جلسه ای با یارو!

اگه یادتون باشه اینجا گفتم میخوام برم پیش روانشناس

تا چند روز پیش نمیخواستم بنویسم که اونروز چی شد

الانم میخوام یه تیکه هایش و توصیه های آخرش که خیلی مهم و موثر بود رو بگم

یه خانوم دکتر پیر ولی مرتب وخوشتیپ یه کمی هم جدی

کلی سوال و جواب که من همه رو جواب دادم از شغل و تحصیلات تا دین و باورها و وضعیت مالی و اینا همه

وسطای صحبت گفت خوب فلانی،بعد گفت تو خونه فلانی صدات میکنن دیگه؟ گفتم آره!

گفت فلانی تا حالا چند تا دوست دختر داشتی؟اگه تعدادش از دست در رفته حدودش رو بگو اگه کم بودن هم توضیح بده

گفتم خوب دوست دختر شامل اونایی که سعی میکنی باهاشون آشنا بشی ولی مثلن یه هفته یا کمتر رابطه طول میکشه هم میشه؟

گفت دوست دختر یه تعریف مشخص داره یکیش اینه که با هم سکس داشته باشید

گفتم آهان خوب اینجوری خیلی کارم راحت شد چون بازه خیلی کوچیک میشه

بعد که عدد رو گفتم

گفت ببین باید تمام صحبتات صادقانه باشه تا بتونیم مشکل رو حل کنیم

گفتم ای بابا،راست میگم

گفت خوب آخرین باری که سکس داشتی کی بوده

بازم جواب رو که شنید کف کرد گفت آخه چرا؟

گفتم خوب یعنی بده؟

گفت بد نیست فاجعه س!هر آدمی نیازمند سکسه

گفتم من چند تا مقاله خوندم راجع به مولتیپل پارتنری و اینکه وقتی کسی با تعداد زیادی آدم سکس میکنه به خاطر ترشح هورمون اکسیتوسین یا همون هورمون عشق که موقع سکس ترشح میشه دچار سردرگمی عشقی میشه،گفتم طولانیه بقیه ش رو بگم؟

گفت آره آره بگو

گفتم تا اونجایی من متوجه شدم بدن آدم جوری طراحی شده که با یه نفر باشه و وقتی با اون آدم سکس میکنه بدنش هورمون رو ترشح میکنه که از نظر مغزی دچار تجربه ای بشه که به اون آدمه وابسته میشه و این باعث پایدار بودن پیوند عاطفی اون دو میشه و وقتی کسی با چند نفر سکس داره این ترشح هورمون باعث میشه طرف دچار گیجی عشقی بشه چون نمیدونه که کی رو دوست داره و اون چه کسیه که دوست داره همیشه باهم باشن و این گیجی عشقی چیزی شبیه افسردگیه که طرف همیشه در خودش یک خلاء حس میکنه و هیچ وقت در خلوت خودش و در لحظات معمولی زندگیش احساس خوشبختی نمیکنه.

همیشه احساس خسران و ضرر میکنه و خلاصه تمام چیزایی که راجع به این موضوع میدونستم رو گفتم

گفت پس هم کامپیوتر خوندی هم رفتی نوک زدی به رشته های دیگه

گفتم اون موقعی که اینترنت نبود هر کتاب روانشناسی دستم میرسید میخوندم بعدش هم که اینترنت اومد دیگه خودم رو خفه کردم هر چرندی که برچسب روانشناسی داشت و فارسی بود میخوندم

گفت خوب ببین اگه به من مراجعه کردی باید چیزایی که فکر میکنی میدونی رو بذاری کنار و به من اعتماد کنی،اینایی که گفتی میتونه درست باشه ولی نه برای کسی که هیچ کسی رو نداره

تو اول پارتنر داشته باش بعد نرو سراغ دومی نه اینکه کلن سکس رو تعطیل کنی چونکه ممکنه بعدن دچار مولتیپل پارتنری بشی

بعد که صحبتاش در مورد سکس تموم شد کلی صحبتای دیگه کرد که من اخر نفهمیدم اینا رو از روی تجربیات شخصیش میگه یا از روی علم روانشناسی

البته توصیه هایی که کرد تا جلسه ی بعدی انجام بدم که هنوز اون جلسه نرسیده،اون توصیه ها خیلی جالب بود که مینویسم

آهان گفت جلسه ی بعدی خیلی مهمه اگه اینایی که میگم رو درست انجام بدی جلسه ی بعدی یه جهش بزرگ رو بهت یاد میدم

گفت برو خونه و هر چی لوازم داری که با این دید جمعشون کردی که هر چیز که خوار آید روزی به کار آید یعنی وسایلی که زیاد بدرد بخور نیستن ولی دورشون نمیندازیم چون ممکنه روزی بدرد بخورن رو دور بریز مثل قوطی های خالی مثل پیچ های زنگ زده و چیزای شبیه این

گفت برای اینکه بفهمی کدوم بدرد بخوره فکر کن داری از ایران میری کدوم اینا رو با خودت میبری

