خر درونم دارد میمیرد میخواهم ببرمش دکتر

به دوستم گفتم برام از یه روانشناس وقت گرفت
دکتره حدود 60 سالشه و میگن حدود بیست ساله که استاد دانشگاهه و همه میگن کارش خوبه
یه عالمه حرف داشتم که بزنم نمیدونم چرا از وقتی وقتم اوکی شده افکارم جمع نمیشه
مثلن یکیش اینه که رابطه هام خسته س یعنی در حد یکی دو روز یا یکی دو ساعت،هنوز شروع نشده تموم میشه و تا رابطه ی بعدی هم چند سال طول میکشه.
اون رابطه هاییم هم که تموم نمیشه در حد هر ماه یه بار زنگ زدن و احوالپرسیه که خوب فایده ش چیه؟
سلام خوبی چه خبر؟
اونم میگه خوبم شما خوبید مثلن فلان چیز فلان جور شدم رفتم مسافرت یا حالا هر چی
رابطه صمیمی نیست کشکیه یکی دوسال بعدم تموم میشه
یعنی یه هو به خودت میایی میبینی شیش ماهه نه تو زنگ زدی نه اون
رابطه به طور زیرپوستی و بی صر و صدا به فنا رفته
خودم میدونم اگر بخوام اینجوری نشه باید فیلم بازی کنم چیزایی که دوست دارم رو نگم یا دیر بگم چیزایی که اصلن توی دلم نیست رو بگم بعضی وقتا هم دروغ بگم یه کارایی بکنم یه ژستایی بگیرم و یه عالمه چیز دیگه که حالمو بهم میزنه
به دکتره میگم شاید یه چوب جادو داشت زد بهم همه چی درست شد
یا مثلن تازگیا شبه افسرده شدم و یه چیز جدید هم اینکه سر چیزای حتی فقط کمی مهم یه حسی شبیه اضطراب دارم که با تهوع همراهه
بهش بگم لابد میخواد آرام بخش بده منم فقط وقتی سرما میخورم ممکنه دارو بخورم! ولی بهش میگم
بهش میگم سفر که رفته بودم چقدر حالم خوب بود
چون همه مردمش اعصاب داشتن و لبخند میزدن
شایدم همش تلقینه
مثلن ذهنم میگه اینجا خوبه چون مردمش لبخند میزنن بعد خر درونم هم گول میخوره و باعث میشه من احساس شادی و خوشبختی کنم و اون استرس ماننده رو هم نداشته باشم
شایدم واقعن فرق داره