سارا

نمیدونم جریان چیه که این بچه های فامیل و دوستان با من خیلی خودمونی و یه جورایی رفیقن،شاید به خاطر اینه که من همیشه آنلاینم و کلا خیلی توی فضای مجازی هستم و نمیدونم چی باعث شده بشم یه چیزی بین اینا و پدر و مادراشون یعنی یه جورایی شکاف نسل ها رو پر کردم!

پدر مادراشون به خاطر اینکه عاقلانه رفتار میکنم،باهام خوبن و بچه ها هم لابد به خاطر کامپیوتر و اینترنت باهام خودمونی هستن

جمعه یکی از اقوام که دو تا دختر دانشجو داره زنگ زد که اولش من بدجوری جا خوردم ولی از لحنش فهمیدم خبری نیست خلاصه احوال پرسی و اینا بعدش هم گفت چرا سر نمیزنی یادته میرفتیم فوتبال چی شد حالا ما پیر شدیم ما رو گذاشتی کنار و این حرفا گفتم والا من الان نزدیک 4 ماهه خونه پدر و مادرم نرفتم هیچ جا نمیرم کلا اداره بعدش هم یکی دو تا کار سرزدنی دارم اونا رو میرم و جمعه ها هم هر هفته میگم میرم خونه بابام اینا ولی این خواب نمیذاره که تا میام به خودم بیام میبینم عصره…

بعد گفت فلانی خیلی علاقه دارم به این نسل سومی ها نزدیک بشم هر کاری میکنم هیچ فایده ای نداره(منظورش دختراش بودن)رفتم تو فیسبوک عضو شدم هر ایمیل جالبی به نظرم میرسه برای بچه ها میفرستم هر کاری میکنم اما تلاش بی خودیه!

میخواستم بهش بگم خوب میخوای نزدیک بشی که چی؟به قول اون رپره نسل بی تفاوت به زندگی نسل باکرگی فوقش تا دوازده سالگی!ولی نگفتم چون داشت راجع به دختراش صحبت میکرد.

گفتم منم نمیدونم چی بگم ولی کلن نزدیک شدن بهشون اتفاق خوبی نیست،نمیدونم چجوری بگم،اونا براشون یه چیزایی مهمه که برای ما نیست عوضش یه چیزایی که برای ما مرگ و زندگیه برای اونا مسخره س.

گفت من سه چهار روز پیش خواب دیدم سارا باهام میگه میخنده هنوز بابت اون خواب خوشحالم،این بچه الان سه چهار ساله که با من نه یه شوخی نه یه خنده ای بعد مکث کرد و عذر خواهی که من چرا دارم اینا رو به تو میگم تو خودت هزار تا بدبختی داری

منم تعارف که نه بابا این چه حرفیه و اینا ولی خدافظی کرد و گفت حالا یه موقع حضوری صحبت میکنیم و بازم تشکر و این حرفا

این آقا دو تا دختر داره که سه چهار سال اختلاف سن دارن هر دوشون الان دانشجوی فوق لیسانس هستن چون بزرگه چند سال طول کشید تا فوق قبول شه ولی کوچیکه در جا قبول شد،بزرگه فوق العاده بچه مثبت و با ادبه وتا اونجایی من فهمیدم یه دوست پسر داره که هر ازگاهی باهم قاط میزنن،خلاصه بزرگه به نظر من نرماله اما اون یکی یه جونوریه که دومیش خودشه!اینم بگم هر دوشون خیلی خیلی خوشگلن چشمای درشت و دماغ کوچیک قلمی بدون اینکه هیچ عمل زیبایی کرده باشن خیلی خوشگلن

سه چهار هفته پیش رفته بودم پیتزا پاشا خلاصه این دخترکوچیکه هم با دوست پسرش اونجا بود و سلام و علیک و اینا بعدش گفت چرا تنهایی؟گفتم من بیشتر وقتا تنها هستم چون تا بیام کسی رو پیدا کنم که با هم جور دربیاییم طول میکشه،خلاصه دوست پسرش رو معرفی کرد یه پسره دکل فکر کنم دومتری قدش بود

خلاصه چند روز بعد چند باری زنگ زد و راجع به لپ تاپ خریدن مشورت گرفت و اینا یه روز گفت هنوز تنهایی؟!گفتم چطور؟گفت یه همکلاسی دارم خیلی دختر خوبیه اینجوریه اونجوریه!منم کلی خندیدم که نه مرسی من خودم کج نیستم!

دوباره چند روز بعد زنگ زد گفت فلان مدل اچ پی برام قیمت بگیر براش قیمت گرفتم قرار شد پنج شنبه بریم بگیریم چون من پنج شنبه ها ساعت کاریم تا ظهره خلاصه پنج شنبه هفته پیش که شنبه ش عزا و تعطیل بود رفتیم لپ تاپ رو گرفتیم و بعدش اومدیم خونه من،ویندوز و درایورها و برنامه ها رو نصب کردیم ساعت 8 شب باباش زنگ زد به مبایلش کجایی؟گفت لپ تاپ رو خریدیم حالا اومدم پانسیون پیش زهرا( یا یه اسم دختر خلاصه یادم نیست دقیقا چی بود)هستم!

بعدش هم گفت اگر کار لپ تاپم زیاد طول بکشه شب همینجا پیش بچه ها می مونم!

گفتم چرا دروغ گفتی؟خوب میگفتی اینجایی

گفت اگر میگفتم اینجا هستم نمیذاشت شب بمونم میگفت فلانی یه پسر مجرده شب هر موقع کارت تموم شد آژانس بگیر بیا خونه

منم هیچی نگفتم که مگه قراره شب بمونی؟با خودم گفتم لابد میخواد ببینه من چی میگم و چه عکس العملی نشون میدم،منم هیچی نگفتم

خلاصه ساعت حدود نه شب لپ تاپش اوکی شد شام الویه خوردیم و یه کم شراب خوردیم که اصلا مستمون نکرد چون کم بود و منم همون یه ذره رو داشتم

خلاصه تا ساعت دو وسه صحبت کردیم از دوست پسراش از اینکه با اونی من دیده بودمش بهم زده و کلا یه عالمه دوست پسر داره و حتی اسماشون رو هم درست یادش نمی مونه،سکس رو همه جوره پایه س و کلا نظرش این بود که پسرا برای سکس دوست میشن و خوب اشکالی نداره اگر خوش تیپ و باحال باشن باید بهشون سرویس داد! و با آب و تاب میگفت که پسرا مرده اورال سکس هستن و گفت مطمئنه که منم همینجورم چون دوست پسر از من بزرگتر هم داشته و اونم مثل بقیه مرده اورال سکس بوده وحتی اس ام اس هایی که بهش زده بودن رو بهم داد تا بخونم که واقعا دلم میخواست مبایلش رو توی سرش خورد کنم که یه همچین چیزایی رو نگه داشته،گفت که بعضی وقتا راجع به من خیال بافی میکنه و منو خون آشام فرض میکنه!گفتم چرا خون آشام؟!گفت چون از وقتی بچه بوده من همین شکلی هستم بعد از خانواده و از گیر دادن های باباش به اینکه شب نباید خونه دیگران بمونی مگر خوابگاه پیش دوستات یا مسافرت گروهی از خواهرش گفت که وقتی دروغ میگه تابلو میشه و هیچ وقت نمیتونه دروغ بگه و فقط یه دوست پسر داره و چهار پنج ساله که یه دوست پسر داره و این کار خواهرش براش مسخره بود و کلن خیلی حرف زد و من بیشتر گوش میدادم و خیلی متعجب شدم که من توی افکار این آدم انقدر بولد هستم و تا اونروز فکرش رو هم نمیتونستم کنم.

صبح صبحانه درست کردم بیدارش کردم بلند شد صبحانه خورد گفت ببین من دیشب اینجا موندم من و تو تنها بودیم اما نه تو به زور با من سکس کردی نه من نصفه شب اومدم پیش تو بگم از تاریکی میترسم بذار تو بغلت بخوابم!تازه قبلش هم کلی حرفای سکسی زدم!گفتم خوب منظور؟گفت شما مردا و بابام فکر میکنید اگر یه دختری شب خونه یه پسری بخوابه حتما سکس میکنن!باور کنید به خدا شبم مثل روزه!

گفتم والا من از این درسا نخوندم!حالا باشه از این به بعد سعی میکنم باور کنم شبم مثل روزه!

دوباره حرف دوستش رو زد که خیلی خوشگل و مهربونه و اگر ببینیش نظرت عوض میشه!که بازم بهش خندیدم و گفتم مرسی

خلاصه ساعت حدود یک ظهر بود و داشتم فکر میکردم ناهار کباب تابه ای درست کنم که باباش زنگ زد و خدافظی کرد و رفت.

دیروز که باباش تلفن رو قطع کرد تمام حرفا و رفتار اون شبش برام یاداوری شد حرفاش رفتارش که هم منو محک میزد هم حواسش بود که این محک زدنه تابلو نشه و یاد اون اس ام اس های داغونی که بهش داده بودن،دخترخوشگل و باهوشی که هیچ خط قرمزی نداره و برای دیگرانی که معلوم نیست کی هستن ادای پورن استارها رو در میاره،دختری که شوخی و خنده هاش رو از باباش دریغ میکنه.

کلا هیچ وقت دلم نمیخواسته یه پدر بشم هر روز هم بیشتر مطمئن میشم که پدر شدن خریتی هست که انسانها در حق خودشون و بچه شون انجام میدن.