اون وقت ها!

کیا ریسک میکنن کیا از ریسک دوری میکنن چرا ریسک میکنن اونایی ریسک نمیکنن ترسو هستن یا عاقل و از این حرفا

ریسک و ریسک پذیری موضوع درس بود

استاد میپرسید تا حالا تو زندگیت ریسک کردی

سعی داشت هم راجع به ریسک حرف بزنیم و هم Have you ever رو تمرین کنیم

نوبت منکه شد گفتم آره و الکی گفتم یه چیزی خریدم بعدن گرون شد فروختم

بعد همه گفتن خوب اینکه ریسک نیست!

گفتم خوب همین بوده حالا ریسک بوده یا نه نمیدونم!

چرا راستشو نگفتم؟لابد فکر میکردم اگه بگم فکر میکنن میخوام خودنمایی کنم یا اصلن دارم دروغ میگم

کلاس سوم دبستان بودم نزدیک مدرسمون یه رودخونه بود

اردیبهشت بود یا خرداد یادم نیست ولی بعد از عید بود و بهار

هر روز با دوستم میرفتیم رودخونه اونجا کنار رودخونه یه فضای خیلی زیادی بود که بهش میگفتیم برکه! بعضی جاهاش عمقش یه کم از قدمون بیشتر بود ولی آبش سرعت نداشت زلال و شفاف بود و توش پر بچه ماهی و بچه قورباغه بود

همه لباسام به غیر از شرتم رو درمی اوردم و شنا میکردم و بعدش که برمیگشتم خونه چون شرتم خیس بود و شلوارم رو هم تا حدی خیس میکرد یه روز مادرم متوجه شد و کلی ناراحت شد و برام توضیح داد که اونجا خطرناکه و پارسال چند تا بچه اونجا غرق شدن و تهدید که مدرسه ت رو عوض میکنم

ولی من یکی دو سه روز که نمیرفتم دوباره مقاومتم تموم میشد بازم توی رودخونه بودم

این رودخونه تهش میرسید به یه دریاچه و میگفتن بچه هایی که پارسال اونجا غرق شده بودن جسدشون توی اون دریاچه پیدا شده ولی برای من و دوستم مهم نبود و میگفتیم لابد اونا شنا بلد نبودن ما هم شنا بلدیم هم توی برکه شنا میکنیم نمیریم توی رودخونه!

مادرم برام کارت استخر گرفت ولی تا تابستون که مدرسه تعطیل بشه سه چهار بار دیگه با دوستم رفتیم رودخونه و شنا کردیم بچه های دیگه میگفتن نرید غرق میشید و جسدتون میره دریاچه ولی تا نزدیک اونجا می اومدن و با حسرت شنا کردن ما دو تا رو نگاه میکردن و ما هم کلی قیافه میگرفتیم

چند ماه بعد که مدرسه ها شروع شد مدرسه م رو عوض کرد هر چی التماس کردم و قول دادم که دیگه نمیرم شنا بازم فاییده ای نداشت و جواب مادرم این بود:میشناسمت!

دوم راهنمایی که بودم بابام یه موتور نو خریده بود و هر از گاهی روشنش میکرد که خراب نشه بعضی وقتا میرفت بنزین میزد یا تا سر کوچه باهاش میرفت و برمیگشت و این روال تا چند ماه بعدش که اونو بفروشه ادامه داشت

موتور دو تا سوییچ داشت که یکیش توی خونه بود و من خفن ترین تفریحم این بود که هر موقع خونه تنها میشدم میرفتم توی حیاط موتور رو روشن میکردم و دور حیاط راهش میبردم یادمه هندلش خیلی سفت بود و کلی زور میزدم تا روشن بشه یه بار که داشتم توی حیاط موتور رو راه میبردم بابام از بیرون اومد و منو که روی موتور دید خیلی تعجب کرد و پرید موتور رو گرفت و گفت اگه موتور بی افته روی پات،پات خورد میشه و تا آخر عمرت چلاق میشی!

