زبان سرخ!

بعضی از آدما خیلی عجیبن شایدم دیونه ای چیزی باشن ولی در ظاهر عادین

اصلن بذار از اول بگم

هفت هشت سال پیش یه جا درس میدادم با چند تا از بچه هایی که بهشون درس میدادم ارتباطمون ادامه پیدا کرد یکیشون اسمش محسنه

خیلی پسر خوبی بود و تا همین چند سال پیش خیلی اگزجره منو قبول داشت و واسه همه کاراش باهام مشورت میکرد

یه بار گفت برم دوست دخترش رو ببینم و نظر بدم،بهش گفتم اینکار درستی نیست اون میفهمه و ممکنه ناراحت بشه ولی اصرار کرد و رفتم و به نظرم دختره خیلی خوب بود و برعکس الان که همه دخترا یه جورایی شدن این بچه خوبی بود و یادمه که بهش گفتم عمرن مثل این پیدا نشه ازدستش نده.

خلاصه اولش همه چی خوب بود بعد یه سال یا بیشتر یه هو نمیدونم چی شد زدن به تیپ هم،هر چی هم ازش پرسیدم نگفت و یه مدت دپرس بود بعدش هم زد تو کار دختر بازی و لاشی بازی دراوردن و کلن یه جواریی گه شد و دیگه با منم زیاد خوب نبود تا اینکه بعد یه مدت دوباره روابطمون بهتر شد و یه روز گفت یه دوست دختر پیدا کرده اینجوریه اونجوریه و دیگه میخواد دختر بازی رو تعطیل کنه و فقط این دختره

منم پیچوندم هر چی گفت بیا ببینش گفتم من کار دارم

چند وقت بعدش یه روز زنگ زد گفت میخوان بیان خونمون منم اون موقع اداره میرفتم سرمم شلوغ بود ولی دیگه ضایع بود بگم نه و با هم اومدن و دختره رو دیدم و دختره از اوناییه که بشوریش وزنش نصف میشه از بس آرایش میکنه،اینم بگم روابط عمومیش با آقایون در حد عالی،همش شوخی خنده موقع سلام و احوالپرسی هم روبوسی میکنه و با خانوما هم همش کل کل و دعوا

خلاصه این جریان ادامه داشت و داره تا امروز عصر بعد از بارون هوا خیلی تمیز و خوب شده بود من بلند شدم رفتم پارک نزدیک خونه داشتم برای خودم قدم میزدم یه هو اینا رو دیدم که دارن از روبرو میان خلاصه با محسن هنوز درست دست نداده بودم این دختره همچین پرید توی بغلم انگار من دوست پسرشم که صد سال هم هست که ندیده منو!

گفتم خوب بابا یواش چیکار میکنی؟نکن اینکار رو با خودت!

میگه امروز فیری هاگه دیگه!هر کسی رو دوست داشته باشم محکم بغل میکنم از آقامونم اجازه گرفتم!

منم یه دفعه زد به سرم گفتم بذار هر چی میخواد بشه بشه،فقط یه بارم که شده روی این دختره پررو رو کم کنم در گوشش گفتم پس فیری هاگه امروز؟خوب فیری فاک کیه؟!

بدون هیچ مکثی یا اینکه جا بخوره یا خجالت بکشه یا ناراحت بشه گفت همین روزا!

یعنی من انتظار هر چیزی رو داشتم مثلن داد بزنه فحش بده  یا در بهترین حالت به شوخی برگزار کنه ولی اینکاری که کرد عجیب بود

از امروز عصر اون در ذهن من از طبقه ی انسانهای داغون به طبقه ی انسانهای عجیب تغییر مکان پیدا کرد

واحتمالن منم در ذهن اون  از طبقه ی انسانهای عادی به طبقه ی انسانهای بی شعور حشری تغییر مکان پیدا کردم.

 

 

 

 

مسافرت دریچه ی نو به دنیا اما خایه باقر هم به ما نرسید!

این خایه باقر جریانش اینه که هر کی صب زودتر میرسیده گلهای بهتری میچیده ولی یه گل بوده مثل پوست آرنج پلاسیده بوده بهش میگفتن خایه باقر یعنی اونایی دیر میرسیدن گل خوبا تموم شده بوده فقط خایه باقر مونده بوده

بعد اونایی دیرتر میرسیدن خایه باقر هم بهشون نمیرسیده

الان نیاین گیر بدین آیا این واقعی بود؟ یا  کس و شعر بود؟ چون منم مثل شما فقط شنیدم ولی صد در صد راسته

من آمار گرفته بودم چجوری میشه سفر ارزون داشت بعد معلوم شد باید بک پکر باشی یعنی مثل کوه نوردا یه سری لوازم داشته باشی توی یه کوله پشتی و کلن سخت گیر نباشی یعنی کیسه خواب و چادر یه نفره و یه سری چیزا داشته باشی هر موقع خوابت گرفت یه جا بگیری بخوابی هتل متل نخواسته باشی

یا مثلن به جای هتل بری هاستل یعنی یه جایی که چند تا تخت و آشپزخونه داره بعد میری میگیری میکپی صبشم بیدار میشی میری یه سری مواد غذایی میگیری غذا میپزی بعد به بقیه هم میفروشی شاید البته،اگر غذاش خوب بشه،کلن باید با کارایی شبیه این یه پولی دربیاری تا بتونی سفرت رو ادامه بدی

بعد برای از این شهر به اون شهر رفتنم یه جا وای میستی مثل دخترا که اوتو میزنن وای میستی کنار خیابون اما باید حتما دستت رو مشت کنی شستت رو بگیری بالا بعد میشی هیچ هایکر یعنی پول نمیدم دارم میرم سفر اگه مرام داری منو سوار کن بعد توی خارج هنوز مردم مثل سگ و گربه به جون هم نیافتادن اینه که سوارت میکنن

اما از همه چی مهم تر اینه که باید ویزا بگیری دیگه،اما خوبیش اینه که مثلن از هر کشوری که توی پیمان شنگن هست ویزا بگیری میتونی بقیه کشورها رو هم بری

گفتن ایتالیا از همه راحت تر ویزا میده من رفتم پیش دوستم که آژانس هواپیمایی داره گفتم ویزای شنگن ایتالیا چجوری بگیرم تو میتونی؟

گفت مدارک میخواد باید کار ثابت داشته باشی که بهت گواهی اشتغال به کار بده و بیمه برات رد شده باشه و خونه یا ملک داشته باشی حساب بانکی پر و پیمون داشته باشی و هر چیزی که ثابت کنه نمیخوای بری بمونی تازه باید چند تا مهر ویزای کشورای دیگه هم توی پاست باشه که نشون بده تو توریستی

گفتم ای بابا خوب من چیکار کنم؟

گفت بیا برو دوبی استانبول مالزی هند چین تایلند چند تا سفر برو تا پاست چند تا مهر ورود خروج داشته باشه

گفتم برو عامو اینهمه پول از کجا بیارم؟

گفت خوب الان یه جا برو بعد که پول دستت اومد دوباره یه جا دیگه برو!

گفتم اینجوری که چند سال طول میکشه،حالا فرض کن من همه جا رفتم سند ملک از کجا بیارم؟گواهی کار بیمه؟حساب بانکی؟

گفت خوب زن نمیگری همه پولات رو به گا دادی الان خودتی و تخمات هیچی نداری!

گفتم اگه زن گرفته بودم الان خودم بودم و تخمام و به خاطر مهریه گوشه ی زندان هم بودم!یا قسط بندی کرده بودن هر ماه یه سکه مهریه بدم ولی در عوض آزاد باشم!

بعد یه دختره در زد اومد تو اتاق لبخند بر لب قیافهش هم آشنا بود،سلام کرد و به دوستم گفت عمو ممد همه اونا رو انجام دادم حالا چیکار کنم؟

اینم بلند شد باهاش رفت بیرون یکی دو دقیقه دیگه برگشت

گفت این مهدیه بود خواهر زنم هفت هشت سال پیش دیده بودیش

گفتم اه چه بزرگ شده

گفت این فوق لیسانس کامپیوتر داره بیا اینو بگیر!

گفتم الان اینجا چیکار میکنه؟

گفت یه سری جای پاسپورت و تقویم سفارش دادم واسه تبلیغ اینا رو میذاره تو پاکت آدرس مینویسه که بفرستیم برای مشتریا

گفتم با فوق لیسانس کامپیوتر؟!

گفت حوصله ش خونه سر میره،تو به ایناش چیکار داری بدبخت بیا اینو بگیر باباش همه جوره ساپورتت میکنه خودشم دختر خوبیه

اصلن من خودم اگه مجرد بودم به جای زنم اینو میگرفتم چون وقتی من زنم رو گرفتم هیچ کس تفم کف دستم ننداخت اینو همه جوره هواشو دارن خونه به اسمش هست ماشین داره پدر زنم صدبار گفته یکی باشه سیگاری ومعتاد نباشه همدیگه رو دوست داشته باشن من همه جوره ساپورتش میکنم
تو هم که بوی سیگار بهت میخوره یه ماه سردرد میگیری قیافه ت هم که تابلو بچه مثبتی منم میگم صد ساله میشناسمت همه چی تضمینی چی میخوای دیگه الدنگ؟باهم باجناقم میشیم!

گفتم کون گشاد من اومدم برام ویزای شنگن بگیری گوز رو وصل کردی به شقیقه؟!زن بگیر زن بگیر،یه کاری واسه ویزا بکن اگه ادعای دوستیت میشه

گفت خری دیگه فهم نداری  اینو بگیر یه سال دیگه تمام شرایط ویزای شنگن رو داری!

گفتم  میبینم اونروزی رو که زنگ زده بهت میگه عمو ممد این واسه من شوهر بشو نیست! الان یه هفته س غذا نخورده دستشویی نرفته هر چی بهش میگم چرا غذا نمیخوری میگه حوصله ندارم!

بعد اونوقت یاد الانت می افتی میگی عجب گوهی خوردم! هم من هم این دوتا داشتیم زندگیمون رو میکردیم من چرا همچین غلطی کردم؟!

هرهر میخنده میگه گه خوردی،خودم میام از زیر لحاف میکشمت بیرون میبرم ترکت میدم!

میگم بابا جان افسرده میشم نه معتاد چیی چیو ترکم میدی؟!زندگی که به جای عشق به خاطر پول شروع بشه منجر به افسردگی میشه آقای عقل کل!

میگه گوز گوز نکن اتفاقا الان چون زن نداری افسرده ای،همینم باعث شده همه چیو سیاه سفید ببینی!خوب به خاطر پولش نگیرش عاشقش شو!

خلاصه همه ی مردای متاهل چه دوست آدم باشن یا حتی نزدیکتر میخوان زنت بدن نمیدونم چجوریه وقتی حرف میزنن همش دارن ناله میکنن که زنشون کونشون رو پاره کرده دوران مجردی چه خوب بود قدرش رو ندونستن،ولی وقتی یه کلمه بگی من تازگیا زیاد سرما میخورم میگن زن بگیر دیگه سرما نمیخوری!این مریضیا نصفش به خاطر تنهاییه!!!

 

 

 

 

پانوشت بی ربط:
ارشک اشکبوس کازیباکس
اسم یارو کازیباکس بود!
نه خدایی کازیباکس هم شد اسم؟!

آدمک

یه مرد حدود چهل ساله با زنش واستاده توی خیابون منتظر ماشین،لباسا و ظاهرشون نشون میده پولدار نیستن،سرعتم رو کم میکنم و بوق میزنم

مسیر رو میگه و سوارشون میکنم

توی راه باهم صحبت میکنن ولی هیچی از حرفاشون رو متوجه نمیشم

میرسم به مقصد و ترمز میکنم ولی انگار نمیدونن که رسیدیم واسه همین میگم همینجاست

میگه پولش چقدره؟؟!

میگم هزار تومن

پولاش رو از جیبش آورده بیرون وگرفته دستش و با یه لحن کاملن سوالی و بدون عصبانیت میگه آدمی؟!

