شماره رند!

چند روز پیش گوشیم زنگ خورد و یه شماره ناآشنا بود و منم چون بی حوصله بودم جواب ندادم!برای اینکه حدس زدم یه تماس کاری باشه و اگر آشنا باشه وقتی ببینه جواب ندادم با یه شماره ی آشنا زنگ میزنه

خلاصه دو روز در ساعتهای مختلف از اون شماره و شماره های شبیه اون زنگ میزدن و من آخر فضولیم گل کرد وجواب دادم

یه خانوم خیلی خوش صدا گفت سلام قربان!ممنونم که بالاخره جواب دادین!

با یه لحن سوالی گفتم سلام

گفت قربان من افتخار صحبت کردن با چه کسی رو دارم؟!

خنده م گرفت!چونکه خیلی جمله ی کلیشه ای مسخره ای بود و گفتم ببخشید جسارتا شما ویزیتور هستین؟!

سعی کرد خنده ش مصنوعی نباشه و گفت قربان من فلانی هستم ما ویزیتور نیستیم من مدیر روابط عمومی شرکت فلان هستم!

اسم شرکتی که گفت کاملن نا آشنا بود و من همچنان فکر میکردم که این با این قربان گفتنش و همه جوره با برخورد بد من راه اومدنش مشکوک میزنه،به خاطر همین گفتم شما هنوز نفرمودین چه کمکی از دست من برمیاد؟

با خنده گفت قربان موضوع یه کمی پیچیده س،شما هم که هنوز افتخار معرفی خودتون رو به بنده ندادین بعد مکث کرد و دوباره ادامه داد اگر مایل بودین من به طور کامل برای شما تعریف میکنم اما الان اجازه میخوام برم سر اصل مطلب بعد لحنش عوض شد و گفت خوب شما مایل هستید فروشنده خط مبایلتون به مبلغ پنج میلیون تومن باشید؟!

فوری دوزاریم افتاد جریان از چه قراره و میخواستم بهش بگم با این جمله بندی منو یاد این آخوندای سفره عقد انداختی که میگن آیا بنده وکیلم؟!

گفتم خیر چون اصولا..

پرید تو حرفم گفت شش میلیون تومن!

گفتم عرض میکردم! اصولا این خط متعلق به من نیست که بتونم بفروشمش و متعلق به مادربزرگ من هست که ایشون در آمریکا زندگی میکنن و شما مطمئن باشید موضوع فروخته شدن این خط کلن و اصولن منتفیه!(احتمالا مادر بزرگم اگر متوجه میشد که من براش گیرین کارت آمرکا صادر کردم کلی نفرینم میکرد!)

خلاصه اصرار به ملاقات حضوری و صحبت کردن فیس تو فیس! و لغت خارجی پروندن و از این حرفا و منم کلن نه نمیشه چرا متوجه نیستین و این حرفا و آخرش هم تهدید به شکایت در صورت تماس مجدد!

اما جریان چی بود که من پاچه ی یه خانوم محترم رو گرفتم و کلی دروغ گفتم وخطم رو به این قیمت خوب نفروختم؟

چون اصولا این یه سبک کلاه برداری شده که زنگ میزنن به کسی که یه خط رند داره

با پیشنهاد های بالا طرف رو حاضر به فروش میکنن بعد ماشین با راننده میفرستن دنبال طرف که بره به ملاقات حضوری

بعد که وارد شرکت که یه ساختمون شیک در یه مکان خیلی گرون هست میشه با چندین منشی خیلی داف مواجه میشه که آقای مهندس صداش میکنن و ازش پذیرایی کافی شاپی به عمل میارن و این پذیرایی تکرار میشه تا جلسه آقای مدیرعامل تموم بشه

ارقامی که منشی های شرکت در تماس های قلابی با شرکتهای وارد کننده و صادر کننده مطرح میکنن میلیاردیه و چند تا از منشی ها دائم در حال انگلیسی صحبت کردن با تلفن هستن و خلاصه جو ایجاد میشه و اون بنده خدا هم جوگیر میشه که اینا که همش حرف میلیارد میزنن و توی دفترشون فقط مخصوص پذیرایی از مهموناشون یه کافی شاپ کامل دارن که نمیان پول منو بخورن

خلاصه چند ساعت معطلش میکنن که با مدیرعامل ملاقات کنه و نهایتا بعد از ملاقات با مدیر عامل که اونم خیلی موجه و آقای دکتر صداش میکنن خلاصه آقای مدیرعامل شخصی که یه جور پیشکارهست رو مامور میکنه که سریع برید همین الان تا دفاتر بسته نشدن پول رو واریز کنید و خط رو بخرید که به فردا برسه آبروریزی میشه و داستانهای تخیلی در مورد اشتباه آگهی تبلیغاتی با خط آقای فروشنده!

