یه روز خیلی عجیب!

داشتم میرفتم دوستم رو ببینم

در واقع جریان اینجوری شروع شد که بعد از سالها یه روز روی وایبر گفت چه خبر کجایی و این چیزا

بعد که گفتم کارم پارت تایمه گفت چه عالی بیا اینجا من پولدارت میکنم!

گفتم چرا مثل گلد کوئست ی ها حرف میزنی؟

گفت بیا ببینیم همو اگه نخواستی با ما کار نکن

میدونستم خبری نیست ولی گفتم برم ببینمش،خلاصه از آزادی سوار یه تاکسی شدم برای فردوسی

اول من سوار شدم بعد یه آدم لاغر تقریبا قد بلند کنار من نشست و یه نفر دیگه هم بود که نگاهش نکردم

اونی که کنار من بود حدودا چهل و سه چهار ساله بود

همش پاهاش رو باز میکرد و انگار میخواست حقش رو از من بگیره،یعنی چرا جا کمه

من در برخورد با اینجور افراد تا میتونم خودم رو جمع میکنم و تو دلم میگم اگه تو انقدر حقیری که از این زیاد جا گرفتنت احساس خوشحالی میکنی بیا اصلن من میچسبم به شیشه اصلن محو میشم!تو خوش باش عوضی!

بعدش هم سعی میکنم فکرم رو ببرم به جاها و آدمهای قشنگی که دیدم و به چیزای بد فکر نکنم

خلاصه وقتی تاکسی رسید میدون فردوسی از ماشین پیاده شدم و از روی آدرسی که بهم داده بود رفتم شرکت دوستم

همونجور که حدس میزدم یه چیز تو مایه های گلدکوئست بود

البته اسمش شده بود بازاریابی شبکه ای

باید یه مشت جنس بنجل خارجی که بسته بندی شیکی داشت مثل کمربند و اودکلن و این چیزا رو به قیمت خون باباشون به مردم میفروختی و پورسانت میگرفتی ولی هر فروشنده ای که معرفی میکردی باز از بابت فروش اون هم پورسانت میگرفتی

موقع خدافظی به دوستم گفتم خوشحال شدم دیدمت اما راستش اصلن خوشحال نشده بودم چون زشت شده بود و شبیه کسایی بود که فکر میکنن از یه مسابقه عقب موندن.

اعصابم خورد بود و داشتم خیابون سپهبد قرنی رو می اومدم پایین تا برسم به فردوسی

مبایلم زنگ خورد یکی از دوستای شارلاتانم که ادعا میکنه قدرت های متافیزیکی داره بود

گفتم سلام فلانی جان

گفت سلام تو چیزی گم کردی؟

گفتم نه چی مثلن؟با خودمم گفتم این نکبت باز داره وانمود میکنه که از همه چی خبر داره و غیب میدونه و اینا

گفت کیف پول مثلا

نگاه کردم دیدم کیف پولم نیست و یادم اومد وقتی داشتم پول راننده تاکسی رو میدادم حس کردم یه چیزی افتاد روی زمین ولی نگاهش نکردم

گفتم آره فکر کنم تو میدون فردوسی از دستم افتاده تو از کجا میدونی؟!!

گفت بابا یه یارو لهجه ترکی داره دهن ما رو صاف کرده اول زنگ زده اسم تو رو میگه و ازم میپرسه شما میشناسیش میگم بله میشناسم چی شده

میگه هیچی دوباره زنگ میزنم بعد دوباره و سه بار زنگ زده میگه به آقای فلانی بگید بیاد امانتیش رو از من بگیره و شماره ش رو هم داده

هر چی بهش میگم آخه جریان چیه میگه هیچی یه امانتی بوده شما بهش بگید خودش میدونه و همش مرموز بازی درمیاره و نمیگه چی شده،منم گفتم شاید کیفت رو گم کردی و کارت من توش بوده این از روی اون زنگ زده و میترسه اگه بگه کیف پیدا کردم من بگم باشه بده من خودم بهش میدم

خلاصه این شماره شه بهش زنگ بزن

گفتم باشه تشکر کردم و گیج بودم که چقدر اتفاقای عجیب می افته

 

زنگ زدم و سلام کردم و خودم رو معرفی کردم و گفتم احتمالن توی میدون فردوسی و موقع پیاده شدن از تاکسی کیف از جیبم افتاده

گفت آره حتی من از تاکسی اومدم پایین بیام دنبالت ولی یه اتوبوس بی ار تی اومد و گمت کردم

اینو که گفت حدس زدم این راننده تاکسی بوده و از تاکسی اومده پایین و دیده من دارم میرم دیگه بی خیال شده

گفتم قربان من الان نزدیکی میدون فردوسی هستم شما یه لطفی کنید کیف من رو بیارید من هم شیرینی خدمتتون تقدیم کنم هم کرایه ی مسیر رو

یه هو ساکت شد و مکث کرد بعد گفت نه بی زحمت شما بیاید اتفاقا منم نزدیک میدون فردوسی هستم و آدرس دانشگاه آزاد رو داد و گفت من فلانی هستم

گفتم باشه ممنون از لطفتون من الان خدمت میرسم

یه کم خجالت کشیدم با خودم گفتم من فکر کردم این راننده تاکسیه س ولی کارمند دانشگاه آزاده چقدر زشت شد،کاش حرف شیرینی و کرایه نمیزدم

رفتم از بقالی یه جعبه از این شکلات کادویی ها گرفتم و رفتم به همون دانشگاهی که گفته بود

نگهبانی گفت بفرمایید

گفتم با آقای فلانی کار دارم

گفت امرتون چیه؟

گفتم کار شخصی دارم

گفت کار شخصی دارید برید دادگستری اینجا دانشگاهه!

