دماغ رویا با بینی اش فرق دارد!

حدود ده یازده سال پیش آخرای عید با یه تور رفتم شمال

کلی دختر و پسر بودن بعضیا هم زوج بودن

مثلا چهار تا دختر بودن با همدیگه اومده بودن،یکی دو تا دختر تنها اومده بودن دو سه گروه سه چهار تایی پسر که دوست بودن یه سری هم دوست دختر دوست پسر بودن یه آقایی هم با زنش و بچه ش اومده بود

این اقاهه یه کمی اخمو بود و بداخلاق میزد

بعد که رسیدیم به ویلایی که اونجا محل اسکانمون بود دیگه این آقاهه هم یخش باز شد و دیدیم نه خیلی هم آدم جالبیه

دکترای کامپیوتر داشت و کلن باهوش بود کم حرف بود ولی حرفاش عمیق و جالب بودن

یه جورایی تابع یه فرقه مانندی بود و راجع به مسائل متافیزیکی اعتقادات عجیبی داشت

مثلا میگفت هر آدمی به دنیا میاد تا از نقطه ی آ برسه به نقطه ی ب،یعنی روحش رو پالایش کنه،این مسیر رو ممکنه با ده تا جسم طی کنه ممکنه با صد تا ممکنه با یکی یا دو تا

منظورش این بود که بعد از مرگ روح ما میره توی یه جسم دیگه تا اون مسیر طی بشه ما هی جسم عوض میکنیم

و اعتقاد داشت جسم قبلی خودش یه کاراگاه پلیس غیر ایرانی بوده

کلن ایده ش این بود که نباید کسی رو اذیت کرد نباید به دارایی های دیگران چشم داشت باید خوشحال بود به کسایی که میشه کمک کرد و اینا و خیلی اخلاق گرا بود

بعد یه بار که دیگه همه تقریبا باهاش آشنا شده بودن و جذبش شده بودن حرف هیپنوتیزم و اینا رو زد

برنامه تور این بود که صبحا با راننده تور میرفتیم مثلا دریا و تله کابین و بازارای محلی و جاهای شلوغ و اینا و هر روز یه جایی و شبا هم اون سمت خیابون که دریا بود ساحل اختصاصی داشتن و میرفتیم کنار دریا آتیش روشن میکردیم و یه پسره گیتار میزد و میخوند اونایی که پایه بودن میرقصیدن و خلاصه اینجوری

یه شب که میخواستیم بریم کنار دریا این گفت هر کی میخواد بمونه من هیپنوتیزمش کنم

این شد که کلن همه موندن که ببین چجوریه و یه دختر و سه تا پسر داوطلب شدیم که هیپنوتزیم بشیم

این پشت اون شخصی که قرار بود هیپنوتیزمش کنه با فاصله ی نیم متر وای میستاد دو تا دستاش رو میچسبوند به هم و میذاشت رو شکمش بعد یه سری صحبت میکرد و یه اصطلاحات عجیب میگفت و خیلی شمرده حرف میزد و صداش هم یه کم عجیب میکرد و آخرش میگفت خوب الان تو می افتی توی دستای من و بعد طرف زرتی می افتاد توی دستاش و این همونجور مایل نگهش میداشت که نیافته روی زمین و شخص هیپنوتیزم شده یه کم شبیه مستا میشد و کند حرف میزد و هر سوالی ازش میکرد جواب میداد

بعدش هم که بیدارش میکرد هیچی یادش نمی اومد

اول دختره بعد یکی از پسرا بعدش نوبت من شد همه این اتفاقا افتاد ولی وقتی گفت الان می افتی توی دستای من من فقط ضربان قلبم بالا رفت و اصلن اتفاق دیگه ای نیافتاد

بعد دوباره شروع کرد به حرف زدن و این دفعه طولانی تر صحبت میکرد و آخرش اینجوری بود که من صداش رو میشنیدم ولی کلمات برام بی معنی بودن بازم تا گفت می افتی توی دستای من بازم فقط ضربان قلبم زیاد شد و هیچی!

گفت اینکار انرژی زیادی میگیره و حالا فردا پسفردا یه بار دیگه بقیه رو هیپنوتزیم میکنم و الان خسته شدم دیگه نمیشه و این حرفا

فرداش که رفته بودیم بگردیم گفت یه چیزی میگم بین خودمون باشه،دیشب که نتونستم هیپنوتیزمت کنم،خستگی و اینا بهانه بود! من نمیتونم تو رو هیپنوتیزم کنم،من فقط آدمهای معمولی رو هیپنوتیزم میکنم

گفتم یعنی من غیر معمولی هستم؟

گفت صد در صد،شک نکن،الان میفهمیم جریان چیه!

بعد شروع کرد به سوال راجع به توانایی های عجیب که همش جوابش منفی بود

بعد پرسید جون کسی رو نجات دادم و کلن خیلی سوال کرد،و من تنها چیزی که به نظرم غیر عادی بود رو بهش گفتم

گفتم خوابهام خیلی عجیبن من بیشتر خوابای خوب و پر از احساس خوب میبینم و شاید در کل زندگیم دو سه بار خواب بد دیده باشم

بعد ازم سوال کرد خوابهات سیاه سفید هستن یا رنگی؟

که من تعجب کردم که مگه میشه خواب سیاه سفید باشه من خوابام خیلی رنگی هستن همه چیز خیلی واضح و شفافه رنگها خیلی از رنگهای دنیای واقعی عمیق تر و جذاب تره کلن جوریه که من وقتی از خواب میپرم فکر میکنم نور کم شد دنیا گرد و غبار گرفته و رنگا بی رنگن و کاش دنیای واقعی هم مثل خوابام بود

گفت خواب پرواز میبینی

گفتتم خیلی زیاد

گفت خوب همینه دیگه تو قدرت رویا بینی داری،اگه بخوای میتونی ازش استفاده کنی

رویا بینی اینجوری بود که قبل از خواب و توی خواب یه تمرین هایی انجام میدادی و بعد از یه مدت میتونستی موقع خواب روحت رو از جسمت خارج کنی و بری توی دنیای واقعی برای خودت بگردی،مثلا اگه توی ایران شبه بری سمت غرب تا برسی به آمریکا اونجا روزه و چون جسمیت نداری با سرعت نور حرکت میکنی و در عرض چند ثانیه هر جای زمین که بخوای خواهی بود

مثلا بری یه کشور دیگه بری یه جای دیگه و کلن توی همه چی فضولی کنی از همه چی سر دربیاری و راحت همه جا رو ببینی

این خیلی برام جذاب و رویایی بود و پرسیدم که چیکار باید بکنم

اون یه سری دستور عمل بهم داد یه سری باید نباید یه زمان و یه سری تمرین و گفت این مرحله اول رویا بینیه و بقیه ش رو نمیدونه چون اصولن هیچ وقت توی این فاز نتونسته وارد بشه و ازم ایمیل گرفت که اگر استاد پیدا کرد بهم معرفی کنه که هیچ وقت خبری ازش نشد.

خلاصه توی یه مدت زمان مشخص یه سری کارها نباید میکردم مثل سکس،فکر کردن به سکس،خودارضایی و هر چیزی که جنبه ی جنسی داشت،گوشت نباید میخوردم و یه چیزای دیگه هم نباید انجام میدادم و اگر کسی میپرسید چرا اینکارا رو میکنم هم نباید بهش میگفتم چون در اون زمان مشخص این کار باید مخفی نگه داشته میشد

این اسمش بود دوره و مدتش حدود چهل و پنج روز بود

توی مدت دوره یه سری تمرین هم بود که قبل از خواب انجام میدادم و یه سری تمرین که توی خواب باید انجام میدادم

و خوب قبل از خواب میشد اما توی خواب که نمیشد چون وقتی خواب باشی یادت میره قرار بود توی خواب چیکار کنی

خلاصه یه بار توی خواب یادم اومد که چیکار باید میکردم

تمرین این بود که باید توی خواب به کف دستت نگاه کنی!

وقتی اولین بار اینکارو کردم توی خواب دستم چسبید به صورتم و هیچی از کف دستم نمیدیدم و تا دستم رو میبردم عقب و باز که بهش نگاه میکردم یه دفعه می اومد میچسبید به صورتم!

خلاصه یواش یواش این تمرین انجام شد و من دستم رو با تمام جزئیات میدیدم

این تمرین ها ادامه داشت و من می بایست بتونم از بدنم خارج بشم اما هرگز هرگز نتونستم از بدنم خارج بشم در عوض یاد گرفتم که خواب هام رو کنترل کنم

یعنی خداوند دنیای خواب هام شدم!

این خوبی های خودش رو داشت! من احساس خوبی داشتم چون احساس میکردم خفن ترین آدم روی زمین هستم

فکر میکردم این شعره رو اجرا کردم :طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به درای تا ببینی طیران آدمیت.

جوگرفته بودم شدید در حالیکه این تجربیات من در خواب فقط یه سری فرایند مغزی بود مثل کسایی که از روانگردان استفاده میکنن البته این به اون بدی نبود چون در مقایسه با اون طبیعی بود و کم ضرر ولی بدی های خودش رو داشت من یه بازی خیلی جذاب یاد گرفته بودم پس بیشتر ساعات زندگیم رو خواب بودم چون در دنیای خواب مثل سوپرمن بودم و هر کاری دوست داشتم میکردم وقتی اینهمه توی خواب قوی هستی دیگه دنیای واقعی برات مسخره میشه

خوب دیگه میشه حدس زد تهش چی شد!

کسی که همش خوابه کارش رو از دست میده خانواده ش رو نگران میکنه دچار ضعف شدید بدنی هم میشه

یه دفعه به خودم اومدم دیدم این راهی که من میرم تهش مثل معتادا کارتون خواب شدن یا بستری شدن توی آسایشگاه روانیه

خیلی سخت بود ولی دیگه انجامش ندادم سعی کردم زمان خوابم معمولی باشه و بقیه چیزام هم مثل یه آدم عادی باشه

الان سالهاست که دوباره خوابهام مثل قبلن واضح زیبا پر از احساس ولی من یکی از اجزای خواب هستم نه یه سوپرمن!

چند وقت پیش جریاناتی پیش اومد که باعث شد دوره رو دوباره انجام دادم گوشت نخوردن و بقیه چیزا

ابگوشت با سویا ماکارونی با سویا و قرمه سبزی و قیمه بدون گوشت،وعده های غذایی بدون گوشت مثل لوبیا و عدسی و قارچ و اینا اصلن هم بد مزه نبودن و خیلی هم خوب بودن

توی این مدت هم دوباره تمرین در خواب رو شروع کردم ولی اینبار قبلش به خودم قول دادم خبری از ماتریکس بازی و سوپرمن بازی نیست یا میتونم از خواب خارج باشم و وارد دنیای واقعی بشم در حالیکه جسمم اونجا خوابیده یا نمیتونم و تموم

که بازم موفق نشدم

دوره تموم شد حس خوبی داشت هرچند تهش شکست بود ولی تلاش خوبی بود.