وقتی از شر آشغالا راحت شدی وسایلت رو مرتب کن جوری که اگر به یکی کلید دادی که بره خونه ت و خواست مثلن یه سی دی رو پیدا کنه بگی کشو سوم رو بگرد نگی باید خودم باشم تا پیداش کنم

گفت ورزش کن هر چقدر کم هر چقدر جزئی مثل پیاده روی یا قدم زدن در پارک

ساعت خواب و بیداریت رو مشخص کن و بهش عمل کن

بعدش هم که اگر شغل ثابت نداری باید تعاملات اجتماعی داشته باشی مثلا کلاس زبان یا یه کلاسی برو که با آدمهای مختلف صحبت کنی

که من فعلا دارم این کلاس خنده داره رو میرم

با توجه به حرفهایی که زد فکر کنم در جلسه ی بعدی میخواد بگه باید سریع یه دوست دختر حشری پیدا کنم و چون کلن نگاهش به همه چی خیلی بدون پیچیدگیه،روشش رو هم احتمالن خواهد گفت مثلن احتمالن میگه میری یه مهمونی چیزی و خوشگلترین دخترو پیدا میکنی یکی میزنی در کونش و میگی وای عجب چیزی هستی تو،البته اینا خیلی تخیله ولی یه چیز تو همین مایه ها خواهد گفت چون همه چیو خیلی راحت و مسخره بهش نگاه میکنه و کلن هیچی براش پیچیدگی نداره.

 

مانای دوست داشتی و بیلبوردهای تبلیغ حجاب :)

hej

دخترم این یک قانون است چیزهای با ارزش تر پوشش محکمتری دارند!
hej2

خواهرم درتو بذار!
hej mana

از این صفحه میتونید کارهای مانا رو در فیسبوک دنبال کنید

 

 

خودخواه سنج

داشتم از پله های یه فروشگاه لباس میرفتم بالا

حدود ده تا پله بود وقتی به بالای پله ها رسیدم خوب پاگرد بود دیگه،چرخیدم سمت چپ خوب بازم پاگرد بود ولی طرف سلیقه به خرج داده بود و به جای دیوار یه آیینه گذاشته بود.

چون اولین بار بود که میرفتم اونجا متوجه نشدم که این آینه است و فکر کردم پاگرد تموم شده و این یه راهرویی هست که منتهی میشه به فروشگاه و شروع کردم رفتن به سمت آینه!

 در همین حال چشمم افتاد به تصویر خودم در آینه و فکر کردم یه نفر از روبرو داره میاد!

 پیش خودم گفتم وای خدایا این یارو چقدر مثبته!کاش دوستی فامیلی چیزیم بود!بعدم نیشم از تعجب و شادی باز شد که همون لحظه متوجه شدم این تصویر خودم در آینه است.

همه ی این چیزی که نوشتم شاید حدود یک ثانیه طول کشید چون تقریبا همینکه رفتم سمت آینه متوجه شدم که راهرو نیست و آینه ست.

من کم و بیش میدونستم که خودخواهم ولی دیگه فکر نمیکردم انقدر شدید خودخواه باشم

یه کم دیر باخودخواه سنج روبرو شدم!

یادمه خیلی سال پیش یه نفر بهم گفت

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در اوج خودپرستی

Smeagol

حدود دو سال پیش یه سری چیزا برام پیش اومد،یادمه از خواب بیدار شدم و نمیدونستم کجا هستم هی به در و دیوار نگاه میکردم بازم یادم نمی اومد که توی خونه خودمم،خلاصه فکر کنم دو سه ثانیه همینجوری گیج بودم و اطراف رو نگاه میکردم.

این شبه الزایمر در چیزای دیگه هم دیده میشد مثلا فامیلی همکارام رو که چند ساله باهاشون بودم یادم میرفت مثلا صدا میکردم خانوم… بعد انقدر مکث میکردم که طرف با لحن بابا ای ول به این مرامت که فامیلی منو یادت رفته،میگفت فلانی هستم!

خیلی چیزا یه هو از ذهنم پاک میشد مثلا توی خیابون یکی ازم آدرس پرسید یه دفعه یادم رفت که من الان پایین میدون ونکم یا بالای میدون و بعد از اینکه یه خورده دور و برم رو نگاه کردم فهمیدم کجا هستم.

خلاصه دیدم اوضاع بی ریخت شده رفتم دکتر مغز و اعصاب گفتم شاید یه چیزی توی مغزم ترکیده و مخم تعطیل شده چون درسته دارم پیر میشم ولی برای آلزایمر خیلی زوده!

دکتر کلی عکس و نوار و اینا گفت نه مخت سالمه،رفتم دکتر اعصاب و روان اونم راجع به مقدار و سابقه مصرف مواد و اینا پرسید!! گفتم بابا جون من این چیزا رو اصلا توی زندگیم ندیدم و سیگارم نمیکشم!گفت مشروب چی؟گفتم اونم دو سه هفته یه بار شاید بخورم شاید نخورم،خلاصه بعد از کلی پول دادن و رفتن اومدن یه مشت ویتامین و خواب آور نوشت که میخواستم بهش بگم یعنی درد من اینه؟نه تو فکر کردی درد من بی خوابیه؟!

