Smeagol

حدود دو سال پیش یه سری چیزا برام پیش اومد،یادمه از خواب بیدار شدم و نمیدونستم کجا هستم هی به در و دیوار نگاه میکردم بازم یادم نمی اومد که توی خونه خودمم،خلاصه فکر کنم دو سه ثانیه همینجوری گیج بودم و اطراف رو نگاه میکردم.

این شبه الزایمر در چیزای دیگه هم دیده میشد مثلا فامیلی همکارام رو که چند ساله باهاشون بودم یادم میرفت مثلا صدا میکردم خانوم… بعد انقدر مکث میکردم که طرف با لحن بابا ای ول به این مرامت که فامیلی منو یادت رفته،میگفت فلانی هستم!

خیلی چیزا یه هو از ذهنم پاک میشد مثلا توی خیابون یکی ازم آدرس پرسید یه دفعه یادم رفت که من الان پایین میدون ونکم یا بالای میدون و بعد از اینکه یه خورده دور و برم رو نگاه کردم فهمیدم کجا هستم.

خلاصه دیدم اوضاع بی ریخت شده رفتم دکتر مغز و اعصاب گفتم شاید یه چیزی توی مغزم ترکیده و مخم تعطیل شده چون درسته دارم پیر میشم ولی برای آلزایمر خیلی زوده!

دکتر کلی عکس و نوار و اینا گفت نه مخت سالمه،رفتم دکتر اعصاب و روان اونم راجع به مقدار و سابقه مصرف مواد و اینا پرسید!! گفتم بابا جون من این چیزا رو اصلا توی زندگیم ندیدم و سیگارم نمیکشم!گفت مشروب چی؟گفتم اونم دو سه هفته یه بار شاید بخورم شاید نخورم،خلاصه بعد از کلی پول دادن و رفتن اومدن یه مشت ویتامین و خواب آور نوشت که میخواستم بهش بگم یعنی درد من اینه؟نه تو فکر کردی درد من بی خوابیه؟!

ولی نگفتم رفتم یه دکتر دیگه که کلی با آشنا بازی وقت گرفتم ازش و میگفتن خیلی خفنه و فلان بعد بهش گفتم ببین من مشکلم یه چیزی شبیه فراموشی یا یه بیماری شبیه آلزایمره این دکترا رو هم رفتم این نوار و آزمایش این چیزا رو هم دارم که میگن هیچی نیست.

این یکی برعکس اون دکترای قبلی اصلا عجول نبود و خوب گوش میداد ببینه چی میگم..

بعد گفت خوب گفتی دفعه اول که بیدار شدی دیدی توی خونه خودتی ولی یادت نمی اومد خانواده ت رو که دیدی بازم یادت نیومد؟

گفتم من تنها زندگی میکنم ولی کلا یکی دو ثانیه طول کشید تا یادم بیاد که اینجا خونه‌مه.

گفت چند ساله تنها زندگی میکنی؟

گفتم هفت هشت سال.

گفت اوووووه چه خبره؟!هفت هشت ساله که تنهای تنهایی؟!

گفتم نه خوب مهمون میاد بعضی وقتا دوستام میان پنج شیش ماه یه بار پدر و مادرم میان..

گفت ولی در طول روز تنهایي؟

گفتم خوب روزا سر کارم عصرا هم میام خونه تنهام دیگه.

گفت خوب تاحالا شده که یه لحظه یه تصویر غیر واقعی ببینی؟

گفتم نه یعنی توهم بهم دست بده؟

گفت نه حالا به این شدت ولی خوب مثلا وقتی به یه چیزی خیره شدی یه هو حس کنی یه سایه از بغلت رد شد و تا برگردی دیگه نباشه!

گفتم نه اصلا تا حالا همچین چیزی برام پیش نیومده.

کلی صحبت کرد که یادم نیست ولی فشرده ش میشد اینکه آدمها نیازمند نوازش های منفی و مثبت و معاشرت هستند و وقتی مدت زیادی اینا رو نداشته باشن دچار فراموشی و توهم میشن و نهایتا مخشون می ترکه!خلاصه نتیجه ش این شد که میگفت نباید تنها باشی باید یا ازدواج کنی یا یه همخونه داشته باشی یا کلن یکی باشه که بعضی وقتا باهاش حرف بزنی و اینا….

منم میخواستم بهش بگم نمیشه بعد پیش خودم گفتم خوب اگر بگم نمیشه میگه مشکل تو اینه راه حلش هم اینه بقیه ش به خودت ربط داره به خاطر همین گفتم آقای دکتر اگر شما رو خدایی نکرده برای چند سال زندان انفرادی بندازن چیکار میکنید که مختون نترکه؟من برای کسی میخوام یا حتی برای خودم اگر یه موقع پیش اومد!

گفت باید با خودت شعرو ترانه هایی که حفظی رو بخونی با خودت تصور کنی خیال بافی کنی جاهای خوبی که رفتی خاطرات خوبت رو،اگر کتاب داشته باشی بخونی اگر قلم داشته باشی بنویسی باید با خودت با صدای بلند صحبت کنی و… بازم خیلی چیزا گفت که من اینقدرش یادمه

خلاصه من از اونروز هر روز که از خواب بیدار میشم شروع میکنم با صدای بلند با خودم صحبت کردن!

مثلا از خواب بیدار میشم با صدای دوبلرهای صدا و سیما داد میزنم میگم خوب امروز چیکار کنیم؟!بعد میگم خوب بریم ماهی گیری یا بریم موج سواری؟بعد میگم هیچ کدوم باید صبحانه بخوریم بریم سر کار!چون ما تو ایرانیم!

بعضی وقتا هم مکالمات جدیه مثلا به خودم با صدای بلند پیشنهاد میدم امروز یه کمی دیر تر بریم؟نه دیر بشه تو ترافیک گیر میکنیم خیلی دیر میرسیم!

بعضی وقتا هم مکالمات لوس بازی میشن مثل یه نفری که خودش رو لوس میکنه و اون یکی بهش امید میده که بالاخره همه چی درست میشه…

ارباب حلقه ها رو دیدین؟یه موجودی توی ارباب حلقه بود اسمش گالوم/اسمیگل بود

این از وقتی دوستش رو کشت و حلقه رو دزدید رفت توی یه غار و تنهایی زندگی میکرد و توی همون غارها پیر شد وقتی پیر شده بود همیشه خودش رو ما مینامید مثلا میگفت ما خسته ایم ما نباید خیانت کنیم یا اگر فلان کارو کنیم می میریم

خلاصه من میدونم اسمیگل بدبخت چرا خودش رو ما می نامید چون مدتها تنهایی با خودش صحبت کرده بود و وقتی مجبور شی با خودت صحبت کنی ناخودآگاه خودت رو ما مینامی چون ذهنت براش راحت تره که تو رو دو نفر تصور کنه یکی که سوال میکنه و یکی که جواب میده..

اینم عکس اسمیگل در ارباب حلقه ها

Sméagol