارم و از خانومش پرسید و گفت دوتاشون ازدواج کردن و فقط دختر کوچیکه ش مجرده و منم دیگه پیگیری نکردم ولی خیلی دوست داشتم یه بار دیگه مینا رو ببینم،مثلا وقتی توی کوچه باشوهر و بچه ش داره میره و ببینم چه شکلی شده و آیا خوشبخته

خلاصه دیشب حدود ساعت نه شب داشتم از خونه دوستم برمیگشتم خونه،یه قسمتی هست که بین دو تا کوچه س و بیشتر مواقع تاریکه نزدیک اونجا شده بودم شنیدم یکی از پشت سر داره میدوه و صدای کفشاش میاد

برگشتم دیدم یه دختری داره میدوه و هی برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه و پشت سرش هم کسی نبود،بهش گفتم چیزی شده خانوم؟کسی دنبالتون کرده؟

که جوابی نداد و نگاه کردم دیدم یه دختر بیست و سه چهار ساله س و لباس فرم،شبیه لباس مهماندارای هواپیما تنشه

بعد که به صورتش دقت کردم دیدم چقدر شبیه مینا س!گفتم تو خواهر مینایی؟دختر احمد آقا؟

واستاد با یه صدای بغض دار که داشت شبیه گریه میشد گفت آقا یکی دنبالم کرده!

رفتم پیشش گفتم ببین کسی اینجا نیست،بعدشم من هستم تا خونه تون باهات میام،پدر شما احمد آقا خدا بیامرز با پدر من دوست صمیمی بودن،من و مینا وقتی بچه بودیم باهم همبازی بودیم و مینا یه شب منو همینجا ها از تاریکی ترسوند و گریه انداخت!

گفتم شما اون موقع خیلی کوچولو بودی ما خیلی می اومدیم خونه شما،الان از سر کار میایی؟ جمعه ها میری سرکار؟

یه جور عجیبی بهم نگاه میکرد انگار من از فضا اومدم همش به صورتم و قیافه م نگاه میکرد بعد گفت من معلم زبانم توی موسسه فلان الان چند ماهه که جمعه ها بعدازظهرهم میرم موسسه وشب هم میام و تا حالا هیچی نشده بود،امروز یه یارو از میدون فلان دنبالم راه افتاده باهام سوار تاکسی شد موقع پول دادن دیدم تو کیفش تیغ داشت!

خلاصه دیدم توهم زده گفتم خوب الان که کسی اینجا نیست انقدر نگران نباش،بعدش هم شاید فقط باهات هم مسیر بوده حالا فکرش رو نکن

رسیدیم در خونه شون گفتم خوب دیگه من برم خیلی خوشحال شدم شما رو دیدم،به مامان اینا سلام برسون بگو فلانی پسر فلانی یادت نره ها باشه؟من خیلی از خونه شما و مامان بابات و مینا خاطره های خوب دارم،به مینا و همسرش هم سلام برسونید

بازم همونجوری با تعجب زل زد بهم نگاهم کرد و بعدش گفت آقای(اسمم رو گفت)بعد بازم مکث کرد گفت چیزه من چجوری بگم آخه!

گفتم چی شده؟

گفت من فلانی هستم،خواهرهام فلانی و فلانی از من بزرگترن وهردوشون ازدواج کردن و مینا ازدواج نکرده بود.

فهمیدم که این اون زمان اصلا به دنیا نیومده بوده بعد یه هو یاد ته جمله ش افتادم و گفتم خدایا چرا میگه ازدواج نکرده بود؟! و گفتم چرا میگی ازدواج نکرده بود منظورت چیه؟مینا چیزیش شده؟

گفت چی بگم،مینا از سال هشتاد گم شده و سر همین موضوع هم پدرم مریض شد و فوت کرد

تکیه دادم به دیوار و وا رفتم و آروم آروم نشستم روی زمین و اشکام بی صدا می اومد و تمام خاطرات اون روزها از جلوی چشمم رد میشد مخصوصا روز شهربازی انگار همین دیروز بود.