ولی نگفتم رفتم یه دکتر دیگه که کلی با آشنا بازی وقت گرفتم ازش و میگفتن خیلی خفنه و فلان بعد بهش گفتم ببین من مشکلم یه چیزی شبیه فراموشی یا یه بیماری شبیه آلزایمره این دکترا رو هم رفتم این نوار و آزمایش این چیزا رو هم دارم که میگن هیچی نیست.

این یکی برعکس اون دکترای قبلی اصلا عجول نبود و خوب گوش میداد ببینه چی میگم..

بعد گفت خوب گفتی دفعه اول که بیدار شدی دیدی توی خونه خودتی ولی یادت نمی اومد خانواده ت رو که دیدی بازم یادت نیومد؟

گفتم من تنها زندگی میکنم ولی کلا یکی دو ثانیه طول کشید تا یادم بیاد که اینجا خونه‌مه.

گفت چند ساله تنها زندگی میکنی؟

گفتم هفت هشت سال.

گفت اوووووه چه خبره؟!هفت هشت ساله که تنهای تنهایی؟!

گفتم نه خوب مهمون میاد بعضی وقتا دوستام میان پنج شیش ماه یه بار پدر و مادرم میان..

گفت ولی در طول روز تنهایي؟

گفتم خوب روزا سر کارم عصرا هم میام خونه تنهام دیگه.

گفت خوب تاحالا شده که یه لحظه یه تصویر غیر واقعی ببینی؟

گفتم نه یعنی توهم بهم دست بده؟

گفت نه حالا به این شدت ولی خوب مثلا وقتی به یه چیزی خیره شدی یه هو حس کنی یه سایه از بغلت رد شد و تا برگردی دیگه نباشه!

گفتم نه اصلا تا حالا همچین چیزی برام پیش نیومده.

کلی صحبت کرد که یادم نیست ولی فشرده ش میشد اینکه آدمها نیازمند نوازش های منفی و مثبت و معاشرت هستند و وقتی مدت زیادی اینا رو نداشته باشن دچار فراموشی و توهم میشن و نهایتا مخشون می ترکه!خلاصه نتیجه ش این شد که میگفت نباید تنها باشی باید یا ازدواج کنی یا یه همخونه داشته باشی یا کلن یکی باشه که بعضی وقتا باهاش حرف بزنی و اینا….

منم میخواستم بهش بگم نمیشه بعد پیش خودم گفتم خوب اگر بگم نمیشه میگه مشکل تو اینه راه حلش هم اینه بقیه ش به خودت ربط داره به خاطر همین گفتم آقای دکتر اگر شما رو خدایی نکرده برای چند سال زندان انفرادی بندازن چیکار میکنید که مختون نترکه؟من برای کسی میخوام یا حتی برای خودم اگر یه موقع پیش اومد!

گفت باید با خودت شعرو ترانه هایی که حفظی رو بخونی با خودت تصور کنی خیال بافی کنی جاهای خوبی که رفتی خاطرات خوبت رو،اگر کتاب داشته باشی بخونی اگر قلم داشته باشی بنویسی باید با خودت با صدای بلند صحبت کنی و… بازم خیلی چیزا گفت که من اینقدرش یادمه

خلاصه من از اونروز هر روز که از خواب بیدار میشم شروع میکنم با صدای بلند با خودم صحبت کردن!

مثلا از خواب بیدار میشم با صدای دوبلرهای صدا و سیما داد میزنم میگم خوب امروز چیکار کنیم؟!بعد میگم خوب بریم ماهی گیری یا بریم موج سواری؟بعد میگم هیچ کدوم باید صبحانه بخوریم بریم سر کار!چون ما تو ایرانیم!

بعضی وقتا هم مکالمات جدیه مثلا به خودم با صدای بلند پیشنهاد میدم امروز یه کمی دیر تر بریم؟نه دیر بشه تو ترافیک گیر میکنیم خیلی دیر میرسیم!

بعضی وقتا هم مکالمات لوس بازی میشن مثل یه نفری که خودش رو لوس میکنه و اون یکی بهش امید میده که بالاخره همه چی درست میشه…

ارباب حلقه ها رو دیدین؟یه موجودی توی ارباب حلقه بود اسمش گالوم/اسمیگل بود

این از وقتی دوستش رو کشت و حلقه رو دزدید رفت توی یه غار و تنهایی زندگی میکرد و توی همون غارها پیر شد وقتی پیر شده بود همیشه خودش رو ما مینامید مثلا میگفت ما خسته ایم ما نباید خیانت کنیم یا اگر فلان کارو کنیم می میریم

خلاصه من میدونم اسمیگل بدبخت چرا خودش رو ما می نامید چون مدتها تنهایی با خودش صحبت کرده بود و وقتی مجبور شی با خودت صحبت کنی ناخودآگاه خودت رو ما مینامی چون ذهنت براش راحت تره که تو رو دو نفر تصور کنه یکی که سوال میکنه و یکی که جواب میده..

اینم عکس اسمیگل در ارباب حلقه ها

Sméagol