فرشته ای با ناخنهای لاک زده

چهار پنج سال پیش تابستون خونه ی چندتا از همسایه ها دزد اومده بود

در واقع دزد توی خونه نرفته بود ولی توی حیاط خونه های شمالی رفته بود و در ماشینی که توی حیاط بوده رو باز کرده بود و چیزایی که میتونسته بود رو برداشته بود

خونه من بالکن داره و اون موقع بالکن فقط یه نرده کوتاه داشت و حفاظ نداشت

من بعد از این جریان که دزد اومده بود خونه ی همسایه ها شبا موقع خواب یه میله آهنی سی چهل سانتی رو میذاشتم کنار تختم دم دست که اگر دزد اومد و مثلا چاقویی چیزی داشت مشکلی برام پیش نیاد

البته بیشتر فکر میکردم که در خونه قفله و دزدی نمیاد،آهان اینو هم بگم من خیلی خوابم سبکه و هنوزم که هنوزه وقتی کارگر شهرداری صبح کوچه رو جارو میزنه من با صدای جاروش از خواب بیدار میشم و کلا هر صدایی مثل رفت و آمد ماشینا توی کوچه یا دعوای گربه ها یا هر صدایی منو از خواب بیدار میکنه.

یه روز جمعه موقع های سالمرگ خمینی و ارتحالیدی بود چون بعدن که از کلانتری اومدن گفتن همه نیروهاشون اونجا هستن،خلاصه ساعت حدود چهار یا پنج صبح بود و هوا داشت روشن میشد از خواب بیدار شدم و توی تختم نیم خیز شدم دیدم یکی دوید از اتاق رفت بیرون،فوری میله رو برداشتم و دویدم دنبالش،حدود یک و هفتاد و پنج شیش قدش بود و وزنش هم حدود هفتاد کیلو موهای کوتاه و یه کیف  از اینایی که پست چی ها یا پیک ها دارن و ضربدری میندازن روی شونه شون داشت،چون از پشت میدیمش فقط میشد حدس زد جوونه و میان سال نیست

نمیدونم آدرنالین خونش بالارفته بود و حرکاتش کند شده بود یا کلن و شخصیتن اینجوری خونسرد بود که زیاد تند نمیدوید و من اگر تند میدویدم میتونستم حتی ازش جلو بزنم یا خیلی راحت میتونستم با میله بزنمش اما چون فکر میکردم گیرش انداختم و کجا میخواد فرار کنه کاری نمیکردم و اونم با همون سرعت مسخره فرار میکرد.

پرید توی بالکن و پرید روی دیوار همسایه و بعدش هم پرید توی حیاط همسایه و در خونه همسایه رو باز کرد و یه موتور منتظرش بود و فرار کردن،من یه شرت پام بود و از بالکن به بعد رو فقط تماشا کردم،چون هم یه دفعه سرعتش از صفر به صد رسید هم با اون وضع نمیتونستم برم دنبالش و حتی به ذهنم نرسید که دیگه واقعا داره فرار میکنه داد بزنم بگم دزد!

توی بالکن چند تا از شلوارام افتاده بود،فهمیدم این از حیاط خونه اومده توی بالکن و در توری بالکن رو باز کرده و اومده توی حال و ازروی چوب لباسی شلوارهام که آویزون بوده رو برداشته برده توی بالکن و جیباش رو خالی کرده و بعد دوباره برگشته توی حال و اومده توی اتاق که من بیدار شدم  و الی آخر

خلاصه بعد از این جریان تا یه مدت که دو تا جوشکار بیان و بالکن روتا سقف حفاظ بزنن من به جای اتاق توی حال جلوی در بالکن میخوابیدم ولی دیگه تشریف نیاوردن!

بعد از اون جریان و حفاظ زدن پنجره ها و بالکن خونه شبیه زندان شده ومن فکر میکنم اگر یه موقع اینجا آتیش بگیره هیچ راه فراری نیست.

