غذاخوری!

یکی از بچه ها  زنگ زد و گفت میان دنبالم که شام بریم بیرون و من گفتم نمیام کار دارم ولی در اصل چون از زنش خوشم نمیاد نمیخواستم برم و متاسفانه نمیشه به دوستم بگم از زنت خوشم نمیاد! ولی اون گیر داد که بهونه نیارم و میاد دنبالم

من در راستای منصرف کردن دوستم گفتم ببین خانوما دوست دارن شوهرشون با مردی بره بیرون که زن داشته باشه و بتونن با زن دوست شوهرشون حرف بزنن و وقتی یه مرد مجرد باشه به نظرشون یه جای کار میلنگه و این باعث میشه به شوهرشون گیر بدن و سر همین چیزای کوچیک و بی اهمیت ممکنه زندگی زناشویی شون کلن به گا بره!

گفت دقیقا همینجوره! پس تا نیم ساعت دیگه که ما میاییم دنبالت زن گرفته باشیا!

خلاصه رفتیم یه رستوران که خیلی تعریفش رو کردن و گفتن غذاش و قیمت هاش خوبه

یه رستوران بزرگ که به صورت سلف سرویسی بود و باید یه سینی برمیداشتی و روی اون ریل سینی رو هل میدادی و خانومهایی اونور بودن و می پرسیدن سالاد چی میخواین؟پیش غذا چی میل دارین؟ و انواع و اقسام غذاها بود از کشک بادمجون و میرزا قاسمی و کوفته و چند جور غذا شبیه لازانیا گرفته تا بال کباب شده و جوجه کباب و کوبیده و اینا

یکی از خانومهایی که قسمت غذاها بود به من نگاه کرد من سلام کردم و سعی کردم لبخند بزنم و اونم جواب داد بعدش شروع کرد اسم غذاها رو گفتن

با دست اشاره کردم و گفتم این(یه غذا شبیه لازانیا) چیا داره؟

گفت مرغ پنیرپیتزا سیب زمینی هویج نخودفرنگی گوجه فرنگی و غذای کاملیه و خوش مزه س

گفتم مگه شما خوردی که میگی خوشمزه س؟

یه هو صمیمی شد و خندید و گفت آره بابا من خودم این غذا رو پختم!خوشمزه س خیالت راحت باشه!

گفتم آفرین به تو!خوب حالا که خودت پختی بگو ببینم فلفلم بهش زدی؟آخه من با غذاهای تند مشکل دارم!

گفت فقط فلفل دلمه ای داره ولی به خدا راست میگم من اولین بار اینو پختم بعدش هم اینجا گفتن چیز خوبیه و گذاشتن توی منوی غذاها!بخور خوشت میاد!

همش هم میخندید و یه جوری رفتار میکرد انگار منو میشناسه

گفتم باشه همینو بده

دوستم یواش گفت این دختره رو میشناسی؟!

گفتم از کجا بشناسم  من اولین باره میام اینجا

بعد خانومه شروع کرد با یه کارتک مانند غذا رو به صورت یه مربع جدا کرد و گذاشت توی دیس

منم مرض ریختنم گل کرد و گفتم این که کمه خسیس  یه کم بیشتر بذار!

خندید گفت آخه موقعی برسی به صندوق اگر بزرگ باشه ناجوره!بعد یه تیکه دیگه برید گذاشت توی سینی  بعد روش کلی سیب زمینی و هویج و این چیزا ریخت گفت بیا این یکی رو با دورچین برات مخفیش کردم!

گفتم بابا دمت گرم!

دوستم با لبخندی برلب و تعجب نگاه میکرد

بعد رفتیم جلوتر دوستم به خانومش گفت میبینی مهره ی مار داره! همه هواشو دارن

خانومش صورتش رو چروک کرد گفت چی بگم والا!

قیافه ش شبیه نخود شده بود ولی من نمیتونستم به دوستم بگم قیافه زنش شبیه نخود شده با اینکه واقعا شبیه نخود شده بود من مجبور بودم ساکت باشم

بگذریم،غذاش خوشمزه بود و قیمتش هم زیاد نبود و من چون این روزا تنبل شدم و کمتر غذا میپزم بازم به اون رستوران خواهم رفت

اختلاف نظر!

