Dale Carnegie

دیروز توی پیاده رو راه میرفتم و داشتم تمرین میکردم کتابی رو که خیلی وقت پیشا خونده بودم اجرا کنم یعنی باید سعی میکردم مردم رو دوست داشته باشم و هیچم کار راحتی نبود چون نمیشه مردمی که تند تند راه میرن و اخماشون رو کردن توی هم یا عصبانی یا یه جور افسرده هستن رو دوست داشت بعد دیدم مثل اینکه این تمرینه داره برعکس جواب میده و هی دارم هر کسی که نگاه میکنم رو توی ذهنم قضاوت میکنم و بهش فحش میدم!

خلاصه همینجور مشغول خل بازیهای خودم بودم یه پسر بچه ده دوازده ساله از اینایی که از توی آشغالا پلاستیک جمع میکنن از اون دور داشت می اومد روی کولش یه گونی بود و کنار یه سطل آشغال واستاد و شروع کرد آشغالا رو جا به جا کردن بعدشم یه چیزی پیدا کرد و گذاشت توی گونیی که روی کولش بود و شروع کرد اومدن

همینکه به من رسید بدون مقدمه کف دستش رو بهم نشون داد و ابروها و سرش رو کج کرد و خیلی مظلوم گفت دستم داره خون میاد

نگاه کردم دیدم دستش مثل دست مکانیکا سیاه سیاهه و فقط اون قسمتی که خون اومده بود قرمز بود یه زخم نیم دایره روی دستش بود فکر کنم با یه تیکه حلب بریده بود

از توی جیب کاپشنم یه دستمال کاغذی دراوردم ولی بعد دوباره گذاشتمش سرجاش چون یادم اومد توی کیفم دستمال نمدار دارم بعد سی دی ها و هارد اکسترنال رو اینور اونور کردم تا دستمال نمدارا رو پیدا کردم و باهاش دستش رو پاک کردم و سومین دستمال رو که میکشیدم رو دستش،از قیافه ش معلوم بود خیلی دستش میسوزه،گفتم تحمل کن بعدش که خونا و سیاهی ها پاک شد،دستمال کاغذی رو از توی جیبم دراوردم وچندتا روی هم گذاشتم روی زخمش و گفتم با اون دستت محکم فشارش بده.

گفتم ببین یه مدت اینو فشار بده تا خون نیاد بعدش هم یه پارچه ای چیزی پیدا کن ببندش چونکه اگه خیس بشه یا آشغال بره توش دستت چرک میکنه

بعد با خودم گفتم آخه پرفسور این بچه چرک میدونه چیه؟!

دوباره بهش گفتم ببین این زخمت اگر توش آشغال بره یا خیس بشه هی بزرگتر میشه اون وقت همیشه زخم می مونه و نمیتونی با این دستت کار کنی به خاطر همین باید با یه پارچه ببندیش خوب؟

ببین شب بازش کن اگر زخمت خشک شده بود و خون نمی اومد اون موقع باهاش کار کن ولی بازم خیسش نکن تا خوب بشه خوب؟

گفت مرسی و با اون دستش گونیش رو از روی زمین برداشت گذاشت روی کولش و رفت

منو میگی انگار بهترین دوستم ازم جدا شده بدون اینکه حرفام رو شنیده باشه گیج و منگ شده بودم

بعد که حواسم جمع شد و شروع کردم به رفتن دیدم یه یارو با چشمای متعجب زل زده بهم نگاه میکنه و احتمالا داشته فکر میکرده من چقدر آدم خوبی هستم! و منم داشتم به این فکر میکردم توی این همه آدم این بچه اومد دردش رو به تو گفت و تو الاغ میتونستی براش از داروخانه باند بگیری و زخمش رو ببندی ولی طبق معمول مثل خنگا و گیجا رفتار کردی..

اصولا هر موقع باید یه کار بدون برنامه ریزی انجام بدم گند میزنم و بدتر اینکه بیشتر مواقع مثل دیروز وقت دارم برگردم و کارایی که میشه کرد رو کنم ولی مثل کسی که هیپنوتیزم شده سرم رو میندازم پایین و میرم.یه جور مرض روحی روانیه احتمالا.

پانوشت بی ربط:بازداشت روزنامه نگاران بدبخت دوباره شروع شد.

روایت مادر ریحانه طباطبایی از بازداشت دخترش توسط وزارت اطلاعات

http://www.kaleme.com/1391/11/12/klm-131576