بهش نگاه میکنم! دارم فکر میکنم چی بگم که باز دوباره میگه آدمی؟!

میگم فکر کنم باشم شما چطور؟!

میگه دوتامون هزار یا آدمی؟!

میگم آهان! آدمی پونصد!دوتاتون هزار!

یه جاذبه هایی!

دوستم بعضی وقتا میاد دنبالم و میریم استخر

یه استخر نسبتا بزرگه و چون برای مجتمعی هست که اینا اونجا زندگی میکنن بهشون تخفیف میدن و در واقع به تعداد اعضای خانواده بهشون کارت دادن که با اون کارت نفری هشت تومن میگیرن و اگر اون کارته نباشه بیست تومن میگیرن

روی این کارتا هم نوشته فقط مخصوص شخص صاحب کارت است و دیگران حق استفاده از این کارت را ندارند

یه بار اون خانومی که کارت رو نگاه میکنه و بلیت میده گفت این کارت خودتونه دیگه؟!

کارت برادر دوستم بود که یه ده سالی از من کوچیکتره،گفتم آره عکس بچگیامه!

خلاصه زیاد گیر نداد

یه چیزی که همیشه هست اینه که وقتی از پله ها میریم پایین طبقه ی پایین استخر سالن ورزشی خانوماست و همیشه توی این راه پله ها چند تا داف شاخ دیده میشه که بعضی وقتا دیده شده آمار هم میدن! اما دوستم میگه ممکنه آشنای زنش باشن اینه که ممنوع کرده به آمارشون عکس العملی نشون بدیم.

دیشب وقتی از استخر برگشتیم گیر داد که بریم خونشون شام بخوریم و با اینکه میدونه من راحت نیستم گیر سه پیچ داد و رفتیم

بعد از شام صحبت میکردیم که زن دوستم پرسید که سمت شما استخر هست یا نه و قیمتش چقدره

گفتم آره اتفاقا نزدیک خونمون یه استخر هست که قیمتش هم خیلی ارزونه ولی من پایه ندارم واسه اینه که استخر مجتمع شما رو میام

با حسرت گفت آره به خدا منم اگه پایه داشتم میرفتم

گفتم البته فقط این نیستا این استخره یه جاذبه هایی هم داره!

گفت آکواریوم آب شور رو میگید؟

خیلی جدی گفتم هم اون هم اینکه راه پله ها جاذبه های بصری داره!

فکر کرد نقاشی چیزی داره گفت آهان این دفعه برم نگاه میکنم!

دوستم رنگش پریده بود 🙂

من همیشه برام سواله چرا اینا انقدر از زناشون میترسن؟

 

پیشی

این پیشی بیچاره نیاز به سرپرست داره که ازش نگهداری کنه حتی توی حیاط خونه اگه کسی میخوادش بگه(الان در تهران هست)

اگه کسی خواستش یا کامنت بذاره یا ایمیل بزنه

boroba@yahoo.com

یا توی فیسبوک خبر بده

https://www.facebook.com/boro.baa

IMGA0546

مراحل خوابیدن یک پیشی  🙂

pishi

وظیفه ی پلیس فقط لیس زدن نیست

خیلی سال پیش بود،دانشجو بودم یه زنجیر طلا داشتم که تقریبا همیشه مینداختم گردنم!

خودم میدونم خیلی ضایع س ولی خوب بالاخره هر کسی در یه قسمتی از زندگیش خل و چل بوده دیگه!

خلاصه یه روز با دوستم از باشگاه اومده بودیم بیرون داشتیم برمیگشتیم خونه خسته و داغون

بعد دو نفر روی یه موتور بودن اومدن دم پل و بعدش خیلی آروم و با سرعت کم اومدن توی پیاده رو

حدود بیست و هشت تا سی ساله بودن و اونی که راننده بود گوشاش مثل کشتی گیرا شکسته بود و به قیافه ش میخورد شر و عوضی باشه،نفر پشت سریش لاغر بود و شبیه معتادا بود خلاصه هردوشون زل زدن توی چشمای ما نگاه میکردن و یه قیافه ی خیلی عصبانی هم به خودشون گرفته بودن

یه جوری که انگار میخوان دعوا کنن،ما هم که کلن میخواستیم کتکهایی که توی باشگاه میخوردیم رو یه سر یکی خالی کنیم این بود که ما هم بدتر زل زدیم بهشون و نگاه کردیم

بعد همینجور توی پیاده رو که بودن و می اومدن سمت ما اخم و مدل نگاهشون غضبناکتر میشد بعد همینکه رسیدن به ما اونی که ترک نشسته بود چنگ زد به گردنم،گردنم سوخت ودستش رو محکم گرفتم با دست چپ میزدم توی صورتش ولی چون ساک روی دوشم بود دستم ضرب نداشت و بیشتر درگیر بودیم تا اینکه بتونم بزنمش ،دوستم با پا زد توی صورت راننده که سرش محکم خورد توی صورت پشت سریش که من باهاش گلاویز بودم،همینکه راننده ضربه خورد گاز موتور رو گرفتن و رفتن

ما  دویدیم دنبالشون به این امید که از پیاده رو نمیتونن برن بیرون و بهشون میرسیم ولی جلوتر دوباره پل بود و رفتن توی خیابون و خلاف جهت با سرعت رفتن

به دوستم گفتم اینا کسخل بودن؟! این چه مدل دعوا کردن بود؟!

گفت میخواستن زنجیرت رو بزنن و من تازه دوزاریم افتاد که جریان چی بوده!

زنجیر چون کوتاه بود زیردست یارو نیومده بود و سرجاش بود ولی پوست گردنم جای ناخونای یارو قلوه کن شده بود و خون می اومد تیشرتم پاره شده بود از این یقه زیپدارها بود که هم زیپ پاره شده بود هم در امتداد زیپ تا پایین پاره شده بود

 

حالا چرا این جریان که مال صدوپنجاه سال پیش بود رو تعریف کردم چون امروز داشتم از داروخانه برمیگشتم خونه دم پل عابر دیدم دو تا پسر حدود بیست و یکی دو ساله خوشتیپ و تر و تمیز هر کدوم یه چاقو دستشونه دارن فرار میکنن

فکر کردم دعوا شده یکی رو زدن دارن فرار میکنن

رفتم روی پل دیدم یه مرد حدود پنجاه و چهار پنج ساله نشسته کف پل هوایی و یه کیف پول خالی دستشه و داره دور وبرش رو نگاه میکنه

فوری رفتم ببینم بهش چاقو نزده باشن دیدم نه هیچیش نیست و فقط ترسیده

گفت کیفم رو زدن خدا رو شکر پول و تراول داشتم وگرنه خودم رو میزدن چهار تا بودن هرچهارتاشون چاقو داشتن دوتاشون از اینور پل فرار کردن دو تاشون از اون سمت

خلاصه بلندش کردم گفتم اگر قلبت یا قفسه ی سینه ت درد میکنه محکم چند بار سرفه کن گفت نه خوبم هیچیم نیست و دائم خدا رو شکر میکرد که پول همراهش بوده

دلم میخواست بپرسم تهدیدشون رو چجوری شروع کردن با ژست با فحش یا خیلی آروم و معمولی اما خوب طرف توی شرایطی نبود که بشه ازش پرسید

 

مسافر کش کوچولو!

ساعت سه بعد از ظهر توی ایستگاه ماشینای خطی واستاده بودم که سوار شم بیام خونه
هیچ ماشینی نبود یه کمی گذشت که یه پراید دنده عقب گرفت اومد توی ایستگاه واستاد
رفتم بپرسم ببینم همون مسیر رو میره یا نه دیدم طرف یه دختر حدود بیست و سه چهار ساله س
و طبعا وقتی دیدم اینجوریه هیچ سوالی نکردم و برگشتم سرجام
از ماشین اومد پائین و با صدای نازک و تقریبا کودکانه اش مسیر رو گفت و وقتی تردید منو دید دوباره گفت بفرماید سوار شید الان راه می افتم!
پنج دقیقه ای طول کشید تا یه نفر دیگه هم اومد بعدش اومد سوار شد و راه افتاد
آهان اون موقعی که میخواست مسافر سوار کنه خیلی جالب بود!سعی میکرد داد بزنه ولی صداش خیلی نازک بود این بود که صداش از یه حدی بیشتر نمیشد،جسه ی کوچولویی داشت و به قیافه ش میخورد مثلا دانشجوی نقاشی یا گرافیک باشه چون تیپ و لباساش خیلی مرتب و جالب بودن
همش دلم میخواست بهش بگم این کار خطرناکه اگر گیر یه آدم عوضی بی افتی هم خودت نابود میشی هم ماشینت رو از دست میدی ولی خوب نهایتا هیچی نگفتم چون من خوشم نمیاد کسی نصیحتم کنه اونم حتما اینا رو میدونه این بود که ترجیح دادم به جای زر زدن فقط گاهی از توی آیینه نگاهش کنم 🙂
اون یکی مسافر که یه مرد حدود چهل و چهار پنج ساله بود موقع پیاده شدن همراه کرایه یه کارت بهش داد گفت تماس بگیرید من سفارشتون رو میکنم برای یه کار مناسب تر
دختر هم خجالت کشید هم خوشحال شد
امیدوارم واقعا قصدش این باشه که کمکش کنه

میخند؟

وی آر میلرز
اسم فیلم بود
این روزا که همه جا تعطیل بود و به هیچ کاری نمیشد رسید مجبورا توی خونه بودم و از بس یه سره صدای طبل و سنج و مداح می اومد مجبور بودم یه سرگرمی پیدا کنم که مخم نترکه این شد که هی فیلم دیدم تقریبا روزی 5 تا فیلم میدیدم
یه فیلم کمدی که امتیازش توی سایت آی ام دی بی 7.1 از ده هست و آگست 2013 اکران شده
http://www.imdb.com/title/tt1723121
جریان در مورد یه نفره که میخواد بره از مکزیک مواد بیاره ولی برای اینکه کسی بهش شک نکنه یه خانواده ی الکی درست میکنه!
این خانواده شامل یه پسر تین ایجر باکره یه زن استریپر و یه دختر تین ایجر بی خانمان و خودش که مواد فروش خورده پا هست میشه
کلن فیلم خیلی خنده داریه
این زیرنویسی که من فیلمو باهاش دیدم فیلم رو خنده دار تر هم کرده بود
مثلا یه جا پسره داد میزد فاک فاک بعد بهش گفتن چی شده چته؟داد میزد مای فاکینگ بالز مای فاکینگ بالز
زیرنویس کرده بود تخمای بی صاحاب شدم! تخمای کیریم!
زیرنویسی که من دارم برای نسخه بلوری هست هر کی خواست بگه براش زیرنویس و لینک دانلود فیلم رو ایمیل کنم.

We are Millers

ویزیتور تلفنی

مبایلم زنگ میخوره این شماره افتاده 77731275 احتمالا شرق تهرانه مثلا رسالت یا سیدخندان

جواب میدم یه خانومی با یه لحن جدی وعصبانی انگار داره بازجویی میکنه میگه سلام از نمایندگی امداد خودرو شماره فلان تماس میگیرم

میگم خوب؟

میگه شما چرا هنوز برای گرفتن سهمیه کار طلایی تون اقدام نکردین؟

میگم یعنی چی؟!

