آموخته!

بچه که بودم یه گربه توی حیاط خونه مون بود که تقریبا هر روز باقی مونده غذا یا آشغال گوشت و مرغ رو بهش میدادم

این گربه یاد گرفته بود می‌پرید روی دستگیره در و آویزون دستگیره میشد و در رو باز میکرد و می اومد توی خونه!

مثلن وقتی سردش بود یا وقتی بازیش میگرفت یا وقتی گرسنه بود

یه بار که مادربزرگم خونه ی ما بود گربه پرید در رو باز کرد و اومد توی خونه،مادر بزرگم که خیلی تعجب کرده بود گفت وای وای این گربه آموخته شده!

گفتم یعنی چی آموخته؟!

گفت یعنی خوب فهمیده چیکار کنه!

امروز رفته بودم پارک نزدیک خونه راه برم و هوای بعد از بارون رو تنفس کنم و یه کم حال کنم واسه خودم!

خلاصه پارک شلوغ بود و داشتم میرفتم یه دختربچه حدود پنج شیش ساله هم با مادرش نزدیک گلها واستاد و شروع کرد به بو کرد یه گل رز،مادرش بهش گفت النا گل رو نکنی ها گل هم جون داره اگه بکنیش پژمرده میشه میمیره،دخترک گفت دارم بوش میکنم چقدر بوش خوبه بعد هم در یک حرکت سریع گل رو کند!

مادرش داد زد چرا کندیش؟مگه نگفتم نکن گل رو؟

بعد روبروی مادرش یک زانوش رو خم کرد و اون یکی زانوش رو گذاشت روی زمین(درست مثل فیلمها موقع خواستگاری)بعد با دو تا دست گل رو گرفت جلوی مادرش و گفت تقدیم با عشق!

مادرش خندید و یه چیزی گفت که من نشنیدم ولی اون عصبانیت یه ثانیه پیشش تبدیل شد به شادی و لبخند

شاید هنوز داشت میگفت نباید گل رو میکندی شایدم داشت میگفت از فیلم فلان یاد گرفتی یا هر حرف دیگه ای

یاد مادربزرگم افتادم که میگفت این گربه آموخته شده!

 

 

پونزی زار!

با دوستم و زنش رفتیم پیتزا خوردیم موقع برگشتنی صورت حساب رو نگاه کردم به دوستم میگم ببین نوشابه شده هزار و پونصد تومن! من ارزونترین نوشابه ای که خودم خریدم و خوردم پونزی زار بود(poonze zaar)

میگه اره با پن زار هم الوچه مشمایی میخریدم اصلن خیلی چیزا پونزی زار بود مثلن کولوچه پفک یام یام بعد داشت فکر میکرد زنش گفت پونزی چیه؟!

گفتم پونزی زار دیگه!

میگه خوب چیه؟ یه رقمه؟

میگم اره بابا یعنی یه تومن و پن زار یعنی پونزده ریال!!یه یه تومنی و یه پن زاری میشه پونزی زار!!

میگه اهان خوب اخه میگی پونزی بگو پونزده زار!

میگم خوب بابا همه میگفتن پونزی زار مثل نون که نمیگیم نان!

دوستم میگه حواست هست مثل باباهامون شدیم! ببین این رقما حتی تلفظش هم واسه اینا سخته!!

کلیشه

بعد از خیلی وقت رفته بودم فیسبوک دیدم یکی از اشناها یه نامه که با دست نوشته شده بود رو گذاشته بود روی وال فیسبوکش

جریان نامه این بود که یه خانومه نوشته بود:بدبختم شوهرم به خاطر ناراحتی قلبی و اعصاب خونه نشین شده منم به خاطر مشکلات مالی و بقیه مشکلات ضعیف شدم دیگه نمیتونم کار کنم پول هم قرض کردیم نتونستیم بدیم صاحب خونه هم میخواد بندازمون بیرون و افتادم خونه با دو تا بچه یکی دو ماهه یکی دوازده ساله خلاصه وضیعتمون بده داریم میمیریم و اینا بعدش هم نوشته بود تو رو خدا تو رو قران هر کسی میخواد کمک کنه زنگ بزنه برای چیزای دیگه قسم میدم زنگ نزنید!

ته نامه هم که شماره تلفن بود این دوستم که نامه رو گذاشته بود ته نامه رو مخصوصی پاک کرده بود که شماره دیده نشه!

بهش زنگ زدم این جریانش چیه و چرا شماره ش رو پاک کردی؟!

گفت این یه خانومه س توی قم زندگی میکنه منم الان پشت فرمونم توی جاده قم هستم دارم میرم پیداش کنم،گفت حالا اگه پیداش کنم توی فیس بوک و تلگرام مینویسم

گفتم خوب چرا شماره ش رو پاک کردی گفت اخه مردم بهش زنگ میزنن اذیتش میکنن میگن بیا صیغه شو بهت پول بدیم و این حرفا.

حالم گرفته شد

خلاصه اون روز تا شب چند بار فیسبوکش رو چک کردم بعدش دیدم چند تا عکس گذاشته از چرخ خیاطی و چند تا مدارک و یه بچه نوزاد و نوشته بود:

و امروز رفتم تا این خانواده را پیدا کنم
در شهر قم
و وقتی یافتمشان دیدم که مادر خانواده راست نوشته بود و حتی کمتر از انچه در آن گیر افتاده بود
در دست نزول خواری که برای درمان شوهرش از او پول گرفته بود و بجای 3 میلیون تومان اکنون از او 4.200 می خواست و تهدید کرده بود که سفته هایش را اجرا میگذارد و دهها درد دیگر و دیگر
به لطف خدا 9 ساعت طول کشید تا گره هایش یکی یکی باز شد
و در پایان یک چرخ خباطی برای انکه در خرج روزانه نمانند برایشان خریداری کردیم

گزارش کارهای امروز
یکصد هزار تومان مایحتاج ، میوه ، شیرینی
300 هزار تومان نقد واریز در کارت مادر خانواده
دو جفت کفش (کتانی و زنانه ) برای مادر و دختر 95 هزار تومان
یک چرخ خیاطی ژاپنی 920 هزار تومان
تسویه حساب با نزول خور گرامی 4 میلیون و دویست هزار تومان
جمع کل حدودا 5 میلیون و ششصد هزار تومان

❤️🌹😊

 

خلاصه من کلی خوشحال شدم اینو خوندم از اون طرف داشتم به این فکر میکردم که بعضی ادما چقدر داغونن

مثلن اونایی زنگ زدن به این زنه بدبخت گفتن بیا صیغه شو

یا اون نزول خوره که از این بدبخت هم میخواسته سود بگیره و تهدیدش میکرده که سفته هات رو میذارم اجرا و این چیزا

خلاصه داشتم به این نزول خوره فکر میکردم!

گفتم حتما یه ادم خیلی چاق قد کوتاه با ته ریش و حدود 55 الی 60 ساله از اینایی که ظاهرشون مذهبیه

بعد رفتم عکس نامه تسویه حساب با نزول خوره رو بزرگ کردم ببینم اسمش چی بوده بعد با خودم میگفتم اسمش یا محمده یا حسینه یا عبدالحسینه یا حسنه بعد همینجور داشتم اسم حدس میزدم اسم طرف رو دیدم نوشته بود:تسویه حساب کامل با خانم ثریر فلان انجام گردید!

بله طرف زن بود!

اسمش هم ثریر یا ثریه بود!

بعد کلی خندیدم که چقدر مطمئن نزول خور رو توی ذهنم تصور کرده بودم حتی داشتم یواش یواش توی ذهنم زن و بچه هاش رو هم تصور میکردم!!!