توی پارک یه وسیله هست که من بعضی روزا می رفتم و روش میدویدم یا راه میرفتم

این وسیله مثل تردمیله یعنی باید روش بدویی یا راه بری ولی عرضش خیلی کمه و فقط اندازه دو تا پا کنار هم باشه جا داره ینی حدود بیست سانت و تردمیل یه مسیر صاف هست اما این به صورت یه حلقه هست

تازه این حلقه شیبب هم داره

روزای اول هی روش میخوردم زمین یه بار که سرعت گرفته بود خوردم زمین و صورتم زخمی شد ولی چون موقعی که من میرم کسی توی پارک نیست مشکلی با زمین خوردن ندارم

خلاصه دیگه میتونم روش راه برم اگر سرعتم رو زیاد نکنم

دفعه آخری که وقت گرفتم هفت دقیقه روش راه رفتم و تعادلم رو از دست ندادم

اینم بگم که این وسیله برای بچه هاست و کلن به سن من هیچ ربطی نداره ولی من ازش خوشم اومد و سعی کردم یادش بگیرم

امشب با دوستام و خانوماشون رفته بودیم پارک بعد سعی کردن برن روی این راه برن و خوب بعضیا اصلن نتونستن برن روش و گفتن این سائیده شده و بعضیا هم در حد دو قدم روش راه رفتن و پریدن پائین و منم اصلن نرفتم روش بعد همه اصرار که تو چرا نمیری؟ تو هم برو!

گفتم من قبلن روش راه رفتم و بلدم

گفتن خوب پس برو ماهم ببینیم

منم رفتم و چند دقیقه روش راه رفتم بعد دیدم بقیه خسته شدن اومدم پایین

یعد شروع کردن به اظهار نظر

یکی از خانوما:تو وزنت کمه واسه این میتونی!

یکی دیگه از خانوما:تو ریزه میزه ای واسه همین میتونی!

چند تا از آقایون:تو قدت از ما کوتاه تره واسه همین راحت  تعادلت رو حفظ میکنی!

یکی از آقایون که قدش از من کوتاه تره: نه فلانی(زنش) راست میگه به خاطر وزنشه!

من با صدای بلند نه علتش اینه که من مدرک تحصیلیم از شماها پائین تره  و لباس سفید پوشیدم و تنها چیزی که نمیتونه ربط داشته باشه اینه که من قبلن چند روز روی این تمرین کردم!

بقیه:اوه چرا تو اینجوری شدی؟! چه زود ناراحت میشی! قند خونت افتاده ها فلانی جون شما قبلن اینجوری نبودی!

کلن داره از خیلیا بدم میاد همه ی آدمهای خاله خودپسند ایراد گیر عیب گزار روی دیگران.

فیلمگیر!

نمیدونم فقط من انقدر تحت تاثیر فیلم قرار میگیرم یا همه اینجوری هستن

من هر روز فیلم میبینم مثلا بعضی روزا یکی بعضی روزا چند تا

دیروز این فیلم رو دیدم اسمش هست Upside Down و سال 2012 ساخته شده ژانرش درام،فانتزی و رومنس هست

رتبه ش توی سایت IMDB شش و سه دهم هست از ده و این رتبه ی خوبی محسوب میشه

http://www.imdb.com/title/tt1374992

جریان این فیلم تخیلیه و یه سری مردم هستن که در دنیای بالا زندگی میکنن یه سری در دنیای پایین

upside-down-movie-poster-2

به این صورت که اگر بری به قله یه کوه یا یه جای مرتفع میتونی بری توی دنیای بالا

و البته ورود افراد دنیای پائین به بالا و بالا به پایین ممنوعه

بعد اونایی که میرن به اون یکی دنیا جاذبه براشون معکوس میشه مثلا اگر به خودشون وزنه وصل نکنن میرن هوا یا مثلا وقتی دستشویی میکنن به جای اینکه بره پایین میره بالا!