شروع میکنه راجع به ماشین و تعمیر و بیمه و این چیزا واژه ها رو پشت سر هم میگه

میگم شما از کجا میدونید اینایی که میگید سهمیه منه و من باید بگیرمش؟

میگه مالک خودرو شما هستید؟

میگم شما جواب سوال منو ندادید شماره منو کی به شما داده و گفته این سهمیه به من تعلق میگیره؟

میگه ما شماره شما رو از پلیس راهبر گرفتیم شماره افرادی که گواهینامه شون پیوست نشده و خودروشون خلافی بلند مدت نداشته باشه و بازم شروع کرد به گفتن یه سری جمله

صبر کردم همه حرفاش رو زد و گفتم خوب پس شما چرا جمله تون رو اینجوری شروع کردید که من چرا تا به حال برای گرفتن کارت سهمیه اقدام نکردم این یعنی شما منو میشناسید و من باید کاری رو انجام میدادم و انجام ندادم و شما داری یاداوری میکنی که اون رو انجام بدم

پرید توی حرفم که نه ما شما رو نمیشناسیم و فقط شماره شما رو داریم و هیچ اطلاعاتی راجع به شما به ما داده نشده

گفتم من با اطلاعاتی که ممکنه از من داشته باشید مشکلی ندارم من میگم شما باید به من بگید که یک ویزیتور هستید و من اگر بخوام میتونم از این سرویس شرکت شما بهره مند بشم نه اینکه با لحن یک بازجو به من بگید چرا هنوز برای واریز پول به شرکت شما اقدام نکردم!

پرید وسط حرفم که آخه میدونید این تا 20 آبان قیمتش 90 هزار تومنه بعدش میشه 600 هزار تومن!

گفتم بابت هر نفری که این سرویس رو بخره چقدر پول میگیری؟

گفت چطور؟

گفتم فکر نکنم پول زیادی باشه به خاطر همین پیشنهادم اینه که از اول به جای تهدید مردم با همین قسمت آخر که گفتی نود تومنه و میشه شیشصد تومن شروع کن چون وقتی کسی رو با تطمیع وادار به خرید میکنی حداقل اعصابش خورد نمیشه و دعا و نفرینش کمتره!

گفت چشم! حالا مالک خودرو شمایید؟!

گفتم نه خیر من ماشین ندارم
میگه خوب منتقل کنید به دوستی فامیلی که ماشین داره!
میگم مگه شما نمیگی این شماره رو از پلیس راهبر گرفتی باید حتما شرایط خاصی داشته باشه؟
میگه مشکلی نداره!بالاخره چی شد کسی رو معرف میکنید؟!
گفتم شما ماشالا خیلی پرروییا!بعدش هم قطع کردم
به این فکر میکردم که خوب شاید این ویزیتوره روزای اول صادقانه برخورد میکرده و دیده کسی ازش خرید نمیکنه و هیچی گیرش نمیاد و لابد هزار تا بدبختی داشته مثل اجازه خونه بی پولی بدهی و اینا بعد روشش رو عوض کرده و اینا

خوب حالا فرضا این ویزیتوره مجبور شده اما بعضیا هم هستن حساب بانکیشون تا خرخره پره اما بازم به جای پرداختن به شغلشون ترجیح میدن مشغول به شغل شریف دزدی بشن

چند وقت پیش یکی از اقوام سکته قلبی کرد و بردنش بیمارستان و خوشبختانه هیچیش نشد خیلی آدم مهربونیه و به همه کمک میکنه و من واقعا دلم میسوخت اگر چیزیش میشد

خلاصه بعد از اینکه حالش خوب شد از یه دکتر خیلی معروف وقت گرفتن و دکتره بعد از معاینه گفت باید خیلی فوری و اورژانسی عمل بشه ببریدش فلان بیمارستان بستری بشه تا برم عملش کنم استند و نمیدونم اینا هم میخواد که ما هر چند تا مصرف کنیم پولش رو میگیریم و کل آنژیو و عمل و وسایل بین 50 تا 70 میلیون هزینه ش میشه

من که از پزشکی هیچی نمیدونم،انقدر میدونم که تا آنژیوگرافی نشه لزوم عمل معلوم نمیشه به خاطر همین هم من،هم بقیه پیشنهاد دادیم ببرنش پیش یه دکتر دیگه و بردنش پیش یه دکتر دیگه که اونم یه کم معروف بود و خیلی با تجربه و سن بالا خلاصه وقتی دفترچه بیمه رو باز میکنه و مهر دکتر قبلی رو که همکارش بوده و البته خیلی هم معروف بوده میبینه اولین چیزی که میگه این بوده: پیش این دزد بی شرافت برای چی رفته بودین؟!

خلاصه بعد از آنژیو نیازی به عمل نشد و با دارو مشکلش رفع شد البته همیشه باید دارو بخوره،در حالیکه دکتر اول میگفت اگر الان عمل بشه بهتر از یه ساعت دیگه س.

شاعر میگه:

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟!

ای پول عزیز!

هزیون

بدترین قسمت تنهایی زندگی کردن کدوم قسمتشه؟

تنهایی مردن؟

فراموش شدن؟

توی خواب ارضا شدن؟

نه اینا هیچ کدوم به تخمم نیست بلکه به نظر من مریض شدن بدترین قسمتشه،چون باید خودت سوپ بپزی خودت بری داروخانه قرص و شربت بخری و بقیه کارا رو هم باید خودت بکنی با اینکه هیچ حوصله ای برای ادامه زندگی کوفتیت نداری ولی باید اینکارا رو انجام بدی چون تجربه نشون داده همیشه وضع میتونه بدتر بشه.

من خیلی ساله که تنها زندگی میکنم ولی همیشه وقتی مریض میشم فکر میکنم دفعه های قبلی چطور تونستم  بدون درد و خونریزی جریان رو تموم کنم؟

من معمولن تا شروع به سرما خوردن میکنم یه ترفند میزنم و این ترفند خوردن یه معجون گیاهیه که بیشتر وقتا جواب میده

مخلوط یک قاشق پودر زنجبیل یک قاشق عسل و یک قاشق آبلیمو که در یک لیوان آب داغ حل شده

با خوردن این معجون حس میکنم ویروسهای گلوم دارن به گا میرن چون این معجون یه جور تندی خاصی داره خلاصه معمولن این جواب میده اما بعضی وقتا هم ویروسا قوی ترن و معجون جواب نمیده و اون وقته که من به گا میرم.

مثلا الان یه هفته شده که مریضم و هر غلطی میکنم هیچ فایده ای نداره و هی بدتر میشم و فقط وقتی قرص میخورم میتونم بیام پای کامپیوتر و قبلش همش توی رختخوابم،البته من همیشه یه چیزی پیدا میکنم که خدا رو شکر کنم

مثلا داشتم به این فکر میکردم که خدایا شکرت که دیگه کارم دائمی نیست و لازم نیست یه غصه هم برای مرخصی گرفتن بخورم

یا خدایا مرسی که من یه سنجاق قفلی نیستم چون سنجاق قفلیا قیافه ی مسخره ای دارن و دستشون میره توی مخشون و وقتی دستشون رو از توی مخشون میاری بیرون مردم میگن باز شد یا واز شد و این خیلی مایه شرمندگیه که دو حالت داشته باشی دست تو مخ یا واز یا باز(باز و واز به لحاظ آوایی فرق میکنه و هردوشون یه حالت بیشتر نیست)

یا خدایا شکرت که من یه آدم مریضم چون وضع میتونست بدتر باشه و من میتونستم یه تومور مغزی باشم که تا چند دقیقه دیگه جراحی میشدم و وقتی جراح منو از توی مغز یه انسان درمیاورد میفرستاد بخش پاتولوژی که روم مواد بریزن و بررسیم کنن و الی آخر

خلاصه خدایا ازت ممنونم بابت همه چیزایی که دادی و کردی و ندادی و نکردی و همه ی مربیانم و به خصوص از پخش شبکه سه

اصول مسافر کشی!

ساعت7بعد از ظهر دارم میرم غذاخوری!  شام بخورم  یه پراید سفید از دور چراغ میزنه مسیرم رو میگم،سرش رو تکون میده و میزنه کنار و من سوار میشم

چند دقیقه که گذشت سیگارش رو روشن کرد و شروع کرد به سیگار کشیدن

یه خورده صبر کردم دیدم نمیشه و همش دود سیگارش میره توی حلقم

گفتم آقا این سیگارت رو خاموش کن دودش یه سره تو حلق منه!

گفت این همه پنجره بازه چجوری دودش میره تو حلق تو؟!

گفتم آهان شما با باد قرارداد بستی از پنجره ی سمت من وارد بشه از پنجره سمت خودت خارج بشه و دود رو ببره بیرون آره؟! در حالیکه باد ازپنجره سمت شما وارد میشه دود رو میکنه تو حلق من و از پنجره سمت من خارج میشه!

یه خورده نگاه کرده و دوباره همون جمله رو میگه: نه میگم چجوری میشه با این همه پنجره ی باز دود بره تو حلق تو؟!هان؟!

من: کلن موضوع برات خیلی پیچیده س اینه که فقط سیگارت رو خاموش کن مشکلمون حل میشه

راننده هیچی نگفت و به سیگار کشیدنش ادامه داد!

منم هیچی نگفتم و سعی کردم کله م بیشتر به شیشه نزدیک باشه تا دود کمتری بره تو حلقم.

خلاصه کل سیگارش رو تا آخر کشید و فکر کنم یکی دو تا پک هم روی فیلترش زد!

وقتی رسیدیم به مقصد گفتم پیاده میشم و پول رو بهش دادم و از ماشین پیاده نشدم تا بقیه پول رو داد بعدش از ماشین پیاده شدم و با تمام قدرت در ماشین رو بستم و نمیدونم چرا نه شیشه ش شکست نه هیچی فقط ماشین یه کمی تکون خورد بعد از ماشینش اومد پایین داد زد در خونتونم اینجوری میبندی عوضی؟!

منم داد زدم نه عوضی در ماشین عوضیایی که مسافر میزنن سیگارم میکشنو اینجوری میبندم!

دوباره عربده زد گم میشی یا بزنم لهت کنم

منم عربده زدم داد نزن بند نافت پاره میشه خرج بخیه ش گرونه!بعدم رفتم سمتش و دماغم رو گذاشتم روی دماغش و توی چشماش نگاه کردم و گفتم بلدی بزنی؟!

بعد میگه آخه به چیت مینازی استخون!

چربیای روی شکمش رو گرفتم گفتم تو به چیت مینازی دنبلان!

یکی از اونایی که داشت نگاه میکرد اومد شروع کرد جدا کردن و به من گفت آقا از شما بعیده!با دعوا آخه کاری درست میشه؟

گفتم نه آقا منکه هنوز دعوا نکردم فقط دارم با زبون خودش باهاش صحبت میکنم آخه اولش با زبون آدم باهاش حرف زدم متوجه نشد!

راننده: تو زبون آدم حالیت نیست! آقا ببین!من اصول مسافرکشی رو رعایت کردم! اول پنجره ها همه رو باز کردم بعد سیگار کشیدم! بعد برگشته مثل زنا به من میگه سیگار نکش!

من:خوب منم کاری نکردم که فقط درت رو محکم بستم حالا چرا مثل زنا ناراحت شدی؟!

اونی که میانجی شده بود به من نگاه کرد و خندش گرفت و گفت بیخیال آقا زشته سر هیچی دارید اعصاب خودتون رو خورد میکنید!

خلاصه  امشب جای شما خالی  قبل از شام خوردن  دو واحد اصول مسافرکشی پاس کردم!

 

خارجکی!

پنج شنبه ای با دوستم و همکارای دوستم رفته بودیم کوه

این دوستم وکیله و یه مدت کوتاه در حد یکی دوماه هم کانادا زندگی کرده و زبانش بد نیست

من و دوستم محض تمرین و محض خنده البته داشتیم این گیلی سی صحبت میکردیم در همین حد داغون!

بعد یه چندتا پسر و دختر داشتن رد میشدن اصلن بهشون نمی اومد که خنگ باشن بعد همگی زل زدن به ما و با تعجب نگاه میکردن

این دوستم یه کلاه قرمز گذاشته بود سرش  و به خاطر قیافه و اندامش میشد فرض کرد ایرانی نباشه مثلا اروپای شرقی اما من همین لباس ورزشی معمولی پوشیده بودم و آدیداس پام بود و فکر نکنم هیچ جوره بشه فرض کرد که خارجی باشم

خلاصه ماهم یه کمی بهشون نگاه کردیم یعنی چیه نگاه میکنید ولی اونا بازم با تعجب نگاه میکردن!بعدشم یواش تر حرف زدیم که مثلا ما قصد خودنمایی نداریم شما برید پی کارتون دیگه!

