آقا ثابتی!

دبستانی که بودم آقا ثابتی مستاجرمون بود.

آقا ثابتی خیلی آروم و خندون بود،حدود بیست و سه چهار سالش بود هیکل خیلی درشتی داشت و تازه ازدواج کرده بود و شمالی بود و توی یه بیمارستان روانی کار میکرد کارش هم کنترل کردن دیوونه هایی بود که مثلا حرف گوش نمیدادن و دارو نمی خوردن و حمله میکردن،خلاصه یه جور کار عجیب که خودش به مرور برام تعریف کرد.

آقا ثابتی لهجه شمالی داشت و من نصف حرفاش رو متوجه نمیشدم و خانومش که حرف میزد هیچیش رو متوجه نمیشدم به خاطر همین اصلا از خانومش خوشم نمی اومد.

الان که چهره ی خانومش رو تصور میکنم میبینم چقدر خوشگل بوده!چشمهای سبز موهای بور و پوست سفید و مثل شوهرش همیشه لبخند به لب داشت.

خلاصه یه روز از مدرسه برمیگشتم خونه توی راه حسابی کتک خورده بودم چون بچه های این مدرسه جدید مثل مدرسه قبلی نبودن و همش دوست داشتن کتک کاری کنن و منم فوق العاده بی عرضه و ترسو بودم.

وقتی رسیدم خونه آقا ثابتی توی حیاط داشت سیگار میکشد آخه شغلش شیفتی بود و بیشتر مواقع خونه بود،یعنی 24 ساعت میرفت سرکار و 48 ساعت خونه بود.

تا منو دید گفت بیا اینجا و نذاشت با اون صورت خونی مالی و روپوش خونی برم خونه،صورتم رو شست بعد گفت روپوشت رو دربیار قایم کن مامانت ببینه گریه میکنه!

بعد گفت چجوری دعوا کردی؟!

گفتم من داشتم می اومدم خونه یه پسره با دوستاش داشت میرفت گفت بیا اینجا ببینم سوسول مامانی!بعدش هم باهام کشتی گرفت انداختم رو زمین و هی کتکم زد میگفت بگو بسه تا ولت کنم،بعدش هم که دماغم خون اومد ولم کردن و رفتن.

گفت تو چیکار کردی؟گریه که نکردی؟

گفتم نه گریه نکردم(راست میگفتم)

گفت تو نزدیش؟

گفتم منم میزدمش ولی هیچیش نمیشد(دروغ میگفتم و از ترس فقط نگاه میکردم بدون کوچیکترین عکس العملی!)

گفت ناهارت رو خوردی بیا من بهت یاد بدم چجوری بزنیش!

خلاصه آموزش شروع شد دستای بزرگش رو گرفت جلوی من گفت مشت بزن!

دستاش خیلی گنده و گوشتالو بود،من مشت زدم گفت نه با اینجا مشت نمیزنن با اینجا بزن!

بعدش هم گفت مشتت رو باز کن بعد دستم رو گرفت و به زور مشت کرد جوری که ناخونام بهش فشار می اومد و درد گرفت،گفت اینجوری مشت کن نه شل و ول!

بعدش هم یه جوراب کرد توی دستش و میگفت مشت بزن جوراب چپ جوراب جوراب چپ چپ …

خلاصه منو تمرین میداد میگفت مشتت محکم باشه ولی کتفت رو شل کن مشتت رو پرت کن

خیلی باحال بود من هر روز میرفتم پیش آقا ثابتی تمرین میکردم دستم درد می اومد ناخونام درد میگرفت ولی دو ساعت سه ساعت مشت میزدم به دستاش

تاثیر آموزشهای آقا ثباتی ولی زیاد نبود!من تقریبا هر روز از دست پسره فرار میکردم و هیچ موقع جرات نمیکردم باهاش دعوا کنم تا میدیدمش با تمام قدرت می دویدم.

یه روز که کیفم سنگین بود،نتونستم از دستش فرار کنم و دوباره بهم گفت سوسول مامانی انقدر میزنمت که گه بالا بیاری!

بعدش هم بازم مثل قبل باهام گلاویز شد انداختم روی زمین و حسابی کتکم زد و بازم میگفت بگو بسه و من هیچی نمیگفتم و تا دماغم خون اومد ولم کرد رفت.

مادرم فرداش به جای اینکه بره اداره اومد مدرسه چون من جوری براش ماجرا رو تعریف کرده بودم که فکر کرده بود پسره خیلی از من بزرگتره،وقتی اومد مدرسه دید بچه تا شونه منم نمیرسه گفت این هر دفعه میزنه تو رو خونی مالی میکنه؟!

این که نصف توه!من روم نمیشه برم به ناظمتون بگم این تو رو زده!

بعدش هم حسابی از دست من کفرش دراومده بود و از مدرسه رفت بیرون.

دیگه آقا ثابتی هم ناامید شده بود و فوقش نیم ساعت باهام تمرین میکرد.

یه بار بهش گفتم آقا ثابتی اون فن بلده اول منو میندازه زمین بعد میشینه روم بعد زانوهاش رو میذاره روی بازوهام من دیگه نمیتونم تکون بخورم بعد هی میزنه!

