نفرت!

چند سال پیش با یه دختره یه مدت کوتاهی دوست بودم

آشناییمون از طریق وبلاگ بود و دوستیمون  در این حد بود که در طول دو یا سه هفته چند بار با هم رفتیم بیرون کافی شاپ و پارک و سینما

روز اخری که دیدیم همدیگه رو خیلی رک و راست گفت من و تو بهمدیگه نمیخوریم الکی وقت تلف نکنیم

خلاصه من ازش خوشم می اومد ولی این خوش اومدنم خیلی شدید نبود و گفتم اوکی باشه ولی میتونیم همچنان دوست باشیم اگه یه موقع کاری درددلی چیزی بود منو دوست خودت بدون

آهان اینم بگم که من اون زمان یه وبلاگ دیگه داشتم و میرفتم هر از گاهی به وبلاگش سر میزدم

بعد از یه مدت دیگه کلن هیچ خبری از هم نداشتیم

پارسال هم رفتم وبلاگش دیدم نوشته نامزد کردم و دارم ازدواج میکنم که منم بهش تبریک گفتم

خلاصه فروردین ماه همین امسال اس ام اس تبریک عید زد که البته تا قبل از این هیچ وقت نزده بود

بعد از چند روز هم اس ام اس زد که وقت داری یه موقع زنگ بزنم یه کم صحبت کنیم

منم گفتم آره زنگ بزن البته با این دید که خوب اون شوهر کرده و دیگه بین ما جریان عاطفی نخواهد بود

خلاصه زنگ زد و معلوم شد که نه ازدواج نکرده و اون پسره پیچونده و رفته و اینا و اینم خیلی شاکی بود و گریه و نفرین و این صحبتا

من بهش ادرس مشاور دادم و سعی کردم راهنماییش کنم و چیزایی که میدونستم رو بهش گفتم

خلاصه توی همون فروردین ماه یه مدت زیادی خیلی زنگ میزد و بعضی وقتا تا نصفه شب صحبت میکرد

یه بار از همین دفعاتی که زنگ زد من شب قبلش نخوابیده بودم در طول روز هم کار داشتم نخوابیده بودم و خیلی خوابم می اومد بعد این شروع کرد طبق معمول زد به صحرای کربلا که ایشالا پاشو بخوره ایشالا همین بلایی سر من آورد سرش بیاد

منم همون روز یه متن خونده بودم که کسی که از دیگران نفرت داره و نفرین میکنه و خواستار اینه که کائنات اونو تنبیه کنه مثل کسیه که سم بخوره و از خدا بخواد دیگری بمیره

خلاصه شروع کردم اینو واسه این گفتن که وسطش خوابم برد و گفته بودم کسی که کینه داره مثل کسیه که سم میخوره ولی دعا میکنه دیگران بمیرن پس تو نه سم بخور نه دعا کن دیگران بمیرن!

بعد که جمله م تموم شد با صدای خنده ی اون از خواب پریدم

گفت چی داری میگی؟خوابی؟

گفتم آره چیه چرت و پرت گفتم؟

گفت نه زیاد و برام جمله م رو گفت

خلاصه اون اخرین باری بود که زنگ زد و از اون شب فقط چند بار اس ام اس زد و بعدش هم دیگه کلن غیبش زد

امروز دوباره اس ام اس زد که اول آبان ماه عروسیمه دعوت کنم میایی؟

زدم تبریک میگم نه اول آبان ماه تا شروع ماه رمضون تهران نیستم برات ارزوی خوشبختی میکنم.

خلاصه با  اس ام اس امروزش جریان در خواب حرف زدنم یادم اومد و گفتم بیام اینجا بنویسم شاید براتون جالب باشه

 

 

خودخواهی

این دوستم خیلی آدم خاصیه،در واقع خیلی معمولیه ولی جاهایی که دیگران ممکنه کم بیارن این خیلی عجیب رفتار میکنه

یه مدت زیادی بود با یه دختره دوست بود،فکر کنم سه سالی شد

پنج شنبه ها عصر اگه یادم نبود و بهش زنگ میزدم میگفت با فلانی بیرونم

تا اونجایی من میدونم پنج شنبه عصرا میرفتن بیرون و شب هم دختره رو میرسوند خونشون

مثل خودم ماشین و اینا نداره

آهان رابطه شون بیشتر تلفنی و مبایلی و اینا بود و هفته ای یه بار هم میدید دختره رو