من همیشه شبا در آپارتمان رو قفل میکنم و میخوابم و همه این جریان رو گفتم که خواب دیشبم رو تعریف کنم

خواب دیدم توی تختم خوابیدم و یه نفر اومده توی اتاق بالای سرم واستاده و داره با دهنش صدای یه موسیقی آشنا رو درمیاره و من نمیدونستم دارم خواب میبینم و فکر کردم مثل اون روز یکی واقعا اومده توی اتاق ومطمئن بودم اینی که اومده یا کلید داشته یا یه موضوع پیچیده ایه که بی صدا تا اینجا اومده و فوری پتو رو زدم کنار و نگاه کردم ببینم کیه و چه جوری  اومده توی خونه ای که مثل زندان همه جاش میله کشی شده!

دیدم یه خانوم میان سال با پوست سفید و قیافه ی مهربون و تقریبا زیبا روسری شلی روی سرشه و بیشتر موهاش معلومه لباسای معمولی تنشه یه جور تی شرت آستین بلند با رنگ خاکستری و گردنش رو کج کرده و داره به من نگاه میکنه و لبخند میزنه

پیش خودم فکر کردم این یا یه خیاله یا یه چیز غیر فیزیکیه چون یه جوریه ولی اصلا فکر نمیکردم که دارم خواب میبینم و فکر میکردم توی تختم تازه از خواب بیدار شدم و الان بیدارم

همینجوری نگاهش میکردم و سعی میکردم بفهمم این چجور چیزیه و مثلا پاهاش روی زمینه یا دقیقا اونجایی که پاش روی زمین قرار میگیره یه جور محو یه جور مه آلود یه جوری که واضح نباشه،ولی اصلا اینجوری نبود و پاچه شلوارش گشاد بود و ناخوناش لاک زده بود و پاهاش روی فرش بود و واضح بود و این باعث میشد من بیشتر تعجب کنم و مطمئن بشم که این خانوم توهم و اینا نیست و ماهیت داره.

باهمون لبخند و با لحنی که انگار خیلی وقته منو میشناسه گفت بریم درویش؟!

فهمیدم منظورش مردن و اینجور چیزاست و تعجب کردم که منو درویش صدا میکنه،گفتم شاید چون من سرم به کار خودمه و با کسی کاری ندارم درویش صدایم میکنه وگفتم بریم!ازرائیل دیگه درسته؟!

لبخندش تبدیل به خنده ی بلند و باحالی شد و گفت تو همون مایه ها!

خیلی خیلی تعجب کرده بودم و گفتم عجب عجب و به این فکر میکردم که این چیزا وجود داشته و من هرگز باورشون نکرده بودم.

بعد گفتم بریم!

گفت توکه وصیت نامه ت رو ننوشتی درویش،نوشتی؟

گفتم چیز خاصی ندارم که بخوام ببخشم،طلب و بدهی هم ندارم

با لبخند گفت نه درویش الان آماده نیستی بعدن میریم!

منم نگاهش میکردم که الان چجوری غیب میشه؟پس چرا غیب نمیشه؟بعد قلبم شروع کرد به تند تند زدن و از خواب پریدم و هنوز قلبم داشت تند تند میزد

گفتم این دیگه چه خوابی بود؟!نکنه خواب نبود؟و تا چند لحظه گیج بودم چون همه اون چیزایی که چند ثانیه پیش دیده بودم همونجا اتفاق افتاده بود و کلا مخم هنگ کرده بود.

اینم بگم که من همیشه خوابام خیلی واضح هستن و هیچ وقت کابوس نمیبینم و کلن توی خواب دیدن با بقیه فرق دارم ولی خوابام همیشه ادامه چیزاییه که توی روز بوده و این خوابم خیلی برام عجیب بود.

به تعبیر خواب و این چیزا اصلا باور ندارم ولی این خواب خیلی بدجور واقعی بود،قیافه ش،صداش،لحنش

من باورهام تغییری نکردن و اصلا نمیتونم باور کنم که همچین چیزایی وجود داشته باشه ولی این خواب واقعا عجیب بود.