حاضر جواب!

توی مترو یه مرد حدود شست ساله سوزن و سوزن نخ کن میفروخت

برای بازار گرمی مسخره بازی درمیاورد،مثلا جمله هاش رو اینجوری شروع میکرد بازم؟بازم؟بازم میخوای چشمت رو خسته کنی،این فقط دو ثانیه سوزنت رو نخ میکنه چه سوزن چرخ خیاطی چه سوزن…

وآخرش میگفت چرا سوزن نخ کن میخری؟! بعد با یه لحن ریتمیک میگفت چون آسونه نه نه!ارزونه نه نه!

خلاصه صداش رو کلفت و نازک میکرد و همش مسخره بازی درمیارود و بعدش هم سوزن رو همون جا نخ میکرد و به همه نشون میداد هر کسی هم که ازش میخرید یه بار دیگه همون توضیحات رو میداد و جلوش سوزنش رو نخ میکرد

فروشنده توی مترو زیاده ولی این حالا نمیدونم به خاطر این شوآف ش بود یا واقعا مردم زیاد به سوزن نخ کن نیاز داشتن که خیلی ازش خرید میکردن و من به این آدم فکر میکردم،مرد حدودن شست ساله خیلی پررو که برای فروش بیشتر مسخره بازی درمیاره و لودگی میکنه و فروش خوبی داره،این آدم به نظر من یه آدم خفنه یه آدم باعرضه،من دوست ندارم این آدم دوستم باشه یا بابام یا فامیلم ولی ازش بدم نمیاد و یا مثلا دلم براش نمیسوزه چون داره بر اساس عرضه ش و هوشش و پررویش پول درمیاره.

اما راستش من یه کمی از این آدما میترسم مثلا اگر بخواد من رو توی پرزنتیشن ش شریک کنه و مثلا بگه آقا شما این سوزن رو بگیر،من سرم رو میکنم توی مبایلم چون اصلا دوست ندارم یه عالمه چشم بهم زل بزنن هر چند من در فیلم اون نقش دکور صحنه یا سیاهی لشگر رو بازی کنم.

اما بعضی آدمها وجود دارن که برعکس من خیلی دلشون میخواد در اینجور موارد خودی نشون بدن!

یکی از این آدما در قطار ایستاده بود یه مرد با سری طاس حدود چهل الی چهل و چهار پنج ساله،قد بلند که یه کمی لهجه هم داشت بعد داد زد آقا شما توی صدا و سیما کار نمیکردی؟

فروشنده گفت قبلنو میگی؟

گفت آره قبلن.

فروشنده با یه لحن عاقل اندر سفیه گفت آره قبلن کارمند صدا و سیما بودم!

مرد کچل گفت میبینم صدا و قیافت آشناست!

فروشنده که یه کمی خام شده بود گفت جدی میگی؟

کچل  گفت آره نقش تقی ظهوری رو بازی میکردی هرهرهر!

فروشنده گفت نه من برات قصه ی شبو میگفتم،یادته؟!

مرد طاس جا خورد یه کم مکث کرد بعد برای اینکه کم نیاره به تلاش بی نتیجه ش ادامه داد و گفت ای ول پس کارمند رادیو هم بودی!

چجوری شماره بدیم؟!

ساعت حدود ده شب بود توی ایستگاه طالقانی منتظر مترو بودم

سوار شدم خیلی خلوت بود کلی جای نشستن بود

دو تا پسر حدود بیست وسه چهار ساله شبیه دانشجوها بودن داشتن راجع به شماره دادن صحبت میکردن

یکیشون میگفت:خوب میدونم بعدش مخش رو میزنی اما میگم اول چجوری بهش شماره میدی؟

– چجوری نداره بهش شماره میدم دیگه!

مسخره میگم خوب چی میگی قبل از اینکه شماره بدی؟

– چیزی نمیگم همینجوری شماره رو دراز میکنم اونم میگیره

برو بابا کسخل!عمرن نگیره!

– حالا میبینی میگیره یا نمیگیره

خوب الان برو بهش بده دیگه

– الان نه موقع پیاده شدن میدم الان بدم بعدش برگردم بیام اینجا؟!که دوباره چش تو چش بشم باهاش،…موقع پیاده شدن

مسخره نکنیا ولی من به هر کی میخوام شماره بدم کلی مقدمه چینی میکنم آخرش هم نصفشون نمیگیرن

پسر دوم میخنده و میگه مقدمه چینی؟!کسخل مقدمه چینی میخواد شماره دادن؟!همین کارا رو میکنید دخترا شاخ میشن

ا خداکنه برینه بهت آی دلم خنک بشه!

-ببین این که خیلی فنچه من به یه هیولاهایی شماره دادم که اصلا در مخیله ت نمیگنجه….اون روزی که من نتونم شماره بدم روز مرگمه

دیگه برا منم جالب شده بود مسیر نگاهشون رو دنبال کردم دختر مورد نظر حدود بیست ساله و واقعا خوشگل بود

منتظر بودم برسن به ایستگاهشون ببینم شماره رو می گیره یا نه چون خیلی خوشگل بود و بهش می اومد مغرور هم باشه

فطار نزدیک ایستگاه شد پسره بلند شد رفت شماره رو از جیبش درآورد گرفت جلوی دختره دختره اول بهش نگاه کرد و فوری جوری که انگار از قبل قرار بوده این بهش شماره بده شماره رو گرفت و دوباره روبروش رو نگاه کرد

یاد حرف پسره افتادم «روز مرگ منه روزی که نتونم شماره بدم»

با خودم گفتم خوب روز مرگ من کیه؟

یعنی فکر کردم چه کاریه که من انقدر توش استاد باشم و اعتماد به نفس داشته باشم که بگم فلان روز اگر نتونم انجامش بدم روز مرگ منه

یه لیست تو ذهنم اومد که چیزای خوبی بودن ولی شماره دادن این پسره قابل افتخار تر بود!!