زبان سرخ!

بعضی از آدما خیلی عجیبن شایدم دیونه ای چیزی باشن ولی در ظاهر عادین

اصلن بذار از اول بگم

هفت هشت سال پیش یه جا درس میدادم با چند تا از بچه هایی که بهشون درس میدادم ارتباطمون ادامه پیدا کرد یکیشون اسمش محسنه

خیلی پسر خوبی بود و تا همین چند سال پیش خیلی اگزجره منو قبول داشت و واسه همه کاراش باهام مشورت میکرد

یه بار گفت برم دوست دخترش رو ببینم و نظر بدم،بهش گفتم اینکار درستی نیست اون میفهمه و ممکنه ناراحت بشه ولی اصرار کرد و رفتم و به نظرم دختره خیلی خوب بود و برعکس الان که همه دخترا یه جورایی شدن این بچه خوبی بود و یادمه که بهش گفتم عمرن مثل این پیدا نشه ازدستش نده.

خلاصه اولش همه چی خوب بود بعد یه سال یا بیشتر یه هو نمیدونم چی شد زدن به تیپ هم،هر چی هم ازش پرسیدم نگفت و یه مدت دپرس بود بعدش هم زد تو کار دختر بازی و لاشی بازی دراوردن و کلن یه جواریی گه شد و دیگه با منم زیاد خوب نبود تا اینکه بعد یه مدت دوباره روابطمون بهتر شد و یه روز گفت یه دوست دختر پیدا کرده اینجوریه اونجوریه و دیگه میخواد دختر بازی رو تعطیل کنه و فقط این دختره

منم پیچوندم هر چی گفت بیا ببینش گفتم من کار دارم

چند وقت بعدش یه روز زنگ زد گفت میخوان بیان خونمون منم اون موقع اداره میرفتم سرمم شلوغ بود ولی دیگه ضایع بود بگم نه و با هم اومدن و دختره رو دیدم و دختره از اوناییه که بشوریش وزنش نصف میشه از بس آرایش میکنه،اینم بگم روابط عمومیش با آقایون در حد عالی،همش شوخی خنده موقع سلام و احوالپرسی هم روبوسی میکنه و با خانوما هم همش کل کل و دعوا

خلاصه این جریان ادامه داشت و داره تا امروز عصر بعد از بارون هوا خیلی تمیز و خوب شده بود من بلند شدم رفتم پارک نزدیک خونه داشتم برای خودم قدم میزدم یه هو اینا رو دیدم که دارن از روبرو میان خلاصه با محسن هنوز درست دست نداده بودم این دختره همچین پرید توی بغلم انگار من دوست پسرشم که صد سال هم هست که ندیده منو!

گفتم خوب بابا یواش چیکار میکنی؟نکن اینکار رو با خودت!

میگه امروز فیری هاگه دیگه!هر کسی رو دوست داشته باشم محکم بغل میکنم از آقامونم اجازه گرفتم!

منم یه دفعه زد به سرم گفتم بذار هر چی میخواد بشه بشه،فقط یه بارم که شده روی این دختره پررو رو کم کنم در گوشش گفتم پس فیری هاگه امروز؟خوب فیری فاک کیه؟!

بدون هیچ مکثی یا اینکه جا بخوره یا خجالت بکشه یا ناراحت بشه گفت همین روزا!

یعنی من انتظار هر چیزی رو داشتم مثلن داد بزنه فحش بده  یا در بهترین حالت به شوخی برگزار کنه ولی اینکاری که کرد عجیب بود

از امروز عصر اون در ذهن من از طبقه ی انسانهای داغون به طبقه ی انسانهای عجیب تغییر مکان پیدا کرد

واحتمالن منم در ذهن اون  از طبقه ی انسانهای عادی به طبقه ی انسانهای بی شعور حشری تغییر مکان پیدا کردم.