ولی نمرد

بچه که بودم معلم برامون یه معما گفت
حسن از یک ساختمان ده طبقه خود را به پایین افکند ولی نمرد چرا؟
میگفتیم چون چتر نجات داشت؟!
نه
چون خواب دیده بود؟!
نه
چون پایین ساختمان تشک اتش نشانی بود؟!
نه
خوب پس چرا نمرد؟!
خوب نگاه کنید بچه ها این جمله نمیگوید حسن نمرد،میگوید «ولی»نمرد!
توی دلمون میگفتیم چه بی مزه!ولی دیگه کیه!
اما الان دیگه فهمیدیم ولی کیه و فهمیدیم که ولی کلن نمیخواد بمیره…

 

کجایی با صدای محسن چاوشی

یه پاییز زردو

زمستون سردو

یه زندون تنگو

یه زخم قشنگو

غم جمعه عصرو

غریبی حصرو

و یه دنیا سوالو توسینه م گذاشتی

وی سبز

دیروز یه سری کامپیوتر آورده بودن چیده بودن تو اتاق که چک کنید کدوم سالمه کدوم خرابه ما هم چک کردیم اونایی سالم بود روشون با یه ماژیک تیک زده بودیم،ماژیکی که تو اتاق بوده سبزه،ماهم با همون تیک زده بودیم

موقع رفتن نگهبانی گفت حاج آقا دیوث زادگان(فامیلی رئیس حراست با کمی تغییرات)گفتن قبل از رفتن برید دفتر حراست

گفتم باشه منظورم این بود باشه بعدن میریم،اومدیم از در بریم بیرون مثل فیلما جوگیر شده پریده در آکاردئونی رو قفل کرده میگه مهندس ما هیچکاره ایم اما گفتن حق ندارید برید باید برید حراست تا خودشون زنگ بزنن بعد تشریف ببرید

گفتم ظاهرن که اینجا شده زندان و شما هم زندان بان ما هستی

رفتیم اونجا میگه:مگه شما موج سبز هستین که روی کامپیوترا وی سبز کشیدین

دقت کنید مرتیکه دیوث بی شرف هنوز نمیدونه جنبش سبزه نه موج سبز

همکارم که یه جوری هول شد و تته پته افتاد انگار اداره ی ما زندان قزل حصاره و این دیوث زادگان هم قاضی صلواتیه گفت نه به خدا حاج آقا اشتباه شده!

منم گفتم بله اشتباه شده اما نه از جانب ما از جانب شما! ماژیکی که ما تو اتاق داریم سبزه و ما وی نکشیدیم و تیک زدیم وی دو طرفش یه اندازه س ولی تیک یه طرفش بلند تره!بعدش هم الان اگه ما وی کشیده بودیم و تیک نبود لابد به نگهبانی میگفتین به جای اینکه ما رو زندونی کنه با همون قفل زنجیره بزنه تو سرمون دیگه نه؟!

نیشش رو باز کرده میگه مهندس ناراحت نشو ما وظیفه مون همینه

گفتم برادر من این وظیفه ی قاضی و دادگاهه نه شما! شما ما رو بازدشت موقت کردی به حکم کدوم دادگاه؟

شما نباید از موقعیتت سوئ استفاده کنی شما نباید به نگهبانی بگی در رو روی ما قفل کنه یه ذره ادب و احترام هم چیز خوبیه ما چون سرمون رو میندازم پائین با کسی کاری نداریم معنیش این نیست که چیزی نمیفهمیم.

برگشته میگه دور برندار ما حق داریم تا هر موقع لازم بدونیم شما رو اینجا نگه داریم

منم گفتم باشه مشکلی نیست الان من میتونم برم؟

بعد یه دفعه جا خورد و هول شد از پشت میزش بلند شد اومد اینور گفت مهندس جان چرا عصبانی میشی بفرما بشین من براتون توضیح میدم!به همکارم هم گفت مهندس جان شما بفرمایید من یه کمی با مهندس صحبت خصوصی دارم

بعد که همکارم با شاخ های بیرون زده از کله ش!از اتاق رفت بیرون،میگه شما خودت خبر داری میدونی امثال ما چقدر زیر فشاریم اگرم اشتباهی میشه به خدا بحث قدرت نمایی نیست از دستمون در میره و…

خلاصه کلی زر زد که جمله هاش یادم نیست آخرش هم گفت من از شما عذر میخوام که احساس کردین زندانیتون کردیم!

منم اخمام رو کرده بودم توی هم زمینو نگا میکردم!

دوباره گفت شما خودتون خبر دارین انقدر روی ما از بالا فشار هست که یه موقع یه همچین چیزایی پیش میاد!

گفتم شما چرا فکر کردی من به جایی وابسته م و از چیزی خبر دارم؟من یه کارمند عادیم الانم میخواستم زودتر از اتاق شما برم بیرون چون اعصاب بحث کردن نداشتم همین.

گفت نه خدا شاهده من نگفتم شما به جایی وابسته ای! من گفتم کدورتی که پیش اومده رو برطرف کنیم!

 

جریان این بود که من واقعا میخواستم زودتر از اتاق بیام بیرون تا کمتر اعصابم خورد بشه ولی این دیوث زادگان فکر کرده بود دستم به جایی بنده و یا آشنایی چیزی دارم  میخوام بدوم برم پنبه ش رو بزنم