فرشته ای با ناخنهای لاک زده

چهار پنج سال پیش تابستون خونه ی چندتا از همسایه ها دزد اومده بود

در واقع دزد توی خونه نرفته بود ولی توی حیاط خونه های شمالی رفته بود و در ماشینی که توی حیاط بوده رو باز کرده بود و چیزایی که میتونسته بود رو برداشته بود

خونه من بالکن داره و اون موقع بالکن فقط یه نرده کوتاه داشت و حفاظ نداشت

من بعد از این جریان که دزد اومده بود خونه ی همسایه ها شبا موقع خواب یه میله آهنی سی چهل سانتی رو میذاشتم کنار تختم دم دست که اگر دزد اومد و مثلا چاقویی چیزی داشت مشکلی برام پیش نیاد

البته بیشتر فکر میکردم که در خونه قفله و دزدی نمیاد،آهان اینو هم بگم من خیلی خوابم سبکه و هنوزم که هنوزه وقتی کارگر شهرداری صبح کوچه رو جارو میزنه من با صدای جاروش از خواب بیدار میشم و کلا هر صدایی مثل رفت و آمد ماشینا توی کوچه یا دعوای گربه ها یا هر صدایی منو از خواب بیدار میکنه.

یه روز جمعه موقع های سالمرگ خمینی و ارتحالیدی بود چون بعدن که از کلانتری اومدن گفتن همه نیروهاشون اونجا هستن،خلاصه ساعت حدود چهار یا پنج صبح بود و هوا داشت روشن میشد از خواب بیدار شدم و توی تختم نیم خیز شدم دیدم یکی دوید از اتاق رفت بیرون،فوری میله رو برداشتم و دویدم دنبالش،حدود یک و هفتاد و پنج شیش قدش بود و وزنش هم حدود هفتاد کیلو موهای کوتاه و یه کیف  از اینایی که پست چی ها یا پیک ها دارن و ضربدری میندازن روی شونه شون داشت،چون از پشت میدیمش فقط میشد حدس زد جوونه و میان سال نیست

نمیدونم آدرنالین خونش بالارفته بود و حرکاتش کند شده بود یا کلن و شخصیتن اینجوری خونسرد بود که زیاد تند نمیدوید و من اگر تند میدویدم میتونستم حتی ازش جلو بزنم یا خیلی راحت میتونستم با میله بزنمش اما چون فکر میکردم گیرش انداختم و کجا میخواد فرار کنه کاری نمیکردم و اونم با همون سرعت مسخره فرار میکرد.

پرید توی بالکن و پرید روی دیوار همسایه و بعدش هم پرید توی حیاط همسایه و در خونه همسایه رو باز کرد و یه موتور منتظرش بود و فرار کردن،من یه شرت پام بود و از بالکن به بعد رو فقط تماشا کردم،چون هم یه دفعه سرعتش از صفر به صد رسید هم با اون وضع نمیتونستم برم دنبالش و حتی به ذهنم نرسید که دیگه واقعا داره فرار میکنه داد بزنم بگم دزد!

توی بالکن چند تا از شلوارام افتاده بود،فهمیدم این از حیاط خونه اومده توی بالکن و در توری بالکن رو باز کرده و اومده توی حال و ازروی چوب لباسی شلوارهام که آویزون بوده رو برداشته برده توی بالکن و جیباش رو خالی کرده و بعد دوباره برگشته توی حال و اومده توی اتاق که من بیدار شدم  و الی آخر

خلاصه بعد از این جریان تا یه مدت که دو تا جوشکار بیان و بالکن روتا سقف حفاظ بزنن من به جای اتاق توی حال جلوی در بالکن میخوابیدم ولی دیگه تشریف نیاوردن!

بعد از اون جریان و حفاظ زدن پنجره ها و بالکن خونه شبیه زندان شده ومن فکر میکنم اگر یه موقع اینجا آتیش بگیره هیچ راه فراری نیست.

