جن روح تاریکی ترس!

چند روزپیش خونه دوستان مهمون بودم

بعد از شام صبحت کردیم و بحث رسید به ترس!

یعنی هر کسی از چی میترسه

من از سوسک میترسم و از ارتفاع

نمیدونستم میشه مردها هم از تاریکی و جن و روح و این چیزا بترسن!خیلی تعجب کرده بودم سعی میکردم فکر کنم ببینم از چه وقت وچی شد که من از جن و روح و تاریکی دیگه نترسیدم

رفتم به دوران بچگی

وقتی بچه بودم خیلی ازجن و روح و تاریکی میترسیدم کلاس اول دبستان بودم یه روز که از مدرسه اومدم خونه رفتم سلمونی تا موهام رو کوتاه کنم،سلمونی خیلی شلوغ بود و گفت برو یه ساعت دیگه بیا

من یادم رفت و به جای یه ساعت دیگه عصر برگشتم سلمونی و بازم شلوغ بود و تا نوبت من بشه و سرم رو اصلاح کنه دیگه هوا تاریک شده بود

موقع برگشتن خیلی میترسیدم محله ما جایی نبود که نور و رفت و آمد زیاد باشه و خلوت بود و بی صدا و من فکر میکردم توی تاریکی یه جن دنبالم کرده و همش برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم دیگه از ترس گریه افتاده بودم و با تمام قدرت می دویدم و گریه میکردم هر چند ثانیه یه بار هم برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم که جن یا روح منو نگیره

خلاصه یه بار که برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پام به چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین از شانس بدم یه سنگ بزرگ اونجا بود که من با پیشونی رفتم روش وقتی بلند شدم خواستم کلاه بافتنی که سرم بود رو دربیارم ولی پیشونیم انقدر ورم کرده بود که کلاه سخت در اومد دست زدم دیدم خون نیومده ولی خیلی درد میکرد

دیگه نمی دویدم و به روح و جن فکر نمیکردم سرم گیج میرفت پیشونیم در حد مرگ درد میکرد و گریه میکردم

وقتی رسیدم خونه و کلاهم رو دراوردم مادرم تا پیشونیم رو دید چند ثانیه از حال رفت پیشونیم اندازه یه پرتقال باد کرده بود بعد از چند ثانیه بلند شد و منو برد بیمارستان

تا یه ماه که اون ورم از بین بره کل سفیدی چشمام از خون مردگی سیاه شده بود هر کسی به چشمام نگاه میکرد فکر میکرد کور شدم و چندشش میشد و زیر چشمام هم مثل کسی که مشت خورده توی صورتش سیاه و کبود بود

بعد از اون ماجرا هر وقت تاریکی بود و فکر میکردم که جن یا روح میخواد منو بگیره میگفتم بذار بگیره حتی برمیگشتم عقبم رو نگاه میکردم و میگفتم بیا منو بگیر بی پدر و راهم رو میرفتم

ترسم رو به طریقه دردناکی کنار گذاشته بودم اما دیگه هرگز برنگشت