یه هو یکیشون گفت من زبانم خوبه خوشحال اومد سمت ما شروع کرد صحبت کردن که هلو! ول کام تو ایران اند هو گود تایم! دنت میس میلاد تاور! بعدشم راجع به مردم ایران و مهمون نوازی صحبت کرد!ماهم نگاش میکردیم آخرش هم گفت ور آر یو فرام؟گفیتم وی آر فرام تهران!باز دوباره هم با تعجب خیلی شمرده شمرده گفت نه  آی  ام فرام تهران ور آر یو فرام؟!

گفتیم وی آر فرام تهران تو!

بعدش یه خورده چپ چپ بهمون نگاه کرد و رفت پیش دوستاش!

گنج

خیلی وقت پیش این اس ام اسی که عکسش رو میبینید برام اومد

IMG_4000

IMG_4002

این همه غلط دیکته ای علتش چیه؟

به نظر من علتش اینه که تو به صورت غیرمستقیم قانع بشی با یه آدم کم سواد  طرف هستی

متن اس ام اس رو هم که بخونی اول از همه میبینی که طرف سیده! و کافیه تا مذهبی باشی و به طور ناخوداگاه شروع کنی به اعتماد کردن

بقیه داستان هم که حرف از گوسفند و روستایی بودنه و ساده لوحی و کسی که انقدر ساده لوح و در عین حال مذهبیه که شماره ی تو رو از توی قران استخاره گرفته!

حالا فکر کنید چطوری میشه یه شماره مبایل رو از توی قران استخاره گرفت!

مثلا قران رو باز کنیم  سوره ی همراه اول آیه ی نهصد و دوازده  و الا آخر!

من شنیده بودم اینایی که این اس ام اس رو میفرستن دو مدل هستند یه سری زورگیرن و یه سری کلاهبردار

زورگیرا بعد از چند بار تماس تلفنی قانعت میکنن که با پول بری و گنج رو خودت ازشون بخری و ببری تهران بفروشی و اگر بازم پولی گیرت اومد سهمشون رو بدی! وقتی میری سرقرار با چند تا آدم مسلح روبرو میشی و پولت رو میگرن و اگر فکر کنن بچه پولداری یا مثلا خودت آدم پولداری هستی هم گروگان میگیرنت و خلاصه این برنامه ها و اصلن معلوم نیست اخر قصه چی میشه.

مدل دوم اینجوری هستن که قانعت میکنن با یه آدم نیمه خبره مثلا یه عتیقه فروش میری اونجا و دو تا سکه ی واقعی طلا که قدیمی هست  بهت نشون میدن و میگن گنج رو قایم کردیم و بقیه ی سکه ها هم همین شکلی هستن و از سکه ها عکس بگیر و خلاصه خیالت رو راحت میکنن که گنجی واقعا وجود داره بعد میگن مثلا سی میلیون تومن جور کن گنج رو از ما بخر ولی بعد که پول رو میبری و گنج رو میخری یه گنج بدلی بهت میدن.

حالا من چون اینا رو شنیده بودم  زنگ زدم به پلیس و گفتم جریان اینجوری شده وآقای اپراتور صد و ده گفت اینایی که شما میگی حدسه!

گفتم آهان یعنی طرف واقعا گنج پیدا کرده و بعدش هم شماره منو استخاره کرده پس شما بیا این گنج رو باهم سه تایی شریک بشیم!

گفت خوب شما که میدونی الکیه نرو!‍

گفتم عزیز من اگه کسی خام بشه و بره ممکنه کشته بشه کم کمش اینه که پولش رو از دست میده

گفت تا جرمی اتفاق نیافتاده ما نمیتونیم کاری کنیم

گفتم پس پلیس پیشگیری واسه چیه؟

گفت اون اسمش پلیس پیشگیریه و کارش پیشگیری یه موارد خاصه نه اینی که شما میگی!

گفتم یعنی ادم ربایی و اینچیزا مهم نیست و تا اتفاق نیافته کسی وظیفه نداره پیشگیری کنه؟

گفت این شماره رو یادداشت کن و یه شماره هشت رقمی داد که من هر چی تماس گرفتم اشغال بود و یه بارهم که برداشتن فهمیدم اونجا اداره ی آگاهیه و کلن همه گوششون از این حرفا پره و حوصله ی خودشون رو هم نداشتن.

خلاصه بعد از این جریان من متوجه شدم که گنج واقعی  پاکدامنی و تقوا و اینجور کس و شعراست و گنج غیرواقعی باعث میشه که آدمهای خنگ طمع کار به گا برن.

غذاخوری!

یکی از بچه ها  زنگ زد و گفت میان دنبالم که شام بریم بیرون و من گفتم نمیام کار دارم ولی در اصل چون از زنش خوشم نمیاد نمیخواستم برم و متاسفانه نمیشه به دوستم بگم از زنت خوشم نمیاد! ولی اون گیر داد که بهونه نیارم و میاد دنبالم

من در راستای منصرف کردن دوستم گفتم ببین خانوما دوست دارن شوهرشون با مردی بره بیرون که زن داشته باشه و بتونن با زن دوست شوهرشون حرف بزنن و وقتی یه مرد مجرد باشه به نظرشون یه جای کار میلنگه و این باعث میشه به شوهرشون گیر بدن و سر همین چیزای کوچیک و بی اهمیت ممکنه زندگی زناشویی شون کلن به گا بره!

گفت دقیقا همینجوره! پس تا نیم ساعت دیگه که ما میاییم دنبالت زن گرفته باشیا!

خلاصه رفتیم یه رستوران که خیلی تعریفش رو کردن و گفتن غذاش و قیمت هاش خوبه

یه رستوران بزرگ که به صورت سلف سرویسی بود و باید یه سینی برمیداشتی و روی اون ریل سینی رو هل میدادی و خانومهایی اونور بودن و می پرسیدن سالاد چی میخواین؟پیش غذا چی میل دارین؟ و انواع و اقسام غذاها بود از کشک بادمجون و میرزا قاسمی و کوفته و چند جور غذا شبیه لازانیا گرفته تا بال کباب شده و جوجه کباب و کوبیده و اینا

یکی از خانومهایی که قسمت غذاها بود به من نگاه کرد من سلام کردم و سعی کردم لبخند بزنم و اونم جواب داد بعدش شروع کرد اسم غذاها رو گفتن

با دست اشاره کردم و گفتم این(یه غذا شبیه لازانیا) چیا داره؟

گفت مرغ پنیرپیتزا سیب زمینی هویج نخودفرنگی گوجه فرنگی و غذای کاملیه و خوش مزه س

گفتم مگه شما خوردی که میگی خوشمزه س؟

یه هو صمیمی شد و خندید و گفت آره بابا من خودم این غذا رو پختم!خوشمزه س خیالت راحت باشه!

گفتم آفرین به تو!خوب حالا که خودت پختی بگو ببینم فلفلم بهش زدی؟آخه من با غذاهای تند مشکل دارم!

گفت فقط فلفل دلمه ای داره ولی به خدا راست میگم من اولین بار اینو پختم بعدش هم اینجا گفتن چیز خوبیه و گذاشتن توی منوی غذاها!بخور خوشت میاد!

همش هم میخندید و یه جوری رفتار میکرد انگار منو میشناسه

گفتم باشه همینو بده

دوستم یواش گفت این دختره رو میشناسی؟!

گفتم از کجا بشناسم  من اولین باره میام اینجا

بعد خانومه شروع کرد با یه کارتک مانند غذا رو به صورت یه مربع جدا کرد و گذاشت توی دیس

منم مرض ریختنم گل کرد و گفتم این که کمه خسیس  یه کم بیشتر بذار!

خندید گفت آخه موقعی برسی به صندوق اگر بزرگ باشه ناجوره!بعد یه تیکه دیگه برید گذاشت توی سینی  بعد روش کلی سیب زمینی و هویج و این چیزا ریخت گفت بیا این یکی رو با دورچین برات مخفیش کردم!

گفتم بابا دمت گرم!

دوستم با لبخندی برلب و تعجب نگاه میکرد

بعد رفتیم جلوتر دوستم به خانومش گفت میبینی مهره ی مار داره! همه هواشو دارن

خانومش صورتش رو چروک کرد گفت چی بگم والا!

قیافه ش شبیه نخود شده بود ولی من نمیتونستم به دوستم بگم قیافه زنش شبیه نخود شده با اینکه واقعا شبیه نخود شده بود من مجبور بودم ساکت باشم

بگذریم،غذاش خوشمزه بود و قیمتش هم زیاد نبود و من چون این روزا تنبل شدم و کمتر غذا میپزم بازم به اون رستوران خواهم رفت

اختلاف نظر!

توی پارک یه وسیله هست که من بعضی روزا می رفتم و روش میدویدم یا راه میرفتم

این وسیله مثل تردمیله یعنی باید روش بدویی یا راه بری ولی عرضش خیلی کمه و فقط اندازه دو تا پا کنار هم باشه جا داره ینی حدود بیست سانت و تردمیل یه مسیر صاف هست اما این به صورت یه حلقه هست

تازه این حلقه شیبب هم داره

روزای اول هی روش میخوردم زمین یه بار که سرعت گرفته بود خوردم زمین و صورتم زخمی شد ولی چون موقعی که من میرم کسی توی پارک نیست مشکلی با زمین خوردن ندارم

خلاصه دیگه میتونم روش راه برم اگر سرعتم رو زیاد نکنم

دفعه آخری که وقت گرفتم هفت دقیقه روش راه رفتم و تعادلم رو از دست ندادم

اینم بگم که این وسیله برای بچه هاست و کلن به سن من هیچ ربطی نداره ولی من ازش خوشم اومد و سعی کردم یادش بگیرم

امشب با دوستام و خانوماشون رفته بودیم پارک بعد سعی کردن برن روی این راه برن و خوب بعضیا اصلن نتونستن برن روش و گفتن این سائیده شده و بعضیا هم در حد دو قدم روش راه رفتن و پریدن پائین و منم اصلن نرفتم روش بعد همه اصرار که تو چرا نمیری؟ تو هم برو!

گفتم من قبلن روش راه رفتم و بلدم

گفتن خوب پس برو ماهم ببینیم

منم رفتم و چند دقیقه روش راه رفتم بعد دیدم بقیه خسته شدن اومدم پایین

یعد شروع کردن به اظهار نظر

یکی از خانوما:تو وزنت کمه واسه این میتونی!

یکی دیگه از خانوما:تو ریزه میزه ای واسه همین میتونی!

چند تا از آقایون:تو قدت از ما کوتاه تره واسه همین راحت  تعادلت رو حفظ میکنی!

یکی از آقایون که قدش از من کوتاه تره: نه فلانی(زنش) راست میگه به خاطر وزنشه!

من با صدای بلند نه علتش اینه که من مدرک تحصیلیم از شماها پائین تره  و لباس سفید پوشیدم و تنها چیزی که نمیتونه ربط داشته باشه اینه که من قبلن چند روز روی این تمرین کردم!

بقیه:اوه چرا تو اینجوری شدی؟! چه زود ناراحت میشی! قند خونت افتاده ها فلانی جون شما قبلن اینجوری نبودی!

کلن داره از خیلیا بدم میاد همه ی آدمهای خاله خودپسند ایراد گیر عیب گزار روی دیگران.

فیلمگیر!