منم یه بار دیدم دختره رو خیلی خوشگل بود ساده و کم آرایش با چشمای درشت

خلاصه این اواخر یعنی همین شهریوری که گذشت گفت میخوام برم خواستگاری و اینا

بعد یه هو غیب شد و توی وایبر نبود و کلن ازش خبری نبود

همون روزا زنگ زدم بهش گفتم چرا نیستی چه خبرا؟

گفت خیلی اوضاعم بی ریخته اگه جایی نمیری و مهمون نداری بیام خونه تون صحبت کنیم

خلاصه اومد و گفت به دختره گفتم میخوام بیام خواستگاری گفته نه ما دوستای خوبی هستیم ولی هرگز زوج خوبی نمیشیم!

گفتم خوب حرف حسابش چیه؟

گفت میگه تفاهم نداریم ولی وقتی مررو میکنم میبینم همیشه غر میزد که  شغلت رو ارتقا بده تا جوونی باید تلاش کنی و پول دربیاری بعدن نمیتونی و از این حرفا

گفتم خوب یعنی ته خواسته ش اینه که پولدار شو؟

گفت آره دیگه کلن مادیه ماشین خونه زندگی لوکس

گفتم خوب بهش بگو من برنامه بلند مدت دارم شغلم رو ارتقا میدم همه چیو اوکی میکنم کلن یه حرکتی کن که پول بیشتری دربیاری

گفت کون لقش من همینم اگه منو نمیخواد به تخمم!

خلاصه هر چی گفتم گفت کون لقش ولش کن من الان اومدم درد دل کنم نیومدم راهکار بهم بدی بیا بریم راه بریم من فقط باید سعی کنم فراموشش کنم

آخر سر هم هارد اکسترنال اورده بود و حدود دویست گیگ فیلم براش ریختم و خوشحال شد و موقع رفتن گفت مرسی فلانی دمت گرم رفیق با اینا زمستونو سر میکنم

 

خلاصه گذشت این هفته ی اخیر فعال توی وایبر بود و کلن رفتار وایبریش مثل قبل شده بود ولی چون طرفو نمیبینی نمیدونی عادی شده یا داره ادای عادی شدن درمیاره و نمیشه پرسید آقا چه خبر از طرف چون ممکنه همین سوال باز برش گردونه به بدبختی هایی که داشته

خلاصه دیروز کمی چت کردیم و گفت میاد ببینیم همو و شام بخوریم اومد اینجا رفتیم بیرون و غذا خوردیم و کلی گپ زدیم و حالش حسابی خوب بود دوباره همون آدم همیشگی شده بود،گفتم شاید جریان دختره اوکی شده و باهم خوب شدن چون نمیشه کمتر از یه ماه یه رابطه ی چند ساله رو فراموش کرد و رها شد.

گفتم از فلانی چه خبر؟باهم خوب شدین یا کلن بیخیالش شدی؟

گفت ببین میدونم من الان اینا رو بگم میگی اوه اوه چقدر تو ان و خودخواهی

ولی میگم،من یه ادم خاصم

هیچ موقع کسی رو اذیت نکردم یا حداقل تمام سعیم رو کردم که کسی رو ازار ندم

هیچ موقع حق کسی رو نخوردم،هیچ موقع از دیگران سوئ استفاده نکردم

همیشه سعی کردم آدم باشم،اگه از خودم راضیم واسه اینه که زور زدم ادم باشم

خلاصه جمله هاش دقیقا همینا نبود ولی مفهومش همینا بود و کلن یه عالمه از خودش تعریف کرد و خداییش هم تا حدود زیادی راست میگفت ولی قسمت آخر حرفاش جالب بود

گفت من یه هدیه بودم از طرف خدا برای این دختر ولی لیاقت منو نداشت اصلن ناراحت نیستم چون احتملا یه روزی یکیو پیدا خواهم کرد که لیاقت همو داشته باشیم.

 

حالا من به هیچیش کاری ندارم ولی اگه من بودم و یه همچین بلایی سرم اومده بود تا چند سال نمیتونستم به زندگی عادی برگردم

شایدم واقعا بعضی وقتا خودخواهی لازم باشه و شاید بعضی وقتا خودخواهی نیرویی به ما میده که بتونیم از بحران خارج بشیم.