مهدیه تهران!

دوست دوران دبیرستانم بعد از شیش هفت سال اومده بود بهم سر بزنه

دو دقیقه نشده بود که اومده بود گفت عجب مکان ردیفی داری! زنگ بزنم بچه هام بیان بترکونیم؟!

به دوست دختر میگه بچه از همون دوران دبیرستان به دوست دختر میگفت بچه،مثلا میگفت بچه ت چطوره؟یا میگفت چه خبر از بچه خوری؟!به سکس میگفت بچه خوری

اولش نشنیده گرفتم بعد دوباره گفت فلانی زنگ بزنم بچه هام بیان؟عن نشو دیگه! بدبخت منکه همزمان نمیتونم دو نفر رو بکنم!بیچاره دارم بهت حال میدم،الان خوب فکر کن بعد جواب بده!

گفتم عیزم به نظر تو من شبیه کسکشام؟یا اینجا شبیه جنده خونه س؟یه دور دیگه با دقت بیشتری به من و اینجا نگاه کن بعد جواب بده!

زد زیر خنده هرهرهر،بعد میگه تو شبیه آدم عنایی اینجا هم اصل مکانه!

گفتم مکان مهدیه تهرانه اینجام اصلن از این خبرا نیست!

زنگ زد به دوس دختراش گذاشت رو آی فون کلن شر و ور میگفتن مثلا یه دختره بهش گفت هنوز مامانت اینا نرفتن؟!

گفت فردا پسفردا میرن ولی خودت رو آماده کن که وقتی برن میخوام دهن تو و اون سپیده ی توله رو سرویس کنم!یعنی جوری جرتون بدم،جوری جرتون بدم!! هرهرهر

دختره هم هرهرهر بعدش هم همچین از ته دل میگفت ایشالا ایشالا!

خلاصه هی چرند میگفتن هیچ کدوم هم کم نمیاوردن

آخرش که تلفناش تموم شد گفتم تو هنوز خونه بابات زندگی میکنی؟

گفت نه خدا نکنه خونه بابام زندگی کنم!من خونه مادرم زندگی میکنم بابام سه ساله توی بهشت زهرا قطعه فلان زندگی میکنه!

گفتم حالا هر چی!خوشمزه!منظورم اینه یه خونه اجاره کنی راحت تر نیستین هم تو هم مادرت هم این دخترا

گفت اون موقع که بابام زنده بود یه مدت مجردی زندگی کردم خیلی به گایی شد!

گفتم خوب الان من چی بفهمم از این حرف؟!

گفت به گایی شد دیگه یعنی به گایی دیگه!میدونی یعنی ادم به گا بره مثلا چهار روز نخوابی همش شیشه بزنی سکس کنی،شیشه بزنی سکس کنی!

تا نصفه شب موند و هی خاطره تعریف کرد بعضی از خاطره هاش هم بهش میخورد خالی بندی باشه و آخرش  دیگه کم آورده بودم بهش گفتم ببین من فردا باید برم اداره اگه می مونی بگیر بکپ اگر شب نمی مونی هم پاشو گمشو گورت رو گم کن میخوام بکپم

گفت عنی دیگه بعد از صد سال اومدم پیشت نه پایه بچه خوری هستی نه پایه فک زدن از اولش هم عن بودی!

خر گاو الاغ نمیفهمه من کارمند بدبختم اگر عنم مجبورم.

یک دیدگاه برای ”مهدیه تهران!

  1. :))))
    عاشق این جملات کوتاه و عمیقت هستم….
    که خیلی حرف دارن، اما با خونسردی بیان میشن…. !

    بعدم دور از جون البته….
    اون همه رو مثل خودش دیده بود!

نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s