اون روز جای سوییچ یدکی رو عوض نکرد و گذاشتش توی همون کشویی که بود و من کلی خوشحال شدم که موضوع جدی نیست ولی از فرداش یه قفل و زنجیر آورد و موتور رو قفل و زنجیر میکرد به نرده های کنار پله!

یه روز که موتور رو برد بیرون وقتی برگشت یادش رفت قفلش کنه و منم با هزار کلک موتور رو از حیاط بردم بیرون چون موقع روشن شدن صدا میداد و ممکن بود متوجه بشه خلاصه بردمش بیرون بعد روشنش کردم و باهاش تا سرکوچه رفتم و برگشتم هر کی توی کوچه منو میدید با تعجب نگاه میکرد وقتی برگشتم واستاده بود دم در منتظر من و بهم گفت: اگه یه همچین بچه ی بی ادبی بره زیر ماشین له بشه و بمیره اصلن ناراحت نمیشم!

 

رهاش کن بره رئیس

یه وبلاگه گاهی وقتا میرم میخونم

یه دختری مینویسه ش

یه مطلب رفته بود از التماس کردنش و گریه و این چیزا و طرف مقابلش که بر افروخته و نفس نفس زنان میگفته هانی جون هانی جون!

الان این چی بود؟

تجاوز؟

خوب اگه اینجوری بوده خیلی بد بوده حتی اگه دوست پسرش بوده باشه

اما به نظرم یه کم عجیبه که خیلی از دخترایی که وبلاگ مینویسن یه بار یه تجاوزی چیزی داشتن بعد خیلی از پسرای وبلاگ نویس هم بعضی وقتا یه مطلب میرن که مخاطب میفهمه یه جورایی طرف همجنس گراس!

باشه حالا هر دو گروه دمشون گرم که این اتفاق ناگوار یا اون اتفاق روشن فکرانه رو به صورت یه پست در وبلاگ مینویسن

شایدم راست بگنا مثلن خود من میخوام یه چیزی بگم خدایی بین خودمون باشه

یه دفعه دوست دخترم زنگ زد گفت کجایی؟

گفتم بیرونم دارم میرم خونه

گفت بیا اینجا من کوفته قل قلی دارم

قلیون میوه ای

پاستیل خرسی اصل اوریجینال خارجی

یه کوکتل جدید یاد گرفتم با اسمیرینوف و نعنا  و شیربرنج

یه ایکس باکس گرفتم کال اف دیوتی بزنیم خفن

خلاصه از من انکار از اون اصرار دیگه اخرش گفتم گناه داره بذار برم کوفته قل قلی ها رو با هم بزنیم صفای غذا خوردن به جماعتشه

بعد همینکه رسیدم این بی همه چیز سنگ دل پست رذل ناهموار در آپارتمان رو قفل کرد بعد کلیدش رو قورت داد بعد همینجور که داشت لباساش رو درمیاورد گفت زر زیادی بزنی میندازمت جلوی تمساح ها تا زنده زنده گوشت و پوست و استخونت رو بخورن

هر چی با بغض و اشک و اینا گفتم بابا من تازگیا حس میکنم سه جنس گرا شدم برو برو

نرفت نرفت

در اون هنگام که اون داشت از بدن نحیف من نره خر بهره برداری میکرد من با خودم زیر لب این شعر گوگوش رو زمزمه میکردم

اشکای من گوله گوله
می چکن رو ماهیتابه
همه دود می شن می سوزن
شام من کوفته کبابه

راستش این آخرین پست من قبل از خودکشی بود خدافظ 😦

راستی کوکتل اسمیرینوفش با شیربرنج عالی شده بود حالا قرار شده فردا برم پیشش البته قبلش ازش قول میگیرم که به سکچوال اینترست من احترام بذاره و متوجه موقعیت من به عنوان یه وبلاگنویس روشن فکر سه جنس گرا باشه