اما در آخرین لحظات عابربانک و شبکه شتاب مشکل پیدا میکنه و فقط یک میلیون تومان به حساب طرف واریز میشه و اون شخص دائم با مبایل صحبت میکنه که پول واریز بشه چون دفتر داره بسته میشه و اگر امروز خریداری نشه دیگه آبرو ریزی میشه و این حرفا و شبکه مشکل داره و این حرفا

بعد نهایتا طرف میره برگه رو امضا میکنه و خط رو واگذار میکنه چون مطمئنه که یک میلیون رو دادند و دلیلی نداره یه شرکت به این عظمت فردا بقیه پولش رو بهش نده!ولی فرداش اول میپیچوننش واگر زیاد اصرار کرد میگن برو شکایت کن!

یکی از اونا میره وکیل میگیره تا شکایت کنه ولی وکیله میبینه هیچ کاری نمیشه کرد در عوض آقای وکیل همون روزا که یک سال پیش باشه زنگ میزنه به دوستش که یه خط رند داره و من باشم و این جریان رو تعریف میکنه 🙂

پرورشگاه

یکی از دوستام ازم مشورت خواست راجع به اینکه از پرورشگاه بچه بیاره یا نه و من این دو داستان واقعی که کاملن متفاوت هست رو براش تعریف کردم

داستان اول:

وقتی بچه بودم آقا سعید و زنش خیلی آدمای خوب و مهربونی بودن و همه دوستشون داشتن

توی کارایی مثل اسباب کشی یا چیزایی که اون موقع ها باید گروهی انجام میشد به همه کمک میکردن به همه محبت میکردن و مخصوصا با ما بچه ها خیلی خوب بودن

این زوج خوشبخت بچه دار نمیشدن از روش های مدرن پزشکی تا روشهای سنتی خرافاتی مثل دعا و رمال و این چیزا رو تست کردن و کلن بچه دار نمیشدن

یه روز بالاخره خانومه باردار شد و بعدش هم بچه دار شد اما بچه وقتی به دنیا اومد خیلی از بچه ی نوزاد بزرگتر بود و معلوم شد که این بچه خودشون نیست و این بچه رو از پرورشگاه گرفتن و اون چند ماه هم الکی یه چیزی بسته بوده به شکمش و این حرفا

این کارار برای این بود که میخواستن بقیه فکر کنن این بچه خودشونه و در آینده کسی به گوش بچه نرسونه که تو بچه ی اینا نیستی و غیره

یه بار که بچه یکی دوسالش بودن آقا سعید اینا اومدن خونه ما و این بچه همینطور که نشسته بود یه هو تعادلش بهم خورد و با صورت رفت توی ظرف میوه

وگریه افتاد بعد که مادرش برش داشت دیدیم پلکش یه ذره جراحت برداشته و از گوشه چشمش یه کمی خونابه اومد

مادرش جیغ زد خدا از چشم بچم داره خون میاد و گریه افتاد و آقا سعید هم پرید ماشین رو روشن کنه ببرنش دکتر

مادرم نگاهش کرد گفت ببین چشمش سالمه یه کمی پلکش خراش برداشته و خلاصه بچه ساکت شده بود مادرش هنوز داشت وارسیش میکرد و قربون صدقه ش میرفت

بعد از چندسال که بچه دیگه داشت بزرگ میشد اینا تصمیم گرفتن خونه شون رو عوض کنن و آدرس خونه جدید رو هم به کسی ندن چون می ترسیدن یه موقع واقعیت ماجرا به گوش بچه برسه

واین براشون خیلی سخت بود چون این قطع رابطه اجباری برای اونا که کلن اهل رفت و آمد بودن سخت بود و تازه زمانش هم که یکی سال دو سال نبود و پدر مادر آقا سعید هم تهران نبودن و توی کل اون سالها آقا سعید اینا فقط با پدرمادر خانومش رفت و آمد داشتن

گذشت تا اینکه یه سال که بچه چهارده پونزده سالش شده بود آقا سعید اینا برای شام با دعوت قبلی اومدن خونه ما

من دیگه بچه نبودم و لازم نبود کسی بهم بگه که مثلا یه موقع نگی این بچه همونیه که از پرورشگاه آوردین!

بچه به شدت لوس و از خودراضی بار اومده بود و کلن خیلی بدرفتار بود

آخر شب که میخواستن برگردن خونه شون شروع کرد به بهانه گیری کردن و اخم کردن و رفتاراش دیگه واقعن غیرقابل تحمل شده بود

مادرم اینا گفتن خوب فلانی جون بگو چی شده؟!بگو چی میخوای!

مادر و پدرش هم هی میگفتن هیچی این جریانش مفصله!

بعدش با داد و هوار و گریه گفت که من موتور میخوام و اینا برای من نمیخرن!

جالبش این بود که گفت همه پدر و مادر دارن منم پدر مادر دارم!مردم برای بچه هاشون چیکار میکنن پدر مادر من حاضر نیستن حتی یه موتور برام بخرن!بعدش هم کلی بارشون کرد که خسیس و بی مسئولیت هستین و اینا

همگی بهت زده به این بچه لوس و آقا سعید و همسر ش که از خجالت سرخ شده بودن نگاه میکردیم

داستان دوم:

وقتی بچه بودم تقریبا چهار پنج ساله یکی از دوستای پدرم دکتر بود که هم خودش هم همسرش فوق العاده مهربون و با حال بودن و من عاشق این بودم که بریم خونشون چون یه اتاق پر از اسباب بازی داشتن و من میرفتم اونجا و با اسباب بازیها بازی میکردم و موقع برگشتن به خونه هم اجازه داشتم یکی از اسباب بازی ها رو برای خودم بردارم 🙂

اینا بچه دار نمیشدن و البته این موضع خیلی آزارشون نمیداد و میگفتن هر موقع بچه بخواییم میریم از پرورشگاه میاریم بزرگ میکنیم

و یه روز دعوتمون کردن بریم خونشون برای شام و بچه هاشون رو ببینیم دو تا خواهر رو به فرزندی قبول کرده بودن یکشون شیرخوره بود یکی هم فکر کنم دو سالش بود

براشون شناسنامه با فامیلی آقای دکتر گرفته بودن و اسماشون هم اسمهای ایرانی هم آوا و زیبایی بود البته من اون موقع متوجه نمیشدم

راستی جفتشون هم طفلکی ها زشت بودن

تا چند سالی مثل قبل رفت و آمد داشتیم و بعد از یه مدت دیگه شده بود سالی یه بار عید دیدنی و بعد از چند سال اونم دیگه نبود

هفت هشت سال پیش از پدرم پرسیدم بابا از دکتر فلانی خبری داری؟

گفت خودش و خانومش ایران هستن و دختراشون خارج از کشور زندگی میکنن گفت دکتر با اینکه حدود هفتاد سالشه هنوزم دو روز در هفته میره مطب و سرحاله و اینا

دختراش هم دکتر شدن و ازدواج کردن و خارج از ایران زندگی میکنن و هم دخترا میان ایران و هم اینا میرن خارج بهشون سر میزنن و روابط خوبی دارن.

خودخواه سنج

داشتم از پله های یه فروشگاه لباس میرفتم بالا

حدود ده تا پله بود وقتی به بالای پله ها رسیدم خوب پاگرد بود دیگه،چرخیدم سمت چپ خوب بازم پاگرد بود ولی طرف سلیقه به خرج داده بود و به جای دیوار یه آیینه گذاشته بود.

چون اولین بار بود که میرفتم اونجا متوجه نشدم که این آینه است و فکر کردم پاگرد تموم شده و این یه راهرویی هست که منتهی میشه به فروشگاه و شروع کردم رفتن به سمت آینه!

 در همین حال چشمم افتاد به تصویر خودم در آینه و فکر کردم یه نفر از روبرو داره میاد!

 پیش خودم گفتم وای خدایا این یارو چقدر مثبته!کاش دوستی فامیلی چیزیم بود!بعدم نیشم از تعجب و شادی باز شد که همون لحظه متوجه شدم این تصویر خودم در آینه است.

همه ی این چیزی که نوشتم شاید حدود یک ثانیه طول کشید چون تقریبا همینکه رفتم سمت آینه متوجه شدم که راهرو نیست و آینه ست.

من کم و بیش میدونستم که خودخواهم ولی دیگه فکر نمیکردم انقدر شدید خودخواه باشم

یه کم دیر باخودخواه سنج روبرو شدم!

یادمه خیلی سال پیش یه نفر بهم گفت

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در اوج خودپرستی