نمیدونم فقط من انقدر تحت تاثیر فیلم قرار میگیرم یا همه اینجوری هستن

من هر روز فیلم میبینم مثلا بعضی روزا یکی بعضی روزا چند تا

دیروز این فیلم رو دیدم اسمش هست Upside Down و سال 2012 ساخته شده ژانرش درام،فانتزی و رومنس هست

رتبه ش توی سایت IMDB شش و سه دهم هست از ده و این رتبه ی خوبی محسوب میشه

http://www.imdb.com/title/tt1374992

جریان این فیلم تخیلیه و یه سری مردم هستن که در دنیای بالا زندگی میکنن یه سری در دنیای پایین

upside-down-movie-poster-2

به این صورت که اگر بری به قله یه کوه یا یه جای مرتفع میتونی بری توی دنیای بالا

و البته ورود افراد دنیای پائین به بالا و بالا به پایین ممنوعه

بعد اونایی که میرن به اون یکی دنیا جاذبه براشون معکوس میشه مثلا اگر به خودشون وزنه وصل نکنن میرن هوا یا مثلا وقتی دستشویی میکنن به جای اینکه بره پایین میره بالا!

خلاصه فیلم جالبی بود و ازش خوشم اومد اما بعدش که فیلم تموم شد همه ش توی فضای فیلم هستم مثلا وقتی برای خودم چایی ریختم فوری دستم رو گرفتم بالای استکان چون حس کردم الان چایی ها میره میچسبه به سقف!

یا همینکه حواسم پرت میشد فکر میکردم الان همه میز و صندلی و بقیه اشیاء میره بالا!

امروز هم هر موقع حواسم نبود آسمون رو نگاه میکردم انگار مثلا آسمون فرق کرده و دنبال یه چیزی توش میگشتم!

اگر حوصله داشتین ببینین این فیلم رو بعدش اگر مثل من حس کردین ممکنه اشیا برن بالا! بیایید بهم خبر بدین تا من فکر نکنم فقط خودم خل شدم!

اینم لینک دانلود فیلم

http://www.rodfile.com/9gjsdr6fprnb/Upside_Down_Iran-Film.mkv.html

 

Glum من میدونم!

این پارکه خیلی بزرگه به خاطر همین بعضی جاهاش خیلی خلوته و کسی معمولا اونجاها نمیره

مثلا یه جایی هست که یه صدتایی پله میخوره میره پایین و اونجا پایه های پل هست و دقیقا میشه زیر پل و خیلی ساکته و پایه های پل رو بهشون یه عالمه لامپ رنگی وصل کردن مثلا یه دفه همه جا بنفش میشه بعد نارنجی میشه،سبز میشه و همینجوری سی چهل ثانیه یه بار رنگ محیط عوض میشه.

من هر موقع میرم پارک اول میرم اونجا چون میدونم خلوته و کسی اونجا نمیاد یه خورده میشینم بعد دیگه بقیه وقتم رو کلن راه میرم

این دفعه همینکه پله ها تموم شد و وارد اون قسمت شدم دیدم یه دختر حدود شونزده ساله که قیافه خوبی داشت ویه کم آرایش کرده بود و یه پسر حدود هیجده بیست ساله افغانی که ابروهاش رو به شدت!برداشته بود و مدل موها و لباساش از این مدل های عجیب و جدید بود همدیگه رو بغل کرده بودن و می بوسیدن!

پسره در حال بوسیدن دستش هم بیکار نبود!

وقتی منو دیدن اول پسره یه خورده هول شد ولی وقتی دید من بهشون نگاه نمیکنم و دارم راه خودم رو میرم برای عادی جلوه دادن موضوع الکی شروع کرد به خندیدن بعدش هم دختره همینجوری که میخندید گفت میشه زبونت رو نکنی توی حلقم؟!

همینطور که داشتم رد میشدم فکرایی می اومد توی سرم و حس عجیبی داشتم از یه طرف میگفتم این راضی اون راضی مگه من گشت ارشادم؟!

از یه طرف میگفتم اگه دختره فقط تا یه حدی راضی باشه و بعدش پسره اذیتش کنه چی؟یا حتی بهش چاقو بزنه چی؟

بعد میگفتم چون پسره افغانیه ذهنم داره نژاد پرست بازی درمیاره و این ناز بچه چاقوش کجا بود؟خلاصه هیچ کاری نکردم و رفتم

حدود چهل و پنج دقیقه ای که راه رفتم با اینکه میدونستم چیزی نمیشه اما همش حس میکردم دوباره دور بزنم برگردم ببینم اونا اونجا هستن؟این صحنه می اومد تو ذهنم که یه عالمه آدم جمع شدن و یه نفر افتاده روی زمین! خونی؟ شایدم خفه شده!

طاقت نیاوردم و برگشتم و شروع کردم قدم هام رو تند کردم و رفتم سمت پل و اخمام توی هم بود و اعصابم خورد از این همه افکار کس و شعری که یه دفعه به مخم هجوم آورده بود

همینجوری که میرفتم و سعی میکردم از شر این چرت و پرتها و منفی بافیا خلاص شم دیدم یه دوچرخه از این دونفره ها کرایه کردن و دارن خنده کنان میان!

شماره رند!

چند روز پیش گوشیم زنگ خورد و یه شماره ناآشنا بود و منم چون بی حوصله بودم جواب ندادم!برای اینکه حدس زدم یه تماس کاری باشه و اگر آشنا باشه وقتی ببینه جواب ندادم با یه شماره ی آشنا زنگ میزنه

خلاصه دو روز در ساعتهای مختلف از اون شماره و شماره های شبیه اون زنگ میزدن و من آخر فضولیم گل کرد وجواب دادم

یه خانوم خیلی خوش صدا گفت سلام قربان!ممنونم که بالاخره جواب دادین!

با یه لحن سوالی گفتم سلام

گفت قربان من افتخار صحبت کردن با چه کسی رو دارم؟!

خنده م گرفت!چونکه خیلی جمله ی کلیشه ای مسخره ای بود و گفتم ببخشید جسارتا شما ویزیتور هستین؟!

سعی کرد خنده ش مصنوعی نباشه و گفت قربان من فلانی هستم ما ویزیتور نیستیم من مدیر روابط عمومی شرکت فلان هستم!

اسم شرکتی که گفت کاملن نا آشنا بود و من همچنان فکر میکردم که این با این قربان گفتنش و همه جوره با برخورد بد من راه اومدنش مشکوک میزنه،به خاطر همین گفتم شما هنوز نفرمودین چه کمکی از دست من برمیاد؟

با خنده گفت قربان موضوع یه کمی پیچیده س،شما هم که هنوز افتخار معرفی خودتون رو به بنده ندادین بعد مکث کرد و دوباره ادامه داد اگر مایل بودین من به طور کامل برای شما تعریف میکنم اما الان اجازه میخوام برم سر اصل مطلب بعد لحنش عوض شد و گفت خوب شما مایل هستید فروشنده خط مبایلتون به مبلغ پنج میلیون تومن باشید؟!

فوری دوزاریم افتاد جریان از چه قراره و میخواستم بهش بگم با این جمله بندی منو یاد این آخوندای سفره عقد انداختی که میگن آیا بنده وکیلم؟!

گفتم خیر چون اصولا..

پرید تو حرفم گفت شش میلیون تومن!

گفتم عرض میکردم! اصولا این خط متعلق به من نیست که بتونم بفروشمش و متعلق به مادربزرگ من هست که ایشون در آمریکا زندگی میکنن و شما مطمئن باشید موضوع فروخته شدن این خط کلن و اصولن منتفیه!(احتمالا مادر بزرگم اگر متوجه میشد که من براش گیرین کارت آمرکا صادر کردم کلی نفرینم میکرد!)

خلاصه اصرار به ملاقات حضوری و صحبت کردن فیس تو فیس! و لغت خارجی پروندن و از این حرفا و منم کلن نه نمیشه چرا متوجه نیستین و این حرفا و آخرش هم تهدید به شکایت در صورت تماس مجدد!

اما جریان چی بود که من پاچه ی یه خانوم محترم رو گرفتم و کلی دروغ گفتم وخطم رو به این قیمت خوب نفروختم؟

چون اصولا این یه سبک کلاه برداری شده که زنگ میزنن به کسی که یه خط رند داره

با پیشنهاد های بالا طرف رو حاضر به فروش میکنن بعد ماشین با راننده میفرستن دنبال طرف که بره به ملاقات حضوری

بعد که وارد شرکت که یه ساختمون شیک در یه مکان خیلی گرون هست میشه با چندین منشی خیلی داف مواجه میشه که آقای مهندس صداش میکنن و ازش پذیرایی کافی شاپی به عمل میارن و این پذیرایی تکرار میشه تا جلسه آقای مدیرعامل تموم بشه

ارقامی که منشی های شرکت در تماس های قلابی با شرکتهای وارد کننده و صادر کننده مطرح میکنن میلیاردیه و چند تا از منشی ها دائم در حال انگلیسی صحبت کردن با تلفن هستن و خلاصه جو ایجاد میشه و اون بنده خدا هم جوگیر میشه که اینا که همش حرف میلیارد میزنن و توی دفترشون فقط مخصوص پذیرایی از مهموناشون یه کافی شاپ کامل دارن که نمیان پول منو بخورن

خلاصه چند ساعت معطلش میکنن که با مدیرعامل ملاقات کنه و نهایتا بعد از ملاقات با مدیر عامل که اونم خیلی موجه و آقای دکتر صداش میکنن خلاصه آقای مدیرعامل شخصی که یه جور پیشکارهست رو مامور میکنه که سریع برید همین الان تا دفاتر بسته نشدن پول رو واریز کنید و خط رو بخرید که به فردا برسه آبروریزی میشه و داستانهای تخیلی در مورد اشتباه آگهی تبلیغاتی با خط آقای فروشنده!

اما در آخرین لحظات عابربانک و شبکه شتاب مشکل پیدا میکنه و فقط یک میلیون تومان به حساب طرف واریز میشه و اون شخص دائم با مبایل صحبت میکنه که پول واریز بشه چون دفتر داره بسته میشه و اگر امروز خریداری نشه دیگه آبرو ریزی میشه و این حرفا و شبکه مشکل داره و این حرفا

بعد نهایتا طرف میره برگه رو امضا میکنه و خط رو واگذار میکنه چون مطمئنه که یک میلیون رو دادند و دلیلی نداره یه شرکت به این عظمت فردا بقیه پولش رو بهش نده!ولی فرداش اول میپیچوننش واگر زیاد اصرار کرد میگن برو شکایت کن!

یکی از اونا میره وکیل میگیره تا شکایت کنه ولی وکیله میبینه هیچ کاری نمیشه کرد در عوض آقای وکیل همون روزا که یک سال پیش باشه زنگ میزنه به دوستش که یه خط رند داره و من باشم و این جریان رو تعریف میکنه 🙂

پرورشگاه

یکی از دوستام ازم مشورت خواست راجع به اینکه از پرورشگاه بچه بیاره یا نه و من این دو داستان واقعی که کاملن متفاوت هست رو براش تعریف کردم

داستان اول:

وقتی بچه بودم آقا سعید و زنش خیلی آدمای خوب و مهربونی بودن و همه دوستشون داشتن

توی کارایی مثل اسباب کشی یا چیزایی که اون موقع ها باید گروهی انجام میشد به همه کمک میکردن به همه محبت میکردن و مخصوصا با ما بچه ها خیلی خوب بودن

این زوج خوشبخت بچه دار نمیشدن از روش های مدرن پزشکی تا روشهای سنتی خرافاتی مثل دعا و رمال و این چیزا رو تست کردن و کلن بچه دار نمیشدن

یه روز بالاخره خانومه باردار شد و بعدش هم بچه دار شد اما بچه وقتی به دنیا اومد خیلی از بچه ی نوزاد بزرگتر بود و معلوم شد که این بچه خودشون نیست و این بچه رو از پرورشگاه گرفتن و اون چند ماه هم الکی یه چیزی بسته بوده به شکمش و این حرفا

این کارار برای این بود که میخواستن بقیه فکر کنن این بچه خودشونه و در آینده کسی به گوش بچه نرسونه که تو بچه ی اینا نیستی و غیره

یه بار که بچه یکی دوسالش بودن آقا سعید اینا اومدن خونه ما و این بچه همینطور که نشسته بود یه هو تعادلش بهم خورد و با صورت رفت توی ظرف میوه

وگریه افتاد بعد که مادرش برش داشت دیدیم پلکش یه ذره جراحت برداشته و از گوشه چشمش یه کمی خونابه اومد

مادرش جیغ زد خدا از چشم بچم داره خون میاد و گریه افتاد و آقا سعید هم پرید ماشین رو روشن کنه ببرنش دکتر

مادرم نگاهش کرد گفت ببین چشمش سالمه یه کمی پلکش خراش برداشته و خلاصه بچه ساکت شده بود مادرش هنوز داشت وارسیش میکرد و قربون صدقه ش میرفت

بعد از چندسال که بچه دیگه داشت بزرگ میشد اینا تصمیم گرفتن خونه شون رو عوض کنن و آدرس خونه جدید رو هم به کسی ندن چون می ترسیدن یه موقع واقعیت ماجرا به گوش بچه برسه

واین براشون خیلی سخت بود چون این قطع رابطه اجباری برای اونا که کلن اهل رفت و آمد بودن سخت بود و تازه زمانش هم که یکی سال دو سال نبود و پدر مادر آقا سعید هم تهران نبودن و توی کل اون سالها آقا سعید اینا فقط با پدرمادر خانومش رفت و آمد داشتن

گذشت تا اینکه یه سال که بچه چهارده پونزده سالش شده بود آقا سعید اینا برای شام با دعوت قبلی اومدن خونه ما

من دیگه بچه نبودم و لازم نبود کسی بهم بگه که مثلا یه موقع نگی این بچه همونیه که از پرورشگاه آوردین!

