دختر احمد آقا

این جریان برخلاف اونچه از اسمش به نظر میرسه غم انگیزه….

خیلی سال پیش وقتی من بچه بودم این محله ای که الان توش زندگی میکنم از خونه ای که با پدرمادرم زندگی میکردیم فاصله داشت ولی فاصله زیاد نبود مثلا نیم ساعت پیاده طول میکشید بیایی اینجا

و یکی از دوستای جون جونی بابام خونه شون تو همین کوچه بود که من الان هستم

خلاصه ما هر چند وقت یه بار مثلا دو هفته ده روز یه بار می اومدیم اینجا خونه این دوست بابام و اونا هم همینطور چند وقت یه بار می اومدن خونه ما و این اسمش شب نشینی بود و باهم حرف میزدن و میخندیدن و میوه و تخمه و بعضی وقتا بستنی یا فالوده و این چیزا میخوردیم و ما بچه ها هم بازی میکردیم

دوست بابام سه تا دختر داشت یکیشون از من چهار پنج سالی بزرگتر بود ولی چون مدرسه میرفت من فکر میکردم خیلی از من بزرگتره و یکیشون هم یه سال از من کوچیکتر بود که من فکر میکردم خیلی کوچولوئه و یکیشونم که شیرخوره بود که اصلا به حساب نمی اومد

خلاصه یه بار من بدون اینکه به مادرم بگم مثل خلها راه افتادم اومدم خونه ی این دوست بابام و چون من خیلی کوچولو بودم مثلا احتمالا شیش سالم بود مادرم فکر کرده بود من گم شدم و خلاصه تا وقتی مینا دختر دوست بابام منو برگردونه خونه مون، مادرم همه جا رو گشته بود و حسابی گریه کرده بود.

خلاصه توی راه که می اومدیم چند بار منو بوسید و گاز گرفت و گفت تو دوست پسر منی!که من برای اولین بار بود این لغت رو میشنیدم و فکر میکردم یعنی رفیق پیک،مثل بابام و باباش!(البته فکر خاصی نکنید چون من که جوجه ای بیش نبودم و مینا هم همینطور،فکر کنم کلاس چهارم یا پنجم دبستان بود)

من از بوس و گاز خوشم نمی اومد چون تف مالی میشدم ولی از اینکه باهم دوست بودیم و حرف میزدیم و میخندیدیم خیلی خوشم می اومد

خلاصه این شب نشینی ها و خوش گذشتنا ادامه داشت و یه شب که رفته بودیم خونه شون قرار شد من و مینا بریم از بقالی ماست یا نوشابه بخریم یادم نیست و من توی راه از تاریکی میترسیدم و اونم شروع کرد به تند رفتن و منم گریه افتادم بعد اومد کلی ازم معذرت خواهی کرد و مثل بزرگترا گفت تاریکی که ترس نداره و از این حرفا و بازم یه عالمه بوسم کرد و ازم قول گرفت که به کسی نگم که ترسیدم و گریه کردم

منم این رازو به کسی نگفتم یا اگرهم به مادرم بعدن گفتم جدی گرفته نشده بود چون همیشه من و مینا باهم بازی میکردیم و کسی چیزی نمیگفت،آخه در همین مورد وقتی یه بچه ی فامیل منو زده بود مادرم میگفت با فلانی بازی نکن و وقتی گوش نمیدادم میگفت پس اگر کتک خوردی شکایت نکن!

ولی در مورد بازی و باهم بودن ما دوتا کسی چیزی نمیگفت

تا اینکه یه روز وقتی من کلاس اول بودم بابام و باباش باهم دعواشون شد سر اینکه یه جایی رو شریک شده بودن و اونجا آتیش گرفته بود و چند سال پیش فهمیدم که علت دعواشون بیمه نبودن اونجا بوده،خلاصه دیگه باهم قهر شدن و هر موقع من گریه میکردم که بریم خونه احمد آقا من دلم برای مینا تنگ شده مادرم میگفت نمیشه احمد آقا با بابات قهره و بزگترا وقتی قهر میکنن دیگه آشتی نمیکنن و خودش هم همش به بابام میگفت فراموش کنید و آشتی کنید ولی خبری نمیشد و مادرم هم که میدونست من ممکنه طبق سابقه قبلی سرخود برم اونجا هر موقع میخواستم برم کوچه منو میبرد پارک و وقتی برمیگشتیم خونه هم در رو قفل میکرد و هزار بارهم بهم گفت که اگر بری اونجا بابات دیگه دوستت نداره و آبرو ریزی میشه و این حرفا

خلاصه چند ماه بعد یعنی تابستونی که مهر ماهش من میخواستم برم کلاس دوم دبستان،ما از اون محل رفتیم و من مدتها مینا رو ندیدم و تقریبا داشتم این داستان رو فراموش میکردم که یه روز که رفته بودیم شهربازی من مینا و دوستاش رو توی صف وسایل بازی دیدم من اون موقع راهنمایی بودم و خانوادگی رفته بودم ولی اون خیلی بزرگ شده بود و خانومی شده بود و با دوستاش اومده بود ولی تا منو دید کلی خوشحالی کردو تحویل گرفت و چهل و پنج دقیقه یه ساعتی از پیش دوستاش جدا شد و منو برد باهمدیگه دوتایی چندتا وسیله سوار شدیم و خوراکی خوردیم و همش باهام شوخی میکرد و میگفت بیا منو بگیر دیگه مگه قرارمون یادت رفته؟!من تا کی صبر کنم؟! و هرهر میخندید منم هم خجالت میکشیدم هم خوشحال بودم،در واقع در اون لحظات احساس میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام وآخرش هم موقع خدافظی گفت به عمو فلانی(یعنی بابام) سلام برسون و بگو ما یه بار عید اومدیم خونه تون نبودین و یادداشت هم گذاشتیم.خلاصه بعد از اون جریان من دیگه مینا و احمد آقا و هیچ کدوم از اونا رو ندیدم.