من همیشه شبا در آپارتمان رو قفل میکنم و میخوابم و همه این جریان رو گفتم که خواب دیشبم رو تعریف کنم

خواب دیدم توی تختم خوابیدم و یه نفر اومده توی اتاق بالای سرم واستاده و داره با دهنش صدای یه موسیقی آشنا رو درمیاره و من نمیدونستم دارم خواب میبینم و فکر کردم مثل اون روز یکی واقعا اومده توی اتاق ومطمئن بودم اینی که اومده یا کلید داشته یا یه موضوع پیچیده ایه که بی صدا تا اینجا اومده و فوری پتو رو زدم کنار و نگاه کردم ببینم کیه و چه جوری  اومده توی خونه ای که مثل زندان همه جاش میله کشی شده!

دیدم یه خانوم میان سال با پوست سفید و قیافه ی مهربون و تقریبا زیبا روسری شلی روی سرشه و بیشتر موهاش معلومه لباسای معمولی تنشه یه جور تی شرت آستین بلند با رنگ خاکستری و گردنش رو کج کرده و داره به من نگاه میکنه و لبخند میزنه

پیش خودم فکر کردم این یا یه خیاله یا یه چیز غیر فیزیکیه چون یه جوریه ولی اصلا فکر نمیکردم که دارم خواب میبینم و فکر میکردم توی تختم تازه از خواب بیدار شدم و الان بیدارم

همینجوری نگاهش میکردم و سعی میکردم بفهمم این چجور چیزیه و مثلا پاهاش روی زمینه یا دقیقا اونجایی که پاش روی زمین قرار میگیره یه جور محو یه جور مه آلود یه جوری که واضح نباشه،ولی اصلا اینجوری نبود و پاچه شلوارش گشاد بود و ناخوناش لاک زده بود و پاهاش روی فرش بود و واضح بود و این باعث میشد من بیشتر تعجب کنم و مطمئن بشم که این خانوم توهم و اینا نیست و ماهیت داره.

باهمون لبخند و با لحنی که انگار خیلی وقته منو میشناسه گفت بریم درویش؟!

فهمیدم منظورش مردن و اینجور چیزاست و تعجب کردم که منو درویش صدا میکنه،گفتم شاید چون من سرم به کار خودمه و با کسی کاری ندارم درویش صدایم میکنه وگفتم بریم!ازرائیل دیگه درسته؟!

لبخندش تبدیل به خنده ی بلند و باحالی شد و گفت تو همون مایه ها!

خیلی خیلی تعجب کرده بودم و گفتم عجب عجب و به این فکر میکردم که این چیزا وجود داشته و من هرگز باورشون نکرده بودم.

بعد گفتم بریم!

گفت توکه وصیت نامه ت رو ننوشتی درویش،نوشتی؟

گفتم چیز خاصی ندارم که بخوام ببخشم،طلب و بدهی هم ندارم

با لبخند گفت نه درویش الان آماده نیستی بعدن میریم!

منم نگاهش میکردم که الان چجوری غیب میشه؟پس چرا غیب نمیشه؟بعد قلبم شروع کرد به تند تند زدن و از خواب پریدم و هنوز قلبم داشت تند تند میزد

گفتم این دیگه چه خوابی بود؟!نکنه خواب نبود؟و تا چند لحظه گیج بودم چون همه اون چیزایی که چند ثانیه پیش دیده بودم همونجا اتفاق افتاده بود و کلا مخم هنگ کرده بود.

اینم بگم که من همیشه خوابام خیلی واضح هستن و هیچ وقت کابوس نمیبینم و کلن توی خواب دیدن با بقیه فرق دارم ولی خوابام همیشه ادامه چیزاییه که توی روز بوده و این خوابم خیلی برام عجیب بود.

به تعبیر خواب و این چیزا اصلا باور ندارم ولی این خواب خیلی بدجور واقعی بود،قیافه ش،صداش،لحنش

من باورهام تغییری نکردن و اصلا نمیتونم باور کنم که همچین چیزایی وجود داشته باشه ولی این خواب واقعا عجیب بود.