ستایش کوچولو :(

اول بگم که این ماجرا خیلی ناراحت کننده س،اگه مثل من حالتون بده اصلن نخوندیش.

داشتم توی فیسبوک دنبال یه نفری میگشتم و پیداش نمیکردم رفتم توی وال یه نفر که هم‌اسم اون بود ولی اون نبود شروع کردم به فضولی

بعد دیدم یه مطلب رو چند ماه پیش اشتراک گذاشته بود

عکس یه دختر بچه کوچولو که یه دونه از این جوجه رنگیا رو گرفته بود کنار صورتش و باهاش عکس انداخته بود

اسمش ستایش بود و نوشته بود ستایش ده روزه که توی کماست و خواهش کرده بود براش دعا کنن

یه چیز عجیب که توی مطلب بود نوشته بود چون ستایش کوچولو هنوز مثل ما آدم بزرگا گرفتار زندگی نشده بود به کما رفت

تعجب کردم و اون قسمت پایین مطلب رو کلیک کردم تا مطلب کامل نمایش داده بشه

جریان اینجوری بود که این بچه بیچاره داشته با جوجه ش بازی میکرده که جوجه دنبالش می دویده و اون برمیگرده ببینه کجاست که پاش رو میذاره روی جوجه و جوجه میمیره و اون شروع میکنه به گریه کردن و انقدر گریه میکنه تا دچار تشنج میشه و وقتی هم به بیمارستان میرسوننش به کما میره

اونی که مطلب رو اشتراک گذاشته بود نوشته بود این دختر از آشناهاشون هست و خواهش کرده بود براش دعا کنن

بهش نامه زدم که ستایش موند یا نه؟

گفت نه بعد از یازده یا دوازده روز توی کما بودن فوت کرد

این عکس اون بچه س

10153160_467007396764855_1965476467783152301_n

به نظرم خیلی عجیبه این ماجرا،یعنی ما هم زمانی انقدر لطیف و پاک بودیم که اگر باعث مرگ یه موجود دیگه حتی به صورت تصادفی میشدیم از غصه میمردیم؟

معاشرت

سرماخورده بودم حال نداشتم اما از قبل قول داده بودم برم شرکت دوستم

یه منشی داشتن یه خانومه حدود چهل ساله،همون اومد در رو باز کرد گفت بفرمایید مهندس فلانی گفتن تشریف داشته باشین خودشون رفتن تا جایی برمیگردن

بعد یه دختره از آبدارخونه اومد بیرون با روی گشاده و لبخند سلام کرد و خیلی تحویل گرفت

من شروع کردم چک کنم ببینم شبکه کانکت هست یا نه مشکل چیه

شرکته اینجوریه که دستشویی و آبدارخونه کنارهم هستن بعد یه راهروه که چهار تا اتاق کنارهمه و ته راهرو هم یه اتاق کنفرانس بزرگه که از بقیه دورتره و کلن رک و بقیه تجهیزات شبکه شون هم توی همون اتاق کنفرانس هست و منم دائم همونجا بودم

بیست دقیقه بعد همون دختره دوباره اومد یه چایی زرد رنگ لیوانی کدر اورده بود بازم با لبخند و پرانرژی گفت آقای مهندس اینو برای شما اوردم کجا بزارم

من چایی سبز نمیخورم اگه چای معمولی باشه ممنون میشم

این چای سبز نیست اویشن و عسله برای سرماخوردگیتون خوبه تا گرمه بخورید

مرسی دستتون درد نکنه!

تو دلم گفتم این منشی جدیده چه مهربونه! شایدم دوستم بهشون سپرده هوامو داشته باشن

یه ده دقیقه بعد دوباره اومد گفت خوب شده بود؟عسلش کم نبود؟گفتم نه خیلی عالی بود دست شما درد نکنه

بعدشم واستاد یه چیزایی گفت راجع به سرماخوردگی و داروهای سنتی و اینا که یادم نیست بعد همش هم یه حالتی داشت انگار خجالت میکشید بعد ولی باز ادامه میداد به حرف زدن

خلاصه بالاخره دوستم اومد طبق معمول شروع کرد به ناله که بدبختم پول نیست هیچ کس پول نداره مردم همه گدا شدن کار همه کساده و اینجور حرفا

گفتم من نمیدونم انقدر وضع کار خرابه چرا ماشین تو هر چند ماه یه بار عوض میشه؟! الان مزدا سه رو داری یا تبدیل شده به بی ام دبلیویی چیزی؟

خلاصه یه خورده کل‌کل کردیم بعد گفتم حالا چرا دو تا منشی گرفتی؟

دو تا نیست خانوم فلانیه دیگه دیده بودیش که

اون دختره که چند دقیقه پیش از آبدارخونه اومد بیرون؟

اهان اونو میگی اون طراحه ولی یه کم کس خله محلش نذار!

ای بابا این بنده خدا برای من آویشن و عسل اورد هی میرفت می اومد میگفت چیزی نمیخواین کاری ندارین خیلی آدم خاکی و مهربونیه چرا میگی کسخله؟

آخه آمار میده بعد که آدم یه حرکتی میزنه یه هو رم میکنه!

یاد سریال پژمان افتادم میگفت به کجا داریم میریم ما؟!