شیش هفت سال پیش از یکی از آشناهای دور این خونه ای که الان توش هستم رو اجاره کردم و اولش یادم نبود که مینا اینا توی این کوچه بودن چون کل کوچه عوض شده بود بعد از یه مدت یواش یواش یادم اومد که اونا اینجا بودن

اولین چیزی که متوجه شدم فوت احمد آقا بود و چند وقت بعد از صاحبخونه م پرسیدم دخترای احمد آقا خدابیامرز ازدواج کردن؟اونم اول نفهمید کدوم احمد آقا رو میگم بعدش هم که یادش اومد گفت من خبر ندارم و از خانومش پرسید و گفت دوتاشون ازدواج کردن و فقط دختر کوچیکه ش مجرده و منم دیگه پیگیری نکردم ولی خیلی دوست داشتم یه بار دیگه مینا رو ببینم،مثلا وقتی توی کوچه باشوهر و بچه ش داره میره و ببینم چه شکلی شده و آیا خوشبخته

خلاصه دیشب حدود ساعت نه شب داشتم از خونه دوستم برمیگشتم خونه،یه قسمتی هست که بین دو تا کوچه س و بیشتر مواقع تاریکه نزدیک اونجا شده بودم شنیدم یکی از پشت سر داره میدوه و صدای کفشاش میاد

برگشتم دیدم یه دختری داره میدوه و هی برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه و پشت سرش هم کسی نبود،بهش گفتم چیزی شده خانوم؟کسی دنبالتون کرده؟

که جوابی نداد و نگاه کردم دیدم یه دختر بیست و سه چهار ساله س و لباس فرم،شبیه لباس مهماندارای هواپیما تنشه

بعد که به صورتش دقت کردم دیدم چقدر شبیه مینا س!گفتم تو خواهر مینایی؟دختر احمد آقا؟

واستاد با یه صدای بغض دار که داشت شبیه گریه میشد گفت آقا یکی دنبالم کرده!

رفتم پیشش گفتم ببین کسی اینجا نیست،بعدشم من هستم تا خونه تون باهات میام،پدر شما احمد آقا خدا بیامرز با پدر من دوست صمیمی بودن،من و مینا وقتی بچه بودیم باهم همبازی بودیم و مینا یه شب منو همینجا ها از تاریکی ترسوند و گریه انداخت!

گفتم شما اون موقع خیلی کوچولو بودی ما خیلی می اومدیم خونه شما،الان از سر کار میایی؟ جمعه ها میری سرکار؟

یه جور عجیبی بهم نگاه میکرد انگار من از فضا اومدم همش به صورتم و قیافه م نگاه میکرد بعد گفت من معلم زبانم توی موسسه فلان الان چند ماهه که جمعه ها بعدازظهرهم میرم موسسه وشب هم میام و تا حالا هیچی نشده بود،امروز یه یارو از میدون فلان دنبالم راه افتاده باهام سوار تاکسی شد موقع پول دادن دیدم تو کیفش تیغ داشت!

خلاصه دیدم توهم زده گفتم خوب الان که کسی اینجا نیست انقدر نگران نباش،بعدش هم شاید فقط باهات هم مسیر بوده حالا فکرش رو نکن

رسیدیم در خونه شون گفتم خوب دیگه من برم خیلی خوشحال شدم شما رو دیدم،به مامان اینا سلام برسون بگو فلانی پسر فلانی یادت نره ها باشه؟من خیلی از خونه شما و مامان بابات و مینا خاطره های خوب دارم،به مینا و همسرش هم سلام برسونید

بازم همونجوری با تعجب زل زد بهم نگاهم کرد و بعدش گفت آقای(اسمم رو گفت)بعد بازم مکث کرد گفت چیزه من چجوری بگم آخه!

گفتم چی شده؟

گفت من فلانی هستم،خواهرهام فلانی و فلانی از من بزرگترن وهردوشون ازدواج کردن و مینا ازدواج نکرده بود.

فهمیدم که این اون زمان اصلا به دنیا نیومده بوده بعد یه هو یاد ته جمله ش افتادم و گفتم خدایا چرا میگه ازدواج نکرده بود؟! و گفتم چرا میگی ازدواج نکرده بود منظورت چیه؟مینا چیزیش شده؟

گفت چی بگم،مینا از سال هشتاد گم شده و سر همین موضوع هم پدرم مریض شد و فوت کرد

تکیه دادم به دیوار و وا رفتم و آروم آروم نشستم روی زمین و اشکام بی صدا می اومد و تمام خاطرات اون روزها از جلوی چشمم رد میشد مخصوصا روز شهربازی انگار همین دیروز بود.