گفتم دادگستری واسه چی؟! چی میگی آقا ایشون خودشون گفتن بیام اینجا

گفت ایشون گفتن؟! (با یه حالتی که برو خالی نبند)

گفتم آقا من کیفم رو گم کردم ایشون کیفم رو پیدا کردن و زنگ زدن به مبایل من آدرس دادن و گفتن بیام کیفم رو ازشون بگیرم،اینم که میبینید شکلاته برای تشکر ازشون گرفتم اوکی؟

بعدش چند بار زنگ زد و بعدش چیزایی که من گفتم رو پشت تلفن گفت و بعد خلاصه یه نفر دیگه اومد اونجا و این دنبال من راه افتاد که بریم اتاق آقای دکتر

تو راه گفتم حالا این دکتر فلانی چیکاره س؟ شما چرا گفتی دادگستری؟!

گفت رئیس دانشگاهه قاضی هم هست بعد بعضیا که این قاضی پرونده شونه آمارش رو درمیارن میان اینجا سراغش واسه همین سپرده کسیو راه ندیم

خلاصه رفتم دیدم همون مرد لاغره توی تاکسیه که فکر میکرد من جاشو تنگ کردم!کیفم رو گرفتم و ازم امضا و اثر انگشت گرفت که همه چیزای کیفم سر جاش بوده و من ادعایی در این مورد ندارم!شکلات رو هم نمیگرفت که من گفتم آقای دکتر این ارزش مادی نداره بابت قدردانیه و رد کردنش فکر نکنم اخلاقی باشه که قبول کرد و بازش کرد و به من و نگهبان هم تعارف کرد.

 

 

دانش گا!

دانشگاه زمان ما خیلی جو پادگانی تخمی داشت،از شروع ورودمون مرض ریختناشون شروع میشد

واسه ما شلوار لی،آستین کوتاه،مدل مو،ژل،خط ریش و هزار تا چیز دیگه ممنوع بود و برای دخترا هم آرایش ممنوع و چادر اجباری بود

خوب وقتی همه چیز واسه ما ممنوع بود چیزایی که شبیه اون همه چیزا بود هم به صورت خودجوش توسط دربون دانشگاه ممنوع میشد! دربونی که خودش میگفت چوپون بوده و نمیذاشته گرگ یه دونه گوسفند ازش ببره!

 

حالا گذشته ها گذشته اما الان نمیدونم چی شد که دوباره سر پیری خواستم برم بقیه درسم رو بخونم

البته موضوع فقط ادامه تحصیل نبود خود فضای دانشگاه هم بود میخواستم ببینم جو بدتر شده یا بهتر

با این دیدگاه که احتمالن اگه بهتر شده باشه حوصله م هم سر نمیره چهار تا آدم هم میبینم

اما رشته ی من یا باید کنکور میدادم یا باید میرفتم اوشگول تپه منم اصلن حوصله ی رفت و امد رو ندارم

بعد گفتم خوب به درک میرم یه چیزی رو از اول میخونم رفتم دیدم زبان هم کنکور نمیخواد هم خوشم میاد هم جاش خوبه اینه که شدم دانشجوی زبان

قبلن اینجوری بود مثلن میگفتیم فلانی خاک تو سرت که دختره ترم یکی اسگول گذاشته ت سر کار!

آره ترم یکیا اسمشون اوسگول بود،الان گویا این مدل تبعیض نژادی از بین رفته و هنوز کسی به من نگفته ترم یکی اوسگل!

الان گویا همه چی عوض شده دانشگاه یه خونه ی چند طبقه ی بزرگه ته یه کوچه و نگهبانش یه پسرک بامزه ی افغانیه که با وجود اینکه همه ازش کار میکشن همیشه یه لبخند کم رنگی داره

حراستش هم شده شامل یه مشت دوربین و یه سری پیرینت که زدن به دیوار که پوشیدن مقنعه برای بانوان الزامی است.

جو خیلی جالبی داره مثلن اون روز یکی تولدش بود کراوات زده و کیک و ظرف یه بار مصرف و شمعو چاقو آورده سر کلاس و شمع و فوت کرده و همه دست میزنیم و میگیم تولدت مبارک و کیک میخوریم و عکس میگیریم استاد هم که یه بچه ی بیست و هفت هشت ساله س مثل بقیه س و نه خودش رو چس میکنه نه میگه وقت کلاس گرفته میشه فقط به دختر یه کم دافی که دستاش رو توی هوا تکون میده و قر نامحسوس میده میگه:

I like my job و به دوربین اشاره میکنه!

آدم با خودش میگه احتمالا اون قبلیا که من رفته بودم دانش گا بوده(دانش گا:جایی که دانش و دانشجو در آن به گا میروند)