ساقی!

امروز رفته بودم تره بار نخودفرنگی و کالباس و سیب زمینی وخیارشور و سس گرفته بودم برای الویه داشتم می اومدم بیرون دیدم نگهبان تره بار زل زده بهم نگاه میکنه

یه آدم لاغر داراز که قیافه ش به شدت تابلو بود که شر و عوضیه

بعدش هم نیشش رو تا آخر باز کرد و گفت سلام

منم گفتم سلام بعد شروع کردم راهم رو رفتن بعد اسم و فامیلیم رو صدا زد گفت نشناختی نه؟!

شاخ درآورده بودم دوباره نگاش کردم گفتم نه والا

گفت خوب معلومه شما نبایدم ما رو بشناسی

قیافه ش اصلا برام آشنا نبود مخصوصا که بهش می اومد هفت هشت سالی از من بزرگتر باشه،گفتم خوب حالا زیر زبونی میخوای؟!خوب بگو دیگه!

بعد گفت کلاس اول تا سوم راهنمایی همکلاسی بودیم

یادم اومد یه پسره بود خیلی عوضی بود گفتم سالاریان؟

هرهر خندید گفت نه خنگه بعد اسم و فامیلیش رو گفت

نزدیک بود شاخ دربیارم چون یکی از بچه درس خونای کلاس بود کلاس رزمی میرفت،همیشه در حال خنده و شوخی بود،اهل دعوا نبود وبا همه رفیق بود

دنبالش رفتم توی دکه مانند فسقلی که توش میشینن یه بخاری برقی و کتری برقی وقوری وچند تا لیوان و قند و اینا داشت

دلم میخواست بپرسم توکه درسات خوب بود چرا نرفتی دانشگاه؟ بعد با خودم گفتم خوب اگر بخواد خودش میگه

دیدم داره سکوت میشه گفتم اینجا نبودی من خیلی میام اینجا

گفت زندان بودم!

فکر کردم چرت میگه گفتم زر نزن!

بعد کتری برقی رو بلند کرد زیرش چند تا مشماع خیلی کوچیک جاسازی کرده بود گفت اینا رو بگیر

بعد منم دستم رو دراز کردم مشماع ها رو گذاشت تو دستم و گفت اینا رو ازت بیگیرن حکمت اعدامه خیلی راحت و ریلگس گرفتی تو دستت بعدش هم با نیش باز نگاه کرد تو چشمم ببینه عکس العمل من چیه

گفتم عزیزم اینا که سهله منو اگه با دو تن هروئین هم بگیرن،یه نگاه به قیافه م کنن میگن بگو ببینم صاحاب اینا کیه

زد زیر خنده اسم و فامیلیم رو صدا کرد و گفت هنوزم جونوریا

خلاصه چایی خوردیم و شماره ش رو ازش گرفتم و اومدم بیرون

الان که شروع کردم به نوشتنش میبینم تو این یه عمر بدبختی و بدشانسی لابد شانس آوردم که الان صاحاب اون دکه و قیافه داغون و اون مشماع ها نیستم