ظرف میوه!

یه کلاس میرفتم در مورد استارت اپ های موفق و ناموفق و راه اندازی کار انلاین و اینا بود

اونی که درس میداد خیلی جوون بود ولی اطلاعات خوبی داشت و کلن کلاس مفیدی بود

خلاصه اطلاعاتی که راجع به کار و کار انلاین و اینا داشت یه طرف داستان زندگی خودش یه طرف

تعریف کرد که 6 سال مثل سگ جون میکنده و همه ش کار میکرده تا بتونه پول دربیاره و خودش رو بکشه بالا

کارش هم این بوده اموزشگاه زده بوده و درس میداده کامپیوتر و وبدیزاین و اینا

یه سری سایت هم داشته با اونا هم پول درمیاورده و بعد یه سری جاها هم مشاوره میداده پول میگرفته خلاصه شبانه روزی کار میکرده

بعد از 6 سال میتونه یه اپارتمان 60 متری بخره توی شادمان و یه پرشیا هم داشته

بعد میگفت همون موقع ها با خانومش اشنا شده که توی همون موسسه کلاس سئو می اومده

اینجوری میشه که از دختره خوشش میاد و به منشی اموزشگاه میگه بهش بگو که من خوشم اومده اگه تو هم اوکی هستی قرار بذاریم رسمیش کنیم که بتونیم بیشتر اشنا بشیم و اینده ی مشترک و اینا

بعد دختره هم قبول میکنه و خلاصه یه مدت نامزد بودن بعد ازدواج میکنن

بعد میگفت من تا قبل از اشنایی با خانومم اینجوری بودم که همه چیو فقط برای خودم میخواستم

بعدش دیدم خانومم همه چیو برای بقیه میخواد اخرش برای خودش

بعد میگفت خانومم خیلی اخلاقای خاصی داره که به نظرم عجیبن مثلا خانومش یه لباس از خارج خریده بوده که نپوشیده بعد تولد یه خانومی بوده که دوستشون بوده و دعوتشون کرده بوده

بعد این به خانومش گفته خوب اون لباس رو از خارج خریدیم خوشت نیومد اونو خیلی شیک کادو کنیم بدیم بهش نو هم هست مارکش هم نکندی کلی هم گرونه خیلی خوشحال میشه

خانومش گفته نه من اونو دوست ندارم ادم باید یه چیزی که خیلی دوست داره هدیه بده نه چیزی که خودش دوست نداره!

 

خلاصه تعریف میکرد میگفت اولا خیلی باهاش میجنگیدم اما یه چیزایی دیدم که منم یواش یواش شبیه خانومم شدم دیگران رو دیدم و فقط به خودم فکر نکردم و بعد از دو سه سال خواستم اون واحدمو با یه واحد دیگه که توی اون مدت دو سه سال یه جای دیگه خریده بودم بفروشم و یه واحد بزرگتر بخرم

بعد اونا رو گذاشته بوده برای فروش پدر خانومش اینو برمیداره میبره توی شهرک غرب که محل پدرخانومش اینا بوده میگه ببین این خونه ده ساله خالیه بیا اینو بخر!
این میگه من کلن اون دو تا واحدو بفروشم هر چی دارم ندارم هم بفروشم باز میتونم یه اپارتمان بزرگتر همون سمتا بخرم این خونه ویلایی چند برابر پولی که من دارم ارزش داره

بعد پدر زنه میگه نه بریم با طرف صحبت کنیم قیمت بگیریم چون من دیدم این چند ساله خالی افتاده قیمت گرفتن که ضرری نداره فوقش میبینیم به پول تو نمیخوره

بعد میرن بنگاها سر میزنن خلاصه یارو رو پیدا میکنن قرار میذارن اون بهش میگه چقدر پول داری؟

این اقای مدرس ما میگه من پولم به اینجا نمیخوره من دو تا واحد دارم گذاشتم برای فروش کلش میشه انقدر
یارو میگه اره به پولت اصلا نمیخوره 5 میلیارد کم داری
بعد که از بنگاه میرن بیرون یه جا تنها نگهش میداره میگه به بقیه میگه من یه کم با ایشون خصوصی حرف بزنم بعد بهش میگه متاهلی؟

میگه اره متاهلم

میگه از زندگیت راضی هستی؟

میگه اره خیلی خدا رو شکر میکنم خیلی راضی هستم من بهترین زن دنیا رو دارم زنم مثل یه فرشته س که خدا برام فرستاده از وقتی زنم اومده توی زندگیم تازه فهمیدم دنیا دست کیه

بعد یارو بهش میگه اره میدونم تو خودشی همونی هستی من دنبالش میگشتم بیا بریم خونه رو قولنامه کنیم

این میگه من 5 میلیارد کم دارم یادت رفت؟

میگه 5 میلیارد هم تخفیف به خاطر بهترین زن دنیا!

خلاصه این اقای مدرس ما در ادامه میگفت نه تنها باورم نمیشد بلکه تا وقتی این خونه سند زده نشد من فکر میکردم این کلاهبرداری چیزیه! ولی کلاهبرداری نبود و سند هم زده شده بود و حالا داشتن اونجا زندگی میکردن

میگفت من به این نتیجه رسیدم فرصت های اقتصادی زندگی مثل ظرف میوه س که صاحبخونه بهت تعارف میکنه اگه بذاری توی بشقاب نفر کناریت ظرف همونجا هست باز برای یکی دیگه میوه برداری بازم ظرف هست تا وقتی برای خودت میوه برنداری ظرف همونجا هست میگفت من تا اخر عمرم هم کار میکردم نمیتونستم این خونه رو داشته باشم ولی از وقتی روش زندگیم عوض شد این اتفاقا توی زندگیم افتاد و میگفت خیلی خدا رو شکر میکنم که اون موقعی خودخواه عوضی بودم پولدار نشدم چون همون پول زیاد باعث گه تر شدنم میشد

خیلی حرفاش جالب بود اما من با خودم گفتم کاش منم پولدار بشم تازه من اصلا خونه ویلایی شهرک غرب نمیخوام فقط این اقا یا خانم کائنات بهم سفرای خفن جایزه بده برم دور دنیا رو بگردم!!
بعد گفتم نکنه پولدار بشم گه تر بشم؟! نکنه چون گه تر شدم پولدار نشدم نکنه چون پولدار نیستم کمتر گه ترم؟ نکنه…

خلاصه دارم این معادلات پیچیده رو توی ذهنم حل میکنم 🙂