بچه به شدت لوس و از خودراضی بار اومده بود و کلن خیلی بدرفتار بود

آخر شب که میخواستن برگردن خونه شون شروع کرد به بهانه گیری کردن و اخم کردن و رفتاراش دیگه واقعن غیرقابل تحمل شده بود

مادرم اینا گفتن خوب فلانی جون بگو چی شده؟!بگو چی میخوای!

مادر و پدرش هم هی میگفتن هیچی این جریانش مفصله!

بعدش با داد و هوار و گریه گفت که من موتور میخوام و اینا برای من نمیخرن!

جالبش این بود که گفت همه پدر و مادر دارن منم پدر مادر دارم!مردم برای بچه هاشون چیکار میکنن پدر مادر من حاضر نیستن حتی یه موتور برام بخرن!بعدش هم کلی بارشون کرد که خسیس و بی مسئولیت هستین و اینا

همگی بهت زده به این بچه لوس و آقا سعید و همسر ش که از خجالت سرخ شده بودن نگاه میکردیم

داستان دوم:

وقتی بچه بودم تقریبا چهار پنج ساله یکی از دوستای پدرم دکتر بود که هم خودش هم همسرش فوق العاده مهربون و با حال بودن و من عاشق این بودم که بریم خونشون چون یه اتاق پر از اسباب بازی داشتن و من میرفتم اونجا و با اسباب بازیها بازی میکردم و موقع برگشتن به خونه هم اجازه داشتم یکی از اسباب بازی ها رو برای خودم بردارم 🙂

اینا بچه دار نمیشدن و البته این موضع خیلی آزارشون نمیداد و میگفتن هر موقع بچه بخواییم میریم از پرورشگاه میاریم بزرگ میکنیم

و یه روز دعوتمون کردن بریم خونشون برای شام و بچه هاشون رو ببینیم دو تا خواهر رو به فرزندی قبول کرده بودن یکشون شیرخوره بود یکی هم فکر کنم دو سالش بود

براشون شناسنامه با فامیلی آقای دکتر گرفته بودن و اسماشون هم اسمهای ایرانی هم آوا و زیبایی بود البته من اون موقع متوجه نمیشدم

راستی جفتشون هم طفلکی ها زشت بودن

تا چند سالی مثل قبل رفت و آمد داشتیم و بعد از یه مدت دیگه شده بود سالی یه بار عید دیدنی و بعد از چند سال اونم دیگه نبود

هفت هشت سال پیش از پدرم پرسیدم بابا از دکتر فلانی خبری داری؟

گفت خودش و خانومش ایران هستن و دختراشون خارج از کشور زندگی میکنن گفت دکتر با اینکه حدود هفتاد سالشه هنوزم دو روز در هفته میره مطب و سرحاله و اینا

دختراش هم دکتر شدن و ازدواج کردن و خارج از ایران زندگی میکنن و هم دخترا میان ایران و هم اینا میرن خارج بهشون سر میزنن و روابط خوبی دارن.

خودخواه سنج

داشتم از پله های یه فروشگاه لباس میرفتم بالا

حدود ده تا پله بود وقتی به بالای پله ها رسیدم خوب پاگرد بود دیگه،چرخیدم سمت چپ خوب بازم پاگرد بود ولی طرف سلیقه به خرج داده بود و به جای دیوار یه آیینه گذاشته بود.

چون اولین بار بود که میرفتم اونجا متوجه نشدم که این آینه است و فکر کردم پاگرد تموم شده و این یه راهرویی هست که منتهی میشه به فروشگاه و شروع کردم رفتن به سمت آینه!

 در همین حال چشمم افتاد به تصویر خودم در آینه و فکر کردم یه نفر از روبرو داره میاد!

 پیش خودم گفتم وای خدایا این یارو چقدر مثبته!کاش دوستی فامیلی چیزیم بود!بعدم نیشم از تعجب و شادی باز شد که همون لحظه متوجه شدم این تصویر خودم در آینه است.

همه ی این چیزی که نوشتم شاید حدود یک ثانیه طول کشید چون تقریبا همینکه رفتم سمت آینه متوجه شدم که راهرو نیست و آینه ست.

من کم و بیش میدونستم که خودخواهم ولی دیگه فکر نمیکردم انقدر شدید خودخواه باشم

یه کم دیر باخودخواه سنج روبرو شدم!

یادمه خیلی سال پیش یه نفر بهم گفت

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در اوج خودپرستی

گربه سفیده!

سطل آشغال بدجوری پرشده بود منم همش یادم میرفت،خلاصه دیشب ساعت یک نصفه شب یادم افتاد

وسط کوچه یه سطل آشغال بزرگ هست که همه آشغالاشون رو میذارن اونجا

سطل آشغال و کلید رو برداشتم و رفتم از خونه بیرون و چون نصفه شب بود با لباس خونه اومدم بیرون یعنی یه شلوارک و یه تی شرت ورزشی که آستین نداره

یه گربه توی کوچه ما هست که وقتی بچه بود توی حیاط خونه ما زندگی میکرد و من هر روز براش غذا می بردم بعد که بزرگ شد نمیدونم کدوم این همسایه ها انداختش بیرون و دیگه میترسه بیاد توی حیاط اما هر موقع من رو توی کوچه میبینه بدو بدو میاد خودش رو میماله به پاچه های شلوار من و میو میو میکنه یعنی بهم غذا بده و منم میرم براش غذا میارم

خلاصه دیشب هم یه کم که از جلوی خونه رد شدم این گربه بدو بدو اومد و شروع کرد خودش رو مالیدن به پاهای من و میو میو کردن منم گفتم سلام پیشی!

چطوری خوبی؟! باور کن هیچی ندارم! اینا آشغاله! بذار اینا رو بذارم بعد میرم از توی یخچال برات مرغ میارم!

اونم یه بند میومیو میکرد بعد یه هو صدای بلند خنده اومد نگاه کردم دیدم دو تا از دخترای خونه روبرویی نشستن روی سکوی جلوی در خونه شون و از معاشرت من با گربه خوششون اومده و با تمام قدرت میخندیدن!

منم بهشون لبخند زدم و رفتم آشعالا رو گذاشتم،این گربه هم دنبالم اومد تا دم سطل آشغال و بعدش هم باهام برگشت

یعنی یکی دو دقیقه طول کشید کل این دو دقیقه رو با تمام قدرت میخندیدن!انگار نذر کرده بودن با صدای بلند یه ربع بخندن!

وقتی برگشتم رفتم جلو بهشون گفتم قبول دارم خنده داشت!اما نه دیگه انقدر! شما الان دو دقیقه س دارید یه نفس میخندید!

یکیشون همونطوری که داشت از خنده غش میکرد گفت چه رسمی هم حرف میزنه!بعد باز انگار خنده دارترین جک دنیا رو شنیده باشن دوباره غش کردن از خنده

فهمیدم اینا یه موادی چیزی زدن دنبال بهانه میگردن که بخندن،خلاصه اومدم از یخچال برای گربه غذا بردم و چون میترسه بیاد توی حیاط در رو باز کردم و گذاشتم جلوی در
بعد یه نگاه کردم ببینم اون دوتا احمق رفتن یا نه و تا اون سمتو نگاه کردم هر دوشون باهم داد زدن سلام پیشی چطوری خوبی هرهرهرهر دوباره غش کردن از خنده

از دیشب تصمیم گرفتم اگه یه موقع کسی مواد خوب تعارفم کرد رد نکنم 🙂

شادی

قبل از انتخابات توی میدون ولیعصر یه تعدادی از طرفدارهای روحانی که همگی حدود نوزده بیست سالشون بود واستاده بودن یه گوشه میدون و شعار میدادن و کلی هم چیزای بنفش داشتن و کسی هم باهاشون کار نداشت بعضی مردم وای میستادن و نگاهشون میکردن و رد میشدن

بعد یه خورده گذشت مثل اینکه همون روز و همون نزدیکی این یارو سعید جلیلی میتینگ داشت و سه چهار تا دختر چادری عکس این مردک رو گرفته بودن دستشون و از کنار این بچه هایی که طرفدار روحانی بودن رد شدن

این بچه هایی که طرفدار روحانی بودن یه هو ساکت شدن و بعد پچ پچ کردن بعد یه هو همه با هم شعار دادن:

جلیلی هسته ای برو بخواب خسته ای!

مردم هم خندیدن و براشون دست زدن

به نظرم شعار جالبی بود

امروز هم که ایران کره رو زد و رفت جام جهانی توی آریاشهر یه سری پرچم ایران رو گرفته بودن دستشون میگفتن:

میرحسین،روحانی،رفتیم جام جهانی!

اینم جالب بود برام

یکی از دوستان هم یه استتوس گذاشته:

دو تا اتفاق توی این هفته دل مردم رو شاد کرد،آقای حیاتی اخبارگو سومیش با تو!

😀

 

 

تخته سنگا!

توی خونه دو تا پشتی هست که بابام  روز اولی که اومد اینجا اونا رو به عنوان کادو آورده بود

در واقع این پشتی ها مثل دو تا تخته سنگ سفت هستن و از فرش ساخته شدن که انگار توشون رو با مقوا پر کردن و زبر و سفتن

الان خیلی سال گذشته و اینا تا امسال خوب بودن اما امسال معلوم نیست چه مرگشون شده که از وقتی کولر رو روشن میکنم بعضی شبا یه صدای شدید میدن و من از خواب می پرم

دیدین بعضی کمدهای چوبی یا مثلا میز تلوزیون یا بوفه یا کلن خیلی چیزای چوبی به خاطر انبساط و انقباض یه دفعه صدا میدن؟

خوب توی خونه  قبلا میز تلوزیون و بوفه صدا میداد که چون من توی اتاق میخوابم از صداشون بیدار نمیشم و کلن کاری باهام ندارن ولی این پشتیها  صداشون خیلی زیاده و با اینکه من توی اتاق هستم از خواب می پریدم

یه روز که شبش چند بار صدا داده بودن و خواب رو برام زهرمار کرده بودن جفتشون رو بردم گذاشتم توی اتاقی که به عنوان انباری ازش استفاده میکنم و در اتاق رو قفل کردم

بعدش هم شب که شد با خیال راحت گرفتم خوابیدم

خوابم برد و با صدای پشتیها از خواب بیدار شدم و پیش خودم می گفتم منکه اینارو گذاشته بودم تو اتاق الان چرا صداشون تا اینجا اومد؟بعد بلند شدم توی تختم نشستم نگاه کردم دیدم جفتشون کنار هم واستادن و منو نگاه میکنن!

زل زدم بهشون گفتم چیه؟الان من باید بترسم؟زهره ترک بشم؟سکته کنم؟نه خیر! اصلا الان میرم طنابایی که از اسباب کشی مونده رو میارم همچین طناب پیچتون میکنم بعدش هم میندازمتون توی انباری پارکینگ اون وقت معلوم میشه من ترسناکترم یا شما دو تا تخته سنگا!

بعدش از خواب بیدار شدم وبه این خواب مسخره می خندیدم ولی محض خنده هم که شده اولین کاری که کردم رفتم چک کردم ببینم پشتی ها شورش نکرده باشن و سرجاشون باشن!

پانوشت بی ربط به نوشته اما با ربط به زمان اینک یعنی حال یعنی الان!

رفتم توی فیسبوک یکی از دوستام یه عکس درست کرده و اونو گذاشته بک گراند در واقع عکس نیست و یه نوشته سفید در زمینه سبزه که نوشته اگر رای ندهیم راه را برای جلیلی هموار کرده ایم

یکی دیگه از دوستام هم یه عکس مشابه درست کرده که یه نوشته سفید در زمینه سبزه و نوشته رای میدهم

یکی دیگه از دوستام یه عکس مشابه دیگه درست کرده و با رنگ سفید بازم در زمینه سبز نوشته «بع»

منظورش اینه هر کی رای بده گوسفنده

یکی دیگه نوشته اونهایی که میخوان رای بدن صبر کنن اگر خاتمی یا موسوی یا کلن اصلاح طلبا از کسی حمایت کردن رای بدن و اگر از کسی حمایت نکردن رای ندن و تحریم کنن

یکی دیگه عکس ندا رو گذاشته نوشته رای یعنی خیانت به خون نداهای وطن

من واقعا نمیدونم الان با رای دادن میشه اوضاع آینده رو بهتر کرد یا با رای ندادن

اما تقریبا مطمئنم که اگر جریانات 88 در مثلا یه کشوری مثل کانادا اتفاق می افتاد یعنی مردم یه یه شخص دیگه رای میدادن و حکومت شخصی که مردم ازش متنفر هستن رو رئیس جمهور اعلام میکرد و بعدش هم جواب اعتراض و سوال رو با گلوله و شکنجه و زندان میداد

تقریبا مطمئنم اونها تا وقتی وضعیت حکومتشون به صورت اساسی عوض نمیشد دیگه رای نمیدادن بدون اینکه فکر کنن اگر رای ندن ممکنه وضع بهتر بشه یا هزار برابر بدتر.

مازو

اول عرض کنم که این روزا وقتی میام توی اینترنت یاد خواهر مادر خامنه ای و خمینی و احمدی نژاد و کلی از خواهر و مادرهای دیگه می افتم و با خودم میگم منکه خیر سرم شغلم در ارتباط با کامپیوتره این وضعیت رو دارم معلوم نیست بقیه مردم چیکار میکنن

اون موقعی که شاغل بودم یکی از کارایی که میکردم هر آلبوم جدید سیاوش که می اومد حدود چهارصد هزار بار هر آهنگش رو گوش میدادم

و همکارم هم خوب توی اتاق بود و همیشه غر میزد که چرا چهارصد هزار بار گوش میدی مثلا با ده بیست هزار بار تمومش کن بره

اما من کلن چون سیاوش قمیشی رو در حد خداوند یا جادوگری چیزی میدونم به کمتر رضایت نمی‌دم

یه روز که طبق روال داشتم گوش میدادم و این بار گیر داده بودم به آهنگ «فرشته اومدی از دور»خلاصه یه هو همکارم اومد اسپیکر رو خاموش کرد و چون اولین باری که اینکارو کرده بود تقریبا کشته بودمش تعجب کردم که چی شد این جرات کرده اومده خیلی راحت اسپیکر رو خاموش کرده و از جام بلند شدم و زل زدم بهش

بعد گفت مازوه دیگه نه؟!

گفتم چیه؟

گفت مازو دیگه به خدا مازو داری!

گفتم فعلا درست بگو ببینم چی میگی تا بعد سر فرصت فکر کنم چه تنبیهی برات در نظر بگیرم!

گفت مازوخیسم داری دیگه یه ساعته هی اینو گوش میدی هی آه میکشی هی یه قطره اشک میریزی بعد صاف میشینی و خودت رو جمع میکنی بعد دوباره از اول

گفتم من اشک ریختم؟

گفت نه من اشک ریختم! برو تو آیینه نگاه کن خودتو تا ببینی کی اشک ریخته!

خلاصه امروز هم دوباره این آهنگ سیاوش رو چهارصد ودو بار گوش دادم و هی یاد دوستم افتادم و یاد لغت معروفش  مازو

اگر مازو ندارین یه بار گوش بدین اینو

http://www.avazak46.org/2013/05/17/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%88%d8%b4-%d9%82%d9%85%db%8c%d8%b4%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%a7/

سگدو

دیروز ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و یه بطری خالی آب معدنی برداشتم و توش آب پر کردم و لباس و کفش ورزشی پوشیدم و رفتم سمت پارک

توی پارک هیچ کس نبود و شروع کردم به آروم دویدن یه صد متر نرفته بودم دیدم یه سگ سفید لاغر بزرگ از دور داره با سرعت میدوه سمتم

منم به راه خودم ادامه دادم ببینم وقتی برسه بهم چیکار میکنه

همین که چند قدمی بهم مونده بود یه هو واستاد و دور زد و فرار کرد بعد چهار پنج قدم که رفت باز واستاد اومد سمت من و از من رد شد!

نه پارس میکرد نه هیچی خلاصه بازیش گرفته بود هی از من جلو میزد هی میرفت جلو وای میستاد دوباره میاومد جلوی من اینور اونور میرفت

بهش گفتم سگ میخوای بازی کنی؟

شروع کردم با تمام قدرت دویدن اونم همپای من می اومد بعد سرعتم رو کم کردم اونم همینجور

گفتم ببین سگ من میدونم چون لباسا و کفشام سفیده تو با من همزاد پنداری کردی ولی اینکارت اشتباهه چونکه ممکنه من از این آدمایی باشم از که از سگا بدشون میاد و به سگا لگد میزنن یا مثلا ممکنه اینو(بطری آب) پرت کنم بزنم تو سرت اون وقت چی؟

سگ چیزی نمیگفت شاید اگر میتونست حرف بزنه میگفت وقتی می دویی حرف نزن چون از دهن تنفس میکنی بعد به نفس نفس خواهی افتاد

سگ کلن به کار خودش یعنی به چپ و راست رفتن جلوی من و مسابقه دادناش با حریف خیالی ادامه میداد

گفتم ببین سگ قبول کن کار بدی کردی شاید من آدم وحشی نباشم ولی از اون آمایی باشم که از سگا میترسن و از ترس میخوردم زمین و چون سرعتم زیاد بود می افتادم توی اون قسمت شیب دار و پرت میشدم اون تو و گردنم میشکست و میمردم اون وقت تو چیکار میکردی؟

خلاصه حدود یه ربع بیست دقیقه دویدم و بعضی وقتا با سگ بازیگوش گپ میزدم

بعد اومدم سمت خروجی پارک و سگ تا اونجایی پله ها بود منو همراهی کرد و از پله که اومدم بالا اون برگشت توی پارک

فکر میکنید که من دیوونه هستم که باسگ حرف زدم؟اشتباه میکنید چونکه چند وقت پیش هم توی همین پارک حدود ساعت هفت عصر دو تا خانوم سگ داشتن یکیشون از این پشمالو سفیدا بود که چشماش مثل آلوسیاه می مونه و اون یکی هم از این حلوایی رنگا پاکوتاه خیلی فسقلی و زشت بعد این کوچیکه میخواست بره با سفیده که تقریبا دو برابر خودش بود دعوا کنه! و صاحبش هم فقط میگفت دوست باشین باهم دوست باشین باهم دوست باشین باهم!

اون یکی خانومه سگ سفیده رو ول کرد سگ سفیده آروم رفت نزدیک سگ کوچیک عصبانی و من گفتم الان کوچیکه گازش میگیره ولی فقط پارس میکرد و سگ بزرگه رفت صورتش رو گذاشت روی صورت سگ کوچیه انگار داره در گوشش یه چیزی میگه و سگ کوچیکه هم دیگه پارساش یواش شد و بعد هم ساکت شد!

و صاحبش گفت آفرین باهم دوست باشین!

من و بقیه که داشتیم نگاه میکردیم از تعجب شاخ دراورده بودیم

پس حالا دیدین من دیوونه نیستم،سگا همه چیو میفهمن و فقط حرف نمیزنن

پول داشتن!

درباره دخترک کاراموز اینجا نوشته بودم

وقتی که آخرای کاراموزیش بود ازم سوال کرد چه دوره هایی رو برم و چجوری شروع کنم؟

منم راهنماییش کردم اول نتورک پلاس و بعد دوره های مایکروسافت و سیسکو رو بره و موسسه هایی که خوب بودن رو بهش معرفی کردم و اونی که خودم رفته بودم رو هم بهش آدرسش رو دادم

و تو دلم میگفتم دختر بیچاره خداکنه موفق بشه اینم مثل من بدبخت و بی عرضه س!

خلاصه امروز مبایلم زنگ زد و شماره ش افتاد روی مبایلم تعجب کردم که این با من چیکار داره

جواب دادم

گفت سلام آقای مهندس فلانی حال شما خوبه؟من فلانی هستم!

گفتم سلام  بله شماره تون سیو هست تو گوشیم

گفت ببخشید من مزاحمتون شدم بعد یه خورده من و من کرد وباز کلی عذر خواهی و اینا بعدش گفت توی محله شما رهن کامل آپارتمان چقدره من قراردادم داره تموم میشه شنیدم سمت شما نسبت به اینجا ارزون تره

پیش خودم گفتم مگه این با بابا مامانش زندگی نمیکنه؟و جواب دادم رهن کامل حدود چهل،چهل و پنجه

گفت چه خوب! بعد گفت میشه تلفن آژانس مسکنی که ازش خونه تون رو اجاره کردین به من بدین

گفتم والا من از یه آشنا اینجا رو اجاره کردم ولی براتون شماره املاک پیدا میکنم و اس ام اس میزنم

بازم تشکر و کلی عذر خواهی و اینا

بعدش که قطع کردم دیدم بدجوری بهش حسودیم شده!

چون اون چهل ملیون پول داره و حداقل دوازده سیزده سال هم از من کوچیکتره!

من اگر چهل ملیون پول داشتم واسه چی رهن کامل کنم؟همین رهن و اجاره بهتره بعدش هم با پولم میرفتم مسافرت

همینجوری خیال پردازی میکردم که میرفتم مسافرت و اینا بعد یه هو یادم اومد ا امروز نتیجه لاتاری گیرین کارت میاد

رفتم چک کردم و برای من امسال با سالهای دیگه فرق داشت،سالهای دیگه شوقی برای چک کردن نداشتم و میدونستم قبول نمیشم و اصلا برام مهم نبود اما امسال خیلی فرق داشت ومیگفتم یعنی میشه قبول شده باشم؟میشه؟

ولی نشد و بازم مثل قبل اون پیغام مسخره تکراری اومد که ترجمه ش میشه برو درتو بذار بدبخت

 

پانوشت بی ربط

متن جالبیه برای خوندن بقیه ش روش کلیک کنید

بی وجدان  قبل از عقد هیچ کدام از این حرف ها را نمیزد.برگشته میگه خوشگلیه  خاصی داری ؟فکر میکنی چی داری که من تو را گرفتم ؟حقوقت را  قانونا بریز به حسابم، هر وقت پول خواستی  خودم بهت میدهم.

یک آن با خودم مرور میکنم، ما در قرن چندم زندگی میکنیم؟

میگوید فقط میخواهم طلاقم را بگیرم، مهر هم نمیخواهم. گفته میایم جلوی در دانشکده تون،  دانشگاهی که بورس هستی، ابرویت را میبرم.

 بر میگردم محکم نگاهش میکنم، تو هم ترسیدی؟ بهش بگو… نگاهم به نگاهش گیر میکند. نگاهش غربت یک زن روستایی صد سال پیش را دارد.  زنی که فکر میکرد اگر دار قالی اش  را با کتاب و دفتر عوض کند….

 

 

چون نیک بنگری!

از وقتی نمی‌رم اداره دیگه نه سوژه نوشتن دارم نه حوصله‌ش رو

یه بارم نوشتم دیدم خیلی چس ناله شد پابلیش نکردم

نزدیک خونه یه پارک بزرگ هست تصمیم گرفته بودم اولین کاری که بعد از اداره نرفتن میکنم این باشه که برم اونجا بدو ام حالا صبح یا عصر بالاخره برم

صبا خوبیش اینه که هیچ کس اونجا نیست ولی خوب صب تنبلیم میاد بیدار شم و عصرا هم خوبیش اینه که آدم حالش رو داره هر چقدر دلش میخواد بدوه ولی هزار تا چشم به ادم نگاه میکنن

خلاصه هنوز که هنوزه یه بارم نرفتم بدو ام،البته قبلش هم باید برم کفش ورزشی بخرم چونکه یه دزد اومده توی راه پله ها و کفشا رو برده و کفش اصلی من رو نبرده یا دلش سوخته یا فکر کرده کهنه س ولی آدیداس ها رو برده،دقیقا یه ماه و پنج روزه که نمیرم اداره و هیچ غلطی نکردم چهار تا کار سرزدنی دارم فقط اونا رو رفتم و نه کلاس زبان رفتم نه مسافرت رفتم نه هیچی.

میگن یکی نشسته(برعکس ایستاده) بوده هی میگفته نذاشت!

میگفته میخواستم دیپلم بگیرم نذاشت میخواستم برم سربازی نذاشت میخواستم زن بگیرم نذاشت!!

بهش میگن کی؟

میگه این کون گشادم!

حالا منم دارم دچار همین مرض میشم

یه نفری که به واسطه دوستای مشترک میشناسیم همدیگه رو خیلی پولداره و توی نمک آبرود ویلا داره که یه بار با بچه ها رفتیم و خیلی خوش گذشت خلاصه قبلا که چند بار لپ تاپش رو آورد براش درست کردم و دائم زنگ میزد و من راهنماییش میکردم  چند بار گفته بود هر موقع خواستی بیا کلید رو بگیر با دوست دخترت برید،گفت تعارف نمیکنه و فقط تابستونا میره و بقیه سال اونجا افتاده و این حرفا

خلاص بهش زنگ زدم با یه لحنی جوابم رو داد که روم نشد حرف از ویلا بزنم و فوری گفتم ببخشید من پشت خطی دارم بعدن زنگ میزنم و خدافظی کردم

به نظر شما کی کیو پیچوند؟اون با لحن بی حوصله ش یا من با خالی بندی در مورد پشت خطی؟

حتما همینکه شماره منو دیده گفته این یارو هیچ موقع به من زنگ نمیزد یا پول میخواد یا کلید ویلا رو!پس منم یه جوری بی حوصله جوابش رو میدم که گوشی بیاد دستش!

پس چون نیک بنگری کسی کسی رو نپیچونده! من با شماره ای که روی مبالیش انداختم گفتم کلید ویلا رو بده اونم با لحنش گفت نمیدم و من با گفتن پشت خطی دارم گفتم به تخمم که نمیدی خدافظ.

ضمیر ناخوداگاه

توی راه فروشگاه از توی پارک رد میشدم که یه کیف از اینایی بند داره و چرمیه و معمولا قهوه ایه دیدم که آویزونش کرده بودن به یه درخت و هیچ کس هم اون دور و بر نبود

من همیشه از چیزایی که توقع شون رو ندارم دوری میکنم،شاید یه جور ترس در وجود من هست که باعث میشه اولین کاری که در قبال یه چیز غیرمعمول بکنم اینه که از اونجا میرم

مثلا اگر یه آدم جلوی چشمم غش کنه به جای اینکه کمکش کنم فوری بدون اینکه برگردم ببینم چی شد از اونجا میرم

خلاصه طبق روال گذشته قدم هام رو تندتر کردم و از اونجا رفتم یه کمی که رفتم گفتم خوب اگر این کیف رو یه آدمی پیدا کنه وبرش داره برای خودش چی؟

من اونو دیدم نباید ول کنم برم،چون من دیدمش نباید همینجوری ولش کنم برم و شروع کردم به عذاب وجدان گرفتن

بعد دیگه رسیده بودم به فروشگاه و گفتم الان سر ظهره و خلوته و کسی نمیره سراغ کیف و بعد از خرید میرم و برش میدارم

بعد از خرید تقریبا تا پای اون درخت توی پارک دویدم ولی اون کیف اونجا نبود

چون خلوت بود گفتم حتما صاحبش برگشته و برش داشته ولی از یه طرف هم همش با خودم درگیرم که شایدم یکی دیگه اومده و برش داشته باشه

حدود یه سال پیش ساعت ده شب توی خیابون خلوت داشتم از کنار یه عابر بانک رد میشدم دیدم کلی پول مثل آگهی های تبلیغاتی اونجا ریخته بود روی زمین و من به جای هر کاری فقط قدم هام رو تند کردم وبعد از حدود شیش هفت قدم حس کردم یه چیزی شد برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم سه نفر پهن شدن وسط پیاده رو جلوی عابر بانک و دارن پولا رو با سرعتی عجیب و غریب برمیدارن یه ماشین هم وسط خیابون بود درش باز بود و روشن همینجوری ولش کرده بودن اومده بودن پول برمیداشتن

پولا خیلی زیاد نبود شاید مثلا دویست هزار تومن ولی چون دونه دونه و پخش بود به نظر می اومد برداشتنش طول بکشه ولی اصلا طول نکشید و چند ثانیه ای همش رو برداشتن و رفتن

خوب عابر بانک که الکی پول پخش نمیکنه حتما نفر قبلی خواسته از حسابش پول برداره و ارور داده و بعد که اون بدبخت  رفته دستگاه ارتباطش برقرار شده و پول رو داده بیرون،ولی اونایی که اون پولا رو برمیداشتن تخمشون هم نبود که این پولا از حساب یه بدبختی کم شده.

کیفه هم احتمالا همین بلا سرش اومده چون هیچی هم که توش نبوده باشه به خاطر خود کیفش برش میدارن.

و من معلوم نیست چرا در این جور مواقع یه ترسی بهم غلبه میکنه انگار یکی از درونم بهم میگه زود از اینجا برو که الان به گا میری،مطمئنم اگر در این جور مواقع یه صدای ترقه بیاد من سرم رو میگیرم پایین و نیم خیز از اونجا فرار میکنم.

زبون رمزی شغل‌ها!

امروز بعد از صد بار که این بدبختا بهم زنگ زدن بالاخره جور شد که برم اداره تا وسایل و کارها رو به کسی که جای من اومده تحویل بدم

نمیگم چرا مجبور شدم دیگه کارمند تمام وقت نباشم،چونکه ممکنه مظلوم نمایی قلمداد بشه!

این طبقه ما یه آبدارچی داره که حدود پنجاه و پنج  شیش سالشه خیلی لاغره و قدش کوتاهه و خیلی کثیف و درب  و داغونه

سیبیل و موهاش رو رنگ میکنه و عادت داره مثل سگ پاچه همه رو بگیره و همیشه هم داره سیگار میکشه

خلاصه ما از همون روزی که این اومد بهش گفتیم نمیخواد برای اتاق ما چایی بیاری ما یه فلاکس(میگن فلاسک درسته ولی من همون فلاکس رو بیشتر دوست دارم،اصلن شما فرض کن بخوای به تلوزیون بگی تلویژن!نمیشه که)بله داشتم میگفتم بهش گفتیم ما فلاکسمون رو صبح به صبح میاریم آب جوش به ما بده که اولش اذیت کرد و یکی دوبار رفتیم از دستش شکایت کردیم دیگه قبول کرد.

در طول روز هم هر موقع  میخواست بهمون حال بده می اومد توی اتاق و فلاکس رو میبرد آب جوش پر میکرد و می آورد

خلاصه امروز من داشتم به این آقایی که جای من اومده سرورها رو تحویل میدادم و داشتیم صحبت میکردیم همون موقع هم این آقای آبدارچی اومد توی اتاق که فلاکس رو ببره

مهندس جدید گفت چرا هیچ کدوم از سرورها سان رو پینگ نمیکنه آی سی ام پی رو روی فایروال بستین؟

نگاه کردم  به مانتیور و گفتم نه این دش ال (L-) که تایپ کردین کار رو خراب میکنه! حجم پکت شما باید همون  32 بایت استاندارد باشه وقتی کمتر یا بیشتر باشه فایروال دراپش میکنه.

گفت فایروالتون چیه؟

گفتم جونیپر

خلاصه داشتیم اینا رو میگفتیم دیدیم این آقای آبدارچی واستاده دم در گردنش رو کج کرده ابروها یکی بالا یکی پایین زل زده به ما!

ما با تعجب نگاهش کردیم که یعنی چرا نگاه میکنی

یه دفعه با یه لحن طلبکار و عصبانی گفت بابا صد رحمت به پارچه فروشا!اسم پارچه فروشا بد دررفته!

گفتم یعنی چی؟!

گفت همه کاسبا یه زبون رمزی دارن که وقتی با خوداشون صحبت میکنن کسی نفهمه!

پارچه فروشا وقتی باهم حرف میزنن هیچکس نمیفهمه چون جهودی حرف میزنن!والا که شما از اونا هم بدترین!هی میگه  دشل و پکل و پین! بعد نصف دیگه ش رو هم باز اینگیلیسی میگه!

بعد که دید ما بازم داریم با فیافه های مبهوت بهش نگاه میکنیم گفت ناراحت نشین این خودش یه هنره!

بعدش هم که از اتاق رفت بیرون تو راهرو صداش میاومد داشت میگفت پشل دشل

🙂

ساعت شیش!

دیروز داشتم یه فیلم میدیم با زیرنوس فارسی چونکه هی فیلم بازیرنویس انگلیسی دیدم ولی نه از فیلم چیزی فهمیدم نه زبانم بهتر شد به خاطر همین،واقعیت رو قبول کردم که نمیشه هم تفریح کرد هم زبان یاد گرفت پس همون با زیرنویس فارسی نگاه کنم که اقلا یه چیزی از فیلم حالیم بشه.

خلاصه یه جا بابای دختره به دختره گفت واچ یور سکس!

که زیرنویس شده بود مراقب خودت باش!

بعد گفتم یعنی چی؟چه ربطی داشت؟!

بعد دوباره گوش دادم دیدم میگه واچ یور سیکس  watch your six

خلاصه فهمیدم یه اصطلاحه مثل واچ یور لنگویج که میشه مراقب حرف زدنت باش.

خلاصه فیلمه که تموم شد زنگ زدم به دوستم که زبانش خوبه گفتم این واچ یور سیکس یعنی چی؟

گفت یعنی مراقب پشت سرت باش

گفتم خوب پشت سر چه ربطی به شیش داره؟

یه چیزایی گفت که خلاصه ش میشد توی علوم نظامی مکان رو بر اساس ساعت میگن،مثلا به روبرو میگن ساعت دوازده به پشت سر هم میگن ساعت شیش به سمت راست ساعت سه و به سمت چپ ساعت نه،یعنی مثل اینکه خودت رو در مرکز یه ساعت فرض کنی و سیصد و شصت درجه اطرافت رو میتونی بر اساس ساعت بگی

خلاصه خیلی برام جالب بود

: )