خلاصه فیلم جالبی بود و ازش خوشم اومد اما بعدش که فیلم تموم شد همه ش توی فضای فیلم هستم مثلا وقتی برای خودم چایی ریختم فوری دستم رو گرفتم بالای استکان چون حس کردم الان چایی ها میره میچسبه به سقف!

یا همینکه حواسم پرت میشد فکر میکردم الان همه میز و صندلی و بقیه اشیاء میره بالا!

امروز هم هر موقع حواسم نبود آسمون رو نگاه میکردم انگار مثلا آسمون فرق کرده و دنبال یه چیزی توش میگشتم!

اگر حوصله داشتین ببینین این فیلم رو بعدش اگر مثل من حس کردین ممکنه اشیا برن بالا! بیایید بهم خبر بدین تا من فکر نکنم فقط خودم خل شدم!

اینم لینک دانلود فیلم

http://www.rodfile.com/9gjsdr6fprnb/Upside_Down_Iran-Film.mkv.html

 

Glum من میدونم!

این پارکه خیلی بزرگه به خاطر همین بعضی جاهاش خیلی خلوته و کسی معمولا اونجاها نمیره

مثلا یه جایی هست که یه صدتایی پله میخوره میره پایین و اونجا پایه های پل هست و دقیقا میشه زیر پل و خیلی ساکته و پایه های پل رو بهشون یه عالمه لامپ رنگی وصل کردن مثلا یه دفه همه جا بنفش میشه بعد نارنجی میشه،سبز میشه و همینجوری سی چهل ثانیه یه بار رنگ محیط عوض میشه.

من هر موقع میرم پارک اول میرم اونجا چون میدونم خلوته و کسی اونجا نمیاد یه خورده میشینم بعد دیگه بقیه وقتم رو کلن راه میرم

این دفعه همینکه پله ها تموم شد و وارد اون قسمت شدم دیدم یه دختر حدود شونزده ساله که قیافه خوبی داشت ویه کم آرایش کرده بود و یه پسر حدود هیجده بیست ساله افغانی که ابروهاش رو به شدت!برداشته بود و مدل موها و لباساش از این مدل های عجیب و جدید بود همدیگه رو بغل کرده بودن و می بوسیدن!

پسره در حال بوسیدن دستش هم بیکار نبود!

وقتی منو دیدن اول پسره یه خورده هول شد ولی وقتی دید من بهشون نگاه نمیکنم و دارم راه خودم رو میرم برای عادی جلوه دادن موضوع الکی شروع کرد به خندیدن بعدش هم دختره همینجوری که میخندید گفت میشه زبونت رو نکنی توی حلقم؟!

همینطور که داشتم رد میشدم فکرایی می اومد توی سرم و حس عجیبی داشتم از یه طرف میگفتم این راضی اون راضی مگه من گشت ارشادم؟!

از یه طرف میگفتم اگه دختره فقط تا یه حدی راضی باشه و بعدش پسره اذیتش کنه چی؟یا حتی بهش چاقو بزنه چی؟

بعد میگفتم چون پسره افغانیه ذهنم داره نژاد پرست بازی درمیاره و این ناز بچه چاقوش کجا بود؟خلاصه هیچ کاری نکردم و رفتم

حدود چهل و پنج دقیقه ای که راه رفتم با اینکه میدونستم چیزی نمیشه اما همش حس میکردم دوباره دور بزنم برگردم ببینم اونا اونجا هستن؟این صحنه می اومد تو ذهنم که یه عالمه آدم جمع شدن و یه نفر افتاده روی زمین! خونی؟ شایدم خفه شده!

طاقت نیاوردم و برگشتم و شروع کردم قدم هام رو تند کردم و رفتم سمت پل و اخمام توی هم بود و اعصابم خورد از این همه افکار کس و شعری که یه دفعه به مخم هجوم آورده بود

همینجوری که میرفتم و سعی میکردم از شر این چرت و پرتها و منفی بافیا خلاص شم دیدم یه دوچرخه از این دونفره ها کرایه کردن و دارن خنده کنان میان!