گفت نذار نزدیک بشه!تا نزدیک شد دستت رو سفت مشت کن،صورتش رو نشونه بگیر با تمام قدرت دستت رو پرت کن تو صورتش،از کتف شل از مشت سفت! اون وقت فوری یکی دیگه با اون دستت بزن یکی دیگه با این دستت باید بهش امان ندی،مثل تمرین تند تند بزنی،چپ راستش کنی نه اینکه نگاش کنی تا یقه ت رو بگیره!

و اینکار تقریبا موثر واقع شد چون دفعه بعد تا پسره نزدیکم شد همونجوری که گفته بود صورتش رو نشونه گرفتم و باتمام قدرت مشت زدم،وقتی مشتم بهش خورد یه کمی رفت عقب و سکندری خورد وحسابی ترسیده بود ولی من به جای اجرای بقیه نقشه فرار کردم،خوبیش این بود که این دفعه دیگه دنبالم نکرد!

اونایی اونجا بودن دیده بودن که من چه مشت محکمی زده بودم و فرداش برای همدیگه تعریف کرده بودن،بعد از اون پسره همیشه از دور برام خط و نشون میکشید ولی تا تصمیم میگرفت نزدیک بشه من دستم رو محکم مشت میکردم و نشونه میگرفتم و اونم فوری میفهمید و ادامه نمیداد.

یادمه بعد از این جریان به پدرم التماس میکردم منو بذار کلاس کاراته،بهم میگفت اگه میخوای ورزش کنی میذارمت ژیمناستیک!

میگفتم ژیمناستیک چیه!اگه کاراته برم زورم زیاد میشه میتونم هر کی اذیتم کرد بزنمش!

میگفت دعوا مال بچه پرورشگاهیاس!بچه ی با پدر و مادر دعوا نمیکنه!

آقا ثابتی آدم معمولی و بی ادعایی که بهم یاد داد از خودم دفاع کنم،یکی از کارایی که اگر پدرم انجامش داده بود احتمالا الان روابطمون بهتر بود.

جن روح تاریکی ترس!

چند روزپیش خونه دوستان مهمون بودم

بعد از شام صبحت کردیم و بحث رسید به ترس!

یعنی هر کسی از چی میترسه

من از سوسک میترسم و از ارتفاع

نمیدونستم میشه مردها هم از تاریکی و جن و روح و این چیزا بترسن!خیلی تعجب کرده بودم سعی میکردم فکر کنم ببینم از چه وقت وچی شد که من از جن و روح و تاریکی دیگه نترسیدم

رفتم به دوران بچگی

وقتی بچه بودم خیلی ازجن و روح و تاریکی میترسیدم کلاس اول دبستان بودم یه روز که از مدرسه اومدم خونه رفتم سلمونی تا موهام رو کوتاه کنم،سلمونی خیلی شلوغ بود و گفت برو یه ساعت دیگه بیا

من یادم رفت و به جای یه ساعت دیگه عصر برگشتم سلمونی و بازم شلوغ بود و تا نوبت من بشه و سرم رو اصلاح کنه دیگه هوا تاریک شده بود

موقع برگشتن خیلی میترسیدم محله ما جایی نبود که نور و رفت و آمد زیاد باشه و خلوت بود و بی صدا و من فکر میکردم توی تاریکی یه جن دنبالم کرده و همش برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم دیگه از ترس گریه افتاده بودم و با تمام قدرت می دویدم و گریه میکردم هر چند ثانیه یه بار هم برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم که جن یا روح منو نگیره

خلاصه یه بار که برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پام به چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین از شانس بدم یه سنگ بزرگ اونجا بود که من با پیشونی رفتم روش وقتی بلند شدم خواستم کلاه بافتنی که سرم بود رو دربیارم ولی پیشونیم انقدر ورم کرده بود که کلاه سخت در اومد دست زدم دیدم خون نیومده ولی خیلی درد میکرد

دیگه نمی دویدم و به روح و جن فکر نمیکردم سرم گیج میرفت پیشونیم در حد مرگ درد میکرد و گریه میکردم

وقتی رسیدم خونه و کلاهم رو دراوردم مادرم تا پیشونیم رو دید چند ثانیه از حال رفت پیشونیم اندازه یه پرتقال باد کرده بود بعد از چند ثانیه بلند شد و منو برد بیمارستان

تا یه ماه که اون ورم از بین بره کل سفیدی چشمام از خون مردگی سیاه شده بود هر کسی به چشمام نگاه میکرد فکر میکرد کور شدم و چندشش میشد و زیر چشمام هم مثل کسی که مشت خورده توی صورتش سیاه و کبود بود

بعد از اون ماجرا هر وقت تاریکی بود و فکر میکردم که جن یا روح میخواد منو بگیره میگفتم بذار بگیره حتی برمیگشتم عقبم رو نگاه میکردم و میگفتم بیا منو بگیر بی پدر و راهم رو میرفتم

ترسم رو به طریقه دردناکی کنار گذاشته بودم اما دیگه هرگز برنگشت