تخته سنگا!

توی خونه دو تا پشتی هست که بابام  روز اولی که اومد اینجا اونا رو به عنوان کادو آورده بود

در واقع این پشتی ها مثل دو تا تخته سنگ سفت هستن و از فرش ساخته شدن که انگار توشون رو با مقوا پر کردن و زبر و سفتن

الان خیلی سال گذشته و اینا تا امسال خوب بودن اما امسال معلوم نیست چه مرگشون شده که از وقتی کولر رو روشن میکنم بعضی شبا یه صدای شدید میدن و من از خواب می پرم

دیدین بعضی کمدهای چوبی یا مثلا میز تلوزیون یا بوفه یا کلن خیلی چیزای چوبی به خاطر انبساط و انقباض یه دفعه صدا میدن؟

خوب توی خونه  قبلا میز تلوزیون و بوفه صدا میداد که چون من توی اتاق میخوابم از صداشون بیدار نمیشم و کلن کاری باهام ندارن ولی این پشتیها  صداشون خیلی زیاده و با اینکه من توی اتاق هستم از خواب می پریدم

یه روز که شبش چند بار صدا داده بودن و خواب رو برام زهرمار کرده بودن جفتشون رو بردم گذاشتم توی اتاقی که به عنوان انباری ازش استفاده میکنم و در اتاق رو قفل کردم

بعدش هم شب که شد با خیال راحت گرفتم خوابیدم

خوابم برد و با صدای پشتیها از خواب بیدار شدم و پیش خودم می گفتم منکه اینارو گذاشته بودم تو اتاق الان چرا صداشون تا اینجا اومد؟بعد بلند شدم توی تختم نشستم نگاه کردم دیدم جفتشون کنار هم واستادن و منو نگاه میکنن!

زل زدم بهشون گفتم چیه؟الان من باید بترسم؟زهره ترک بشم؟سکته کنم؟نه خیر! اصلا الان میرم طنابایی که از اسباب کشی مونده رو میارم همچین طناب پیچتون میکنم بعدش هم میندازمتون توی انباری پارکینگ اون وقت معلوم میشه من ترسناکترم یا شما دو تا تخته سنگا!

بعدش از خواب بیدار شدم وبه این خواب مسخره می خندیدم ولی محض خنده هم که شده اولین کاری که کردم رفتم چک کردم ببینم پشتی ها شورش نکرده باشن و سرجاشون باشن!

پانوشت بی ربط به نوشته اما با ربط به زمان اینک یعنی حال یعنی الان!

رفتم توی فیسبوک یکی از دوستام یه عکس درست کرده و اونو گذاشته بک گراند در واقع عکس نیست و یه نوشته سفید در زمینه سبزه که نوشته اگر رای ندهیم راه را برای جلیلی هموار کرده ایم

یکی دیگه از دوستام هم یه عکس مشابه درست کرده که یه نوشته سفید در زمینه سبزه و نوشته رای میدهم

یکی دیگه از دوستام یه عکس مشابه دیگه درست کرده و با رنگ سفید بازم در زمینه سبز نوشته «بع»

منظورش اینه هر کی رای بده گوسفنده

یکی دیگه نوشته اونهایی که میخوان رای بدن صبر کنن اگر خاتمی یا موسوی یا کلن اصلاح طلبا از کسی حمایت کردن رای بدن و اگر از کسی حمایت نکردن رای ندن و تحریم کنن

یکی دیگه عکس ندا رو گذاشته نوشته رای یعنی خیانت به خون نداهای وطن

من واقعا نمیدونم الان با رای دادن میشه اوضاع آینده رو بهتر کرد یا با رای ندادن

اما تقریبا مطمئنم که اگر جریانات 88 در مثلا یه کشوری مثل کانادا اتفاق می افتاد یعنی مردم یه یه شخص دیگه رای میدادن و حکومت شخصی که مردم ازش متنفر هستن رو رئیس جمهور اعلام میکرد و بعدش هم جواب اعتراض و سوال رو با گلوله و شکنجه و زندان میداد

تقریبا مطمئنم اونها تا وقتی وضعیت حکومتشون به صورت اساسی عوض نمیشد دیگه رای نمیدادن بدون اینکه فکر کنن اگر رای ندن ممکنه وضع بهتر بشه یا هزار برابر بدتر.

جن روح تاریکی ترس!

چند روزپیش خونه دوستان مهمون بودم

بعد از شام صبحت کردیم و بحث رسید به ترس!

یعنی هر کسی از چی میترسه

من از سوسک میترسم و از ارتفاع

نمیدونستم میشه مردها هم از تاریکی و جن و روح و این چیزا بترسن!خیلی تعجب کرده بودم سعی میکردم فکر کنم ببینم از چه وقت وچی شد که من از جن و روح و تاریکی دیگه نترسیدم

رفتم به دوران بچگی

وقتی بچه بودم خیلی ازجن و روح و تاریکی میترسیدم کلاس اول دبستان بودم یه روز که از مدرسه اومدم خونه رفتم سلمونی تا موهام رو کوتاه کنم،سلمونی خیلی شلوغ بود و گفت برو یه ساعت دیگه بیا

من یادم رفت و به جای یه ساعت دیگه عصر برگشتم سلمونی و بازم شلوغ بود و تا نوبت من بشه و سرم رو اصلاح کنه دیگه هوا تاریک شده بود

موقع برگشتن خیلی میترسیدم محله ما جایی نبود که نور و رفت و آمد زیاد باشه و خلوت بود و بی صدا و من فکر میکردم توی تاریکی یه جن دنبالم کرده و همش برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم دیگه از ترس گریه افتاده بودم و با تمام قدرت می دویدم و گریه میکردم هر چند ثانیه یه بار هم برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم که جن یا روح منو نگیره

خلاصه یه بار که برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پام به چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین از شانس بدم یه سنگ بزرگ اونجا بود که من با پیشونی رفتم روش وقتی بلند شدم خواستم کلاه بافتنی که سرم بود رو دربیارم ولی پیشونیم انقدر ورم کرده بود که کلاه سخت در اومد دست زدم دیدم خون نیومده ولی خیلی درد میکرد

دیگه نمی دویدم و به روح و جن فکر نمیکردم سرم گیج میرفت پیشونیم در حد مرگ درد میکرد و گریه میکردم

وقتی رسیدم خونه و کلاهم رو دراوردم مادرم تا پیشونیم رو دید چند ثانیه از حال رفت پیشونیم اندازه یه پرتقال باد کرده بود بعد از چند ثانیه بلند شد و منو برد بیمارستان

تا یه ماه که اون ورم از بین بره کل سفیدی چشمام از خون مردگی سیاه شده بود هر کسی به چشمام نگاه میکرد فکر میکرد کور شدم و چندشش میشد و زیر چشمام هم مثل کسی که مشت خورده توی صورتش سیاه و کبود بود

بعد از اون ماجرا هر وقت تاریکی بود و فکر میکردم که جن یا روح میخواد منو بگیره میگفتم بذار بگیره حتی برمیگشتم عقبم رو نگاه میکردم و میگفتم بیا منو بگیر بی پدر و راهم رو میرفتم

ترسم رو به طریقه دردناکی کنار گذاشته بودم اما